ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر،
تو بر زمی و از برت این چرخ مدور
۱این چرخ مدور چه خطر دارد زی تو
چون بهرهٔ خود یافتی از دانش مضمر؟
۲تا کی تو به تن بر خوری از نعمت دنیا؟
یک چند به جان از نِعَم دانش بر خور
۳بی سود بود هر چه خورد مردم در خواب
بیدار شناسد مزهٔ منفعت و ضر
۴خفته چه خبر دارد از چرخ و کواکب؟
دادار چه رانده است بر این گوی مُغَبَّر؟
۵این خاک سیه بیند و آن دایرهٔ سبز
گه روشن و گه تیره گهی خشک و گهی تر
۶نعمت همه آن داند کز خاک بر آید
با خاک همان خاک نکو آید و درخور
۷با صورت نیکو که بیامیزد با او
با جبهٔ سقلاطون با شعر مطیّر
۸با تشنگی و گرسنگی دارد محنت
سیری شمرد خیر و همه گرسنگی شر
۹بیدار شو از خواب خوش، ای خفته چهل سال،
بنگر که ز یارانت نماندند کس ایدر
۱۰از خواب و خور انباز تو گشته است بهائم
آمیزش تو بیشتر است انده کمتر
۱۱چیزی که ستورانت بدان با تو شریکند
منّت ننهد بر تو بدان ایزد داور
۱۲نعمت نبود آنکه ستوران بخورندش
نه ملک بود آنکه به دست آرد قیصر
۱۳گر ملک به دست آری و نعمت بشناسی
مرد خرد آنگاه جدا داندت از خر
۱۴بندیش که شد ملک سلیمان و سلیمان
چونان که سکندر شد با ملک سکندر
۱۵امروز چه فرق است از این ملک بدان ملک؟
این مرده و آن مرده و املاک مبتّر
۱۶بگذشته چه اندوه و چه شادی بر دانا
ناآمده اندوه و گذشته است برابر
۱۷اندیشه کن از حال براهیم و ز قربان
وان عزم براهیم که بُرَّد ز پسر سر
۱۸گر کردی این عزم کسی ز آزر فکرت
نفرین کندی هر کس بر آزر بتگر
۱۹گر مست نه ای منشین با مستان یکجا
اندیشه کن از حال خود امروز نکوتر
۲۰انجام تو ایزد به قران کرد وصیت
بنگر که شفیع تو کدام است به محشر
۲۱فرزند تو امروز بود جاهل و عاصی
فردات چه فریاد رسد پیش گروگر؟
۲۲یا گرت پدر گبر بود مادر ترسا
خشنودی ایشان به جز آتش چه دهد بر؟
۲۳دانی که خداوند نفرمود به جز حق
حق گوی و حق اندیش و حق آغاز و حق آور
۲۴قفل از دل بردار و قران رهبر خود کن
تا راه شناسی و گشاده شودت در
۲۵ور راه نیابی نه عجب دارم ازیراک
من چون تو بسی بودم گمراه و محیّر
۲۶بگذشته ز هجرت پس سیصد نود و چار
بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر
۲۷بالندهٔ بیدانش مانند نباتی
کز خاک سیه زاید وز آب مقطّر
۲۸از حال نباتی برسیدم به ستوری
یک چند همی بودم چون مرغک بی پر
۲۹در حال چهارم اثر مردمی آمد
چون ناطقه ره یافت در این جسم مکدر
۳۰پیموده شد از گنبد بر من چهل و دو
جویان خرد گشت مرا نفس سخنور
۳۱رسم فلک و گردش ایام و موالید
از دانا بشنیدم و برخواند ز دفتر
۳۲چون یافتم از هرکس بهتر تن خود را
گفتم «ز همه خلق کسی باید بهتر:
۳۳چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهائم
چون نخل ز اشجار و چو یاقوت ز جوهر
۳۴چون فرقان از کتب و چو کعبه ز بناها
چون دل ز تن مردم و خورشید ز اختر»
۳۵ز اندیشه غمی گشت مرا جان به تفکر
ترسنده شد این نفس مفکِّر ز مفکَّر
۳۶از شافعی و مالک وز قول حنیفی
جُستم رهِ مختار جهان داور رهبر
۳۷هر یک به یکی راه دگر کرد اشارت
این سوی ختن خواند مرا آن سوی بربر
۳۸چون چون و چرا خواستم و آیت محکم
در عجز بپیچیدند، این کور شد آن کر
۳۹یک روز بخواندم ز قران آیت بیعت
کایزد به قران گفت که «بد دست من از بر»
۴۰آن قوم که در زیر شجر بیعت کردند
چون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر
۴۱گفتم که «کنون آن شجر و دست چگونه است،
آن دست کجا جویم و آن بیعت و محضر؟»
۴۲گفتند که «آنجا نه شجر ماند و نه آن دست
کان جمع پراگنده شد آن دست مستّر
۴۳آنها همه یاران رسولند و بهشتی
مخصوص بدان بیعت و از خلق مخیّر»
۴۴گفتم که «به قرآن در پیداست که احمد
بشّیر و نذیر است و سراج است و منوّر
۴۵ور خواهد کشتن به دهن کافر او را
روشن کندش ایزد بر کامهٔ کافر
۴۶چون است که امروز نماندهاست از آن قوم؟
جز حق نبود قول جهان داور اکبر
۴۷ما دست که گیریم و کجا بیعت یزدان
تا همچو مقدّم نبود داد مؤخّر؟
۴۸ما جرم چه کردیم نزادیم بدان وقت؟
محروم چرائیم ز پیغمبر و مضطر؟»
۴۹رویم چو گل زرد شد از درد جهالت
وین سرو به ناوقت بخمید چو چنبر
۵۰ز اندیشه که خاک است و نبات است و ستور است
بر مردم در عالم این است محصّر
۵۱امروز که مخصوصاند این جان و تن من
هم نسخهٔ دهرم من و هم دهر مکدّر
۵۲دانا به مثل مشک، وزو دانش چون بوی
یا هم به مثل کوه، وزو دانش چون زر
۵۳چون بوی و زر از مشک جدا گردد وز سنگ
بی قدر شود سنگ و شود مشک مزوّر
۵۴این زر کجا در شود از مشک ازان پس؟
خیزم خبری پرسم از آن درج مخبّر
۵۵برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم
نز خانم یاد آمد و نز گلشن و منظر
۵۶از پارسی و تازی وز هندی وز ترک
وز سندی و رومی و ز عبری همه یکسر
۵۷وز فلسفی و مانوی و صابی و دهری
درخواستم این حاجت و پرسیدم بیمر
۵۸از سنگ بسی ساختهام بستر و بالین
وز ابر بسی ساختهام خیمه و چادر
۵۹گاهی به نشیبی شده هم گوشهٔ ماهی
گاهی به سر کوهی برتر ز دو پیکر
۶۰گاهی به زمینی که درو آب چو مرمر
گاهی به جهانی که درو خاک چو اخگر
۶۱گه دریا گه بالا گه رفتن بیراه
گه کوه و گهی ریگ و گهی جوی و گهی جر
۶۲گه حبل به گردن بر مانند شتربان
گه بار به پشت اندر مانندهٔ استر
۶۳پرسنده همی رفتم از این شهر بدان شهر
جوینده همی گشتم از این بحر بدان بر
۶۴گفتند که «موضوع شریعت نه به عقل است
زیرا که به شمشیر شد اسلام مقرر»
۶۵گفتم که «نماز از چه بر اطفال و مجانین
واجب نشود تا نشود عقل مجبّر؟»
۶۶تقلید نپذرفتم و حجت ننهفتم
زیرا که نشد حقّ به تقلید مشهّر
۶۷ایزد چو بخواهد بگشاید در رحمت
دشواری آسان شود و صعب میسّر
۶۸روزی برسیدم به در شهری کان را
اجرام فلک بنده بد، افلاک مسخّر
۶۹شهری که همه باغ پر از سرو و پر از گل
دیوار زمرد همه و خاک مشجّر
۷۰صحراش منقّش همه مانندهٔ دیبا
آبش عسل صافی مانندهٔ کوثر
۷۱شهری که درو نیست جز از فضل منالی
باغی که درو نیست جز از عقل صنوبر
۷۲شهری که درو دیبا پوشند حکیمان
نه تافتهٔ ماده و نه بافتهٔ نر
۷۳شهری که من آنجا برسیدم خردم گفت
«اینجا بطلب حاجت و زین منزل مگذر»
۷۴رفتم بر دربانش و بگفتم سخن خود
گفتا «مبر اندوه که شد کانت به گوهر
۷۵دریای معین است در این خاک معانی
هم درّ گرانمایه و هم آب مطهّر
۷۶این چرخ برین است پر از اختر عالی
لابَل که بهشت است پر از پیکر دلبر»
۷۷رضوانش گمان بردم این چون بشنیدم
از گفتن با معنی و از لفظِ چو شکّر
۷۸گفتم که «مرا نفس ضعیف است و نژند است
منگر به درشتیی تن وین گونهٔ احمر
۷۹دارو نخورم هرگز بی حجت و برهان
وز درد نیندیشم و ننیوشم منکر»
۸۰گفتا «مبر انده که من اینجای طبیبم
بر من بکن آن علت، مشروح و مفسّر»
۸۱از اول و آخرش بپرسیدم آنگاه
وز علت تدبیر که هست اصل مُدَبَّر
۸۲وز جنس بپرسیدم وز صنعت و صورت
وز قادر پرسیدم و تقدیر مقدّر
۸۳کاین هر دو جدا نیست یک از دیگر دایم
چون شاید تقدیم یکی بر دوی دیگر؟
۸۴او صانع این جنبش و جنبش سبب او
محتاج غنی چون بود و مظلم انور؟
۸۵وز حال رسولان و رسالات مخالف
وز علت تحریم دم و خمر مخمّر
۸۶وانگاه بپرسیدم از ارکان شریعت
کاین پنج نماز از چه سبب گشت مقرّر؟
۸۷وز روزه که فرمودش ماه نهم از سال
وز حال زکات درم و زر مدوّر
۸۸وز خُمسِ فی و عُشرِ زمینی که دهند آب
این از چه مخمّس شد و آن از چه معشّر؟
۸۹وز علت میراث و تفاوت که درو هست
چون برد برادر یکی و نیمی خواهر؟
۹۰وز قسمت ارزاق بپرسیدم و گفتم
«چون است غمی زاهد و بیرنج ستمگر؟
۹۱بینا و قوی چون زید و آن دگری باز
مکفوف همی زاید و معلول ز مادر؟
۹۲یک زاهد رنجور و دگر زاهد بیرنج!
یک کافر شادان و دگر کافر غمخور!
۹۳ایزد نکند جز که همه داد، ولیکن
خرسند نگردد خرد از دیده به مَخبَر
۹۴من روز همی بینم و گوئی که شب است این
ور حجت خواهم تو بیاهنجی خنجر
۹۵گوئی «به فلان جای یکی سنگ شریف است
هر کس که زیارت کندش گشت محرّر
۹۶آزر به صنم خواند مرا و تو به سنگی
امروز مرا پس به حقیقت تویی آزر»
۹۷دانا که بگفتمش من این دست به بر زد
صد رحمت هر روز بر آن دست و بر آن بر
۹۸گفتا «بدهم داروی با حجت و برهان
لیکن بنهم مهری محکم به لبت بر»
۹۹ز آفاق و ز انفس دو گوا حاضر کردش
بر خوردنی و شربت و من مرد هنرور
۱۰۰راضی شدم و مهر بکرد آنگه و دارو
هر روز به تدریج همی داد مزوّر
۱۰۱چون علت زایل شد بگشاد زبانم
مانند معصفر شد رخسار مزعفر
۱۰۲از خاک مرا بر فلک آورد جهاندار
یک برج مرا داد پر از اختر ازهر
۱۰۳چون سنگ بُدم، هستم امروز چو یاقوت
چون خاک بُدم، هستم امروز چو عنبر
۱۰۴دستم به کف دست نبی داد به بیعت
زیر شجر عالی پر سایهٔ مثمر
۱۰۵دریا بشنیدی که برون آید از آتش؟
روبه بشنیدی که شود همچو غضنفر؟
۱۰۶خورشید تواند که کند یاقوت از سنگ
کز دست طبایع نشود نیز مغیّر؟
۱۰۷یاقوت منم اینک و خورشید من آن کس
کز نور وی این عالم تاری شود انور
۱۰۸از رشک همی نام نگویمش در این شعر
گویم که «خلیلی است کهش افلاطون چاکر
۱۰۹استاد طبیب است و مؤید ز خداوند
بل کز حکم و علم مثال است و مصوّر»
۱۱۰آباد بر آن شهر که وی باشد دربانش
آباد بر آن کشتی کو باشد لنگر
۱۱۱ای معنی را نظم سخن سنج تو میزان،
ای حکمت را برّ تو که نثری است مسطّر،
۱۱۲ای خیل ادب صفزده اندر خطب تو،
ای علمزده بر در فضل تو معسکر،
۱۱۳خواهم که ز من بندهٔ مطواع سلامی
پوینده و پاینده چو یک ورد مقمّر
۱۱۴زاینده و باینده چو افلاک و طبایع
تابنده و رخشنده چو خورشید و چو اختر
۱۱۵چون قطره چکیده ز بر نرگس و شمشاد
چون باد وزیده ز بر سوسن و عبهر
۱۱۶چون وصل نکورویان مطبوع و دلانگیز
چون لفظ خردمندان مشروح و مفسّر
۱۱۷پر فایده و نعمت چون ابر به نوروز
کز کوه فرو آید چو مشک معطر
۱۱۸وافی و مبارک چو دم عیسی مریم
عالی و بیاراسته چون گنبد اخضر
۱۱۹زی خازن علم و حِکَم و خانهٔ معمور
با نام بزرگ آن که بدو دهر معمّر
۱۲۰زی طالع سعد و در اقبال خدائی
فخر بشر و بر سر عالم همه افسر
۱۲۱مانند و جگر گوشهٔ جدّ و پدر خویش
در صدر چو پیغمبر و در حرب چو حیدر
۱۲۲بر مرکبش از طلعت او دهر مقمّر
وز مرکب او خاک زمین جمله معنبر
۱۲۳بر نام خداوند بر این وصف سلامی
در مجلس برخواند ابو یعقوب از بر
۱۲۴وانگاه بر آن کس که مرا کردهاست آزاد
استاد و طبیب من و مایهٔ خرد و فر
۱۲۵ای صورت علم و تن فضل و دل حکمت
ای فایدهٔ مردمی و مفخر مفخر
۱۲۶در پیش تو استاده بر این جامهٔ پشمین
این کالبد لاغر با گونهٔ اصفر
۱۲۷حقّا که به جز دست تو بر لب ننهادم
چون بر حجرالاسود و بر خاک پیمبر
۱۲۸شش سال ببودم بَرِ ممثول مبارک
شش سال نشستم به در کعبه مجاور
۱۲۹هر جا که بوم تا بزیم من گه و بیگاه
در شکر تو دارم قلم و دفتر و محبر
۱۳۰تا عرعر از باد نوان است همی باد
حضرت به تو آراسته چون باغ به عرعر
۱۳۱