ای چنبر گردنده بدین گوی مدور
چون سرو سهی قد مرا کرد چو چنبر
۱وز موی و رخم تیرگی و نور برون تاخت
تا زنده شب تیره پس روز منور
۲هر وعده و هر قول که کرد این فلک و گفت
آن وعده خلاف آمد و آن قول مزور
۳من قول جهان را به ره چشم شنودم
نشگفت که بسیار بود قول مبصر
۴قولی به قلم گوید گویا به کتابت
قولی به زفان گوید مشروح و مفسر
۵مر قول زبان را به ره گوش تو بشنو
مر قول قلم را ز ره چشم تو بنگر
۶گر قول مزور سخنی باشد کان را
گوینده دگرگونه کند ساعت دیگر
۷پس هر دو، شب و روز، دو گفتار دروغند
کاین دهر همی گوید هموار و مستر
۸وز حق جز از حق نزادهاست و نزاید
وین قاعده زی عقل درست است و مقرر
۹پس هرچه همی زیر شب و روز بزایند
فرزند دروغند و مزور همه یکسر
۱۰زین است تراکیب نبات و حیوان پاک
بی حاصل همچون پدر خویش و چو مادر
۱۱ترکیب تو سفلی و کثیف است ولیکن
صورت گر علوی و لطیف است بدو در
۱۲صورت گر جوهر هم جوهر بود ایراک
صورت نپذیرد ز عرض هرگز جوهر
۱۳یک جوهر ترکیب دهندهاست و مصور
یک جوهر ترکیب پذیر است و مصور
۱۴زنده نشد این سفلی الا که به صورت
پس صورت جان است در این جسم محضر
۱۵ور عاریتی بود بر این سفلی صورت
ذاتی بود آن گوهر عالی را پیکر
۱۶وان گوهر کو زنده به ذات است نمیرد
پس جان تو هرگز نمرد، جان برادر
۱۷ور جسم تو از نفس بدن صنعت محکم
مانندهٔ قصری شده پرنور و معنبر
۱۸بیبهره چرا ماندهاست این جان تو زین تن
بیدانش و تمییز همانند یکی خر؟
۱۹دانی که چو فر تن تو صورت جسمی است
جز صورت علمی نبود جان تو را فر
۲۰بنگر که خداوند ز بهر تو چه آورد
از نعمت بیمر در این حصن مدور
۲۱وانگاه در این حصن تو را حجر گکی داد
آراسته و ساخته به اندازه و در خور
۲۲بگشاده در این حجره تورا پنج در خوب
بنشسته تو چون شاه درو بر سر منظر
۲۳هر گه که تو را باید در حجر گک خویش
یک نعمت از این حصن درون خوان ز یکی در
۲۴فرمان بر و بندهاست تو را حجر گک تو
خواهی سوی بحرش برو خواهی به سوی بر
۲۵این پنج در حجره، سه تن راست، دو جان را
تا هردو گهر داد بیابند ز داور
۲۶چندان که سوی تن تو سه در باز گشادی
بگشای سوی جانت دو در منظر و مخبر
۲۷بشنو سخن ایزد بنگر سوی خطش
امروز که در حجره مقیمی و مجاور
۲۸بنگر که کجا میروی، ای رفته چهل سال
زین کوی بدان دشت وزین جوی بدان جر
۲۹عمر تو نبینی که یکی راه دراز است
دنیات بدین سر بر و عقبیت بدان سر؟
۳۰آنی تو که یک میل همی رفت نیاری
بیتوشه و بیرهبری از شهر به کردر
۳۱کوتوشه و کورهبرت، ای رفته چهل سال
چون آب سوی جوی ز بالا سوی محشر؟
۳۲بنگر که همی بری راهی که درو نیست
آسایش را روی نه در خواب و نه در خور
۳۳بنگر که همی سخت شتابی سوی جائی
کان یابی آنجای که برگیری از ایدر
۳۴هر چیز که بایدت در این راه بیابی
هر چند روان است درو لشکر بیمر
۳۵زنهار که طرار در این راه فراخ است
چون دنبه به گفتار و، به کردار چو نشتر
۳۶پرهیز که صیادی ناگاه نگیردت
کو دام نهد محبر بر ملوح و دفتر
۳۷این گوید «بر راه منم از پس من رو»
وان گوید «طباخ منم توشه ز من خر»
۳۸شاید که بگریند بر آن دین که بدو در
فرند نبی را بکشد از قبل زر
۳۹شاید که بگریند بر آن دین که فقیهانش
آنند که دارند کتاب حیل از بر
۴۰گر فقه بود حیلت و، محتال فقیه است
جالوت سزد حاکم و هاروت پیمبر
۴۱ور یار رسول است کشندهٔ پسر او
پس هیچ مرو را نه عدو بود و نه کافر
۴۲بندیش از این امت بدبخت که یکسر
گشتند همه کور ز شومیی گنه و، کر
۴۳جز کر نشود پیش سخنگوی غنوده
جز کور کند پیش خر و، شیر موخر؟
۴۴بودند همه گنگ و علی گنج سخن بود
بودند همه چون خر و او بود غضنفر
۴۵آن کس که مرو را به یکی جاهل بفروخت
بخرید و ندانست مغیلان زصنوبر
۴۶دیوانه بود آنکه کله دارد در پای
وز بیهشی خویش نهد موزه به سر بر
۴۷بودند همه موزه و نعلین، علی بود
بر تارک سادات جهان یکسره افسر
۴۸میمون شجری بود پر از شاخ شجاعت
بیخش به زمین شاخش بر گنبد اخضر
۴۹برگش همه خیرات و ثمارش همه حکمت
زان برگ همی بوی و از آن یار همی خور
۵۰او بود درختی که همی بیعت کردند
زیرش گه پیغمبر با خالق اکبر
۵۱و امروز ازو شاخی پربار به جای است
با حکمت لقمانی و با ملکت قیصر
۵۲بل فخر کند قیصر اگر چاکر او را
فرمان بر و دربان بود و چاکر چاکر
۵۳زیر قلم حجت او حکمت ادریس
خاک قدم استر او تاج سکندر
۵۴در حضرت از آن خوی خوش و طلعت پر نور
افلاک منور شد و آفاق معطر
۵۵از لشکر زنگیس رخ روز مقیر
وز لشکر رومیش شب تیره مقمر
۵۶میراث رسیده است بدو عالم و مردم
از جد شریف و پدرش احمد و حیدر
۵۷شمشیر و سخن معجز اویند جهان را
وین بود مر اسلامش را معجز و مفخر
۵۸بندهٔ سخن اویند احرار خود امروز
فرداش ببند آیند اوباش به خنجر
۵۹او را طلب و بر ره او رو که نشسته است
جد و پدرش بر سر حوض و لب کوثر
۶۰وز حجت او جوی به رفق، ای متحیر،
داروی دل گمره و افسون محیر
۶۱وز من بشنو نیک که من همچو تو بودم
اندر ره دین عاجز و بیتوشه و رهبر
۶۲بسیار گشادند به پیشم در دعوی
دعویها چون کوه و معانیش کم از ذر
۶۳بی برهان دعوی به سوی مرد خردمند
مانندهٔ مرغی است که او را نبود پر
۶۴با بانگ یکی باشد بیمعنی گفتار
بیبوی یکی باشد خاکستر و عنبر
۶۵تقلید نپذرفتم و بر «اخبرنا» هیچ
نگشاد دلم گوش و نه دستم سر محبر
۶۶رفتم به در آنکه بدیل است جهان را
از احمد و از حیدر و شبیر و ز شبر
۶۷آن کس که زمینی به جز از درگه عالیش
امروز به جمع حکما نیست مشجر
۶۸قبلهٔ علما یکسر مستنصر بالله
فخر بشر و حاصل این چرخ مدور
۶۹وز جهل بنالیدم در مجلس علمش
عدلش برهانیدم از این دیو ستمگر
۷۰بگشاد مرا بسته و بر هرچه بگفتم
بنمود یکی حجت معروف و مشهر
۷۱وانگاه مرا بنمود این خط الهی
مسطور بر این جوهر و مجموع و مکسر
۷۲تا راه بدید این دل گمراه و به جودش
بر گنبد کیوان شد از این چاه مقعر
۷۳بنمود مرا راه علوم قدما پاک
وانگاه از آن برتر بنمودم و بهتر
۷۴بر خاطرم امروز همی گشت نیارد
گر فکرت سقراط بود پر کبوتر
۷۵اقوال مرا گر نبود باورت، این قول
اندر کتبم یک یک بنگر تو و بشمر
۷۶تا هیچ کسی دیدی کایات قران را
جز من به خط ایزد بنمود مسطر
۷۷در نفس من این علم عطائی است الهی
معروف چو روز است، نه مجهول و نه منکر
۷۸آزاد شد از بندگی آز مرا جان
آزاد شو از آز و بزی شاد و توانگر
۷۹بندیش که مردم همه بنده به چه روی است
تا مولا بشناسی و آزاد و مدبر
۸۰دین گیر که از بیدینی بنده شدهستند
پیش تو زاطراف جهان اسود و احمر
۸۱گر دین حقیقت بپذیری شوی آزاد
زان پس نبوی نیز سیه روی و بداختر
۸۲مولای خداوند جهان باشی و چون من
زان پس نشوی نیز بدین در نه بدان در
۸۳ورنی سپس دیو همی گرد و همی باش
بندهٔ می و تنبور و ندیم لب ساغر
۸۴