ای حجت بسیار سخن، دفتر پیش آر
وز نوک قلم دُر سخنهات فروبار
۱هر چند که بسیار و دراز است سخنهات
چون خوب و خوش است آن نه دراز است نه بسیار
۲شاهی که عطاهاش گران است ستودهست
هر چند شوی زیر عطاهاش گرانبار
۳نو کن سخنی را که کهن شد به معانی
چون خاک کهن را به بهار ابر گهربار
۴شد خوب به نیکو سخنت دفتر ناخوب
دفتر به سخن خوب شود جامه به آهار
۵از خاطر پر علم سخن ناید جز خوب
از پاک سبو پاک برون آید آغار
۶آچار سخن چیست معانی و عبارت
نو نو سخن آری چو فراز آمدت آچار
۷در شعر ز تکرار سخن باک نباشد
زیرا که خوش آید سخن نغز به تکرار
۸آچار خدای است مزه و بوی خوش و رنگ
با سیب و ترنج آمد و گوز و بهی و نار
۹از تاک زر انگور نو امسال خوش آیدت
هر چند کزو پار همین آمد و پیرار
۱۰زی اهل خرد تخم سخن حکمت و علم است
در خاک دل ای مرد خرد تخم سخن کار
۱۱مختار شوی کز تو بماند سخن خوب
زیرا که همین ماند ز پیغمبر مختار
۱۲دینش به سخن گشت مشهر به زمین بر
وز راه سخن رفت بر این گنبد دوار
۱۳مقهور به حکمت شود این خلق جهان پاک
زیرا که حکیم است جهان داور قهار
۱۴از راه تن خویش سوی جانت نگه کن
بنگر که نهان چیست در این شخص پدیدار
۱۵آن چیست که چون شخص گران تو بخسپد
بینا و سخنگوی همی ماند و بیدار؟
۱۶آن گوهر زنده است و پذیرای علوم است
زو زنده و گوینده شدهاست این تن مردار
۱۷شرم و سخن و مدح و نکوهش همه او راست
تن را چو شد او، هیچ نه قدر است و نه مقدار
۱۸سالار تن توست، چرا تنت گرامی است
نزدیک تو و مهتر و سالار تنت خوار؟
۱۹زیرا که چو معروف شد این بنده سوی تو
مجهول بماندهاست ز بس جهل تو سالار
۲۰بشناس هم این را و هم آن را به حقیقت
حکمت همه این است سوی مردم هشیار
۲۱چون تو ز بهین نیمهٔ خود غافلی، ای پیر،
گر مرد خرد مرد نخواندت میازار
۲۲یارند تن و جانت به علم و عمل اندر
تو غافلی از کار بهین یار و مهین یار
۲۳دار تن پیدای تو این عالم پیداست
جان را که نهان است نهان است چنو دار
۲۴جان تو غریب است و تنت شهری، ازین است
از محنت شهریت غریب تو به آزار
۲۵ناداشته و خوار بماند از تو غریبت
بد داشت غریبان نبود سیرت احرار
۲۶چون داری نیکوش چو خود مینشناسیش؟
بشناس نخستینش پس آنگاه نکودار
۲۷خوار است خور شهریت از تن سوی مهمانت
شهریت علفخوار است مهمانت سخنخوار
۲۸حق تن شهری به علف چند گزاری
گهگه به سخن نیز حق مهمان بگزار
۲۹زشت است که صد سال دو تن پیش تو باشد
هموار یکی سیر و یکی گرسنهٔ زار
۳۰جان تو برهنهاست و تنت زیر خز و بز
عار است ازین، چونکه نپرهیزی از این عار؟
۳۱جان جامه نپوشد مگر از بافته حکمت
مر حکمت را معنی پودست و سخن تار
۳۲نه هر سخنی حکمت باشد بر نام چو مردم
دینار بود هر که بود نامش دینار؟
۳۳گر کار به نامستی از دوستی عمر
فرزند تو را نام عمر بودی و عمار
۳۴مر حکمت را خوب حصاری است که او را
داناست همه بام و زمین و در و دیوار
۳۵پیغمبر بد شهر همه علم و بر آن شهر
شایسته دری بود و قوی حیدر کرار
۳۶این قول رسول است و در اخبار نبشتهاست
تا محشر از آن رو ز نویسندهٔ اخبار
۳۷از پند و ز علم آنچه برون نامد از این در
از علم مگو آن را وز پند مپندار
۳۸فرق است میان دو سخن صعب، فزون زانک
فرق است میان گل و گل خار دو صد بار
۳۹گر حکمت نزدیک تو خوار است عجب نیست
خوار است گل تو سوی اشتر که خورد خار
۴۰دادمت نشانی به سوی خانهٔ حکمت
سر است، نهان دارش از مرد سبکسار
۴۱گر سوی در آیی و بدین خانه در آیی
بیرون شوی از قافلهٔ دیو ستمگار
۴۲واگاه شوی کاین فلک از بهر چه کردند
واخر چه پدید آید از این گشتن هموار
۴۳اینجات درون جز که بدین کار نیاورد
سازندهٔ گنبد، تو چه بگریزی از این کار؟
۴۴فربی بکن و سیر بدین حکمت جان را
تا ناید از این بند برون لاغر و ناهار
۴۵چیزی که بجوییش نه از جایگه خویش
بر مردم دشوار شود کار نه دشوار
۴۶بپذیر نصیحت، به طلب حکمت دین را
ای غدر پذیرفته از این گنبد غدار
۴۷خامش منشین زیر فلک و ایمن، ازیراک
دریاست فلک، بنگر دریای نگونسار
۴۸ابلیس لعین دست گشادهاست به غارت
ایزدت بدین سختی ازین بست در این غار
۴۹تو قیمت این روز ندانی مگر آنگاه
کایی به یکی بتر از این روز گرفتار
۵۰بازار تو است این، به طلب هر چه ببایدت
بیتوشه مرو باز تهی خانه ز بازار
۵۱زیرا که به بازار نیابی ره ازین پس
آنگاه که بیمار بمانی و به تیمار
۵۲بر گفتهٔ من کار کن، ای خواجه، ازیراک
کردار ببایدت بر اندازهٔ گفتار
۵۳