این زرد تن لاغر گل خوار سیه سار
زرد است و نزار است و چنین باشد گل خوار
۱همواره سیه سرش ببرند از ایراک
هم صورت مار است و ببرند سر مار
۲تا سرش نبری نکند قصد برفتن
چون سرش بریدی برود سر به نگونسار
۳چون آتش زرد است و سیه سار ولیکن
این زاب شود زنده و زاتش بمرد زار
۴جز کز سبب دوستی آب جدا نیست
این زرد سیه سار از آن زرد سیه سار
۵هر چند که زرد است سخنهاش سیاه است
گرچه سخن خلق سیه نیست به گفتار
۶گنگ است چو شد مانده و گویا چو روان گشت
زیرا که جدا نیست ز گفتارش رفتار
۷مرغی است ولیکن عجبی مرغی ازیراک
خوردنش همه قار است رفتنش به منقار
۸مرغی که چو در دست تو جنبید ببیند
در جنبش او عقل تو را مردم هشیار
۹تیری است که در رفتن سوفارش به پیش است
هر چند که هر تیر سپس دارد سوفار
۱۰گلزار کند رفتن او عارض دفتر
آنگه که برون آید از آن کوفته گلزار
۱۱اقرار تو باشد سخنش گرچه روا نیست
در دین که کسی از کس دیگر کند اقرار
۱۲دشوار شود بانگ تو از خانه به دهلیز
واسان شود آواز وی از بلخ به بلغار
۱۳در دست خردمند همه حکمت گوید
جز ژاژ نخاید همه در دست سبکسار
۱۴هر کس که سخن گفت همه فخر بدو کرد
جز کایزد دادار و پیامآور مختار
۱۵در دست سخن پیشه یکی شهره درختی است
بی بار ز دیدار، همی ریزد ازو بار
۱۶تا در نزنی سرش به گل بار نیارد
زیرا که چنین است ره و سیرت اشجار
۱۷غاری است مر او را عجبی بادرو در بند
خفتنش نباشد همه الا که در آن غار
۱۸چون خفت در آن غار برون ناید ازو تا
بیرون نکشی پایش از آن جای چو کفتار
۱۹راز دل دانا به جز او خلق نداند
زیرا که جز او را به دل اندر نبود بار
۲۰راز دل من یکسره، باری، همه با اوست
زیرا بس امین است و سخندار و بیآزار
۲۱ای مرکب علم و شجر حکمت، لیکن
انگشت خردمند تو را مرکب رهوار
۲۲دیبای منقش به تو بافند ولیکن
معنیش بود نقش و سخن پود و سخن تار
۲۳من نقش همی بندم و تو جامه همی باف
این است مرا با تو همه کار و بیاوار
۲۴دیبای تو بسیار به از دیبهٔ رومی
هرچند که دیبای تو را نیست خریدار
۲۵چون لولوی شهوار نباشد جو اگر چند
جو را بگزیند خر به لولوی شهوار
۲۶دیبا جسدت پوشد و دیبای سخن جان
فرق است میان تن و جان ظاهر و بسیار
۲۷این تیره و بی نور تن امروز به جان است
آراسته، چون باغ به نیسان و به ایار
۲۸همسایه نیک است تن تیرهات را جان
همسایه زهمسایه گرد قیمت و مقدار
۲۹هرچند خلنده است، چو همسایهٔ خرماست
بر شاخ چو خرمات همی آب خورد خار
۳۰شاید که به جان تنت شریف است ازیراک
خوش بوی بود کلبهٔ همسایهٔ عطار
۳۱جلدی و زبانآور و عیار ازیراک
جلد است تو را جان و زبانآور و عیار
۳۲از هر چه سبو پرکنی از سر وز پهلوش
آن چیز برون آید و بیرون دهد آغار
۳۳بر خوی ملک باشد در شهر رعیت
پیغمبر گفت این سخن و حیدر کرار
۳۴از جان و تنت ناید الا که همه خیر
چون عقل بود بر تن و بر جان تو سالار
۳۵تا علم نیاموزی نیکی نتوان کرد
بیسیم نیاید درم و بیزر دینار
۳۶بیعلم عمل چون درم قلب بود، زود
رسوا شود و شوره برون آرد و زنگار
۳۷چون روزه ندانی که چه چیز است چه سود است
بیهوده همه روزه تو را بودن ناهار؟
۳۸وانکو نکند طاعت علمش نبود علم
زرگر نبود مرد چو بر زر نکند کار
۳۹جامه است مثل طاعت و آهار برو علم
چون جامه نباشد چه به کار آید آهار؟
۴۰دیدار با تو با چشم تو در شخص تو جفت است
چشمت به مثل کار و درو علم چو دیدار
۴۱بی طاعت دانا به سوی عقل خدای است
بی طاعت دانا نبود هرگز دیار
۴۲در طاعت یزدان است این چرخ به گشتن
آباد بدین است چنین گنبد دوار
۴۳وز طاعت خورشید همی روز و شب آید
کوسوی خرد علت روز است و شب تار
۴۴وین ابر خداوند جهان را به هوا بر
بندهاست و مطیع است به باریدن امطار
۴۵بی طاعتی، ای مرد خرد، کار ستور است
عار است مرا زین خود اگر نیست تو را عار
۴۶یک سو بکش از راه ستوری سرا گر چند
کاین خلق برفتند بر آن ره همه هموار
۴۷در سخره و بیگار تنی از خور و از خواب
روزی برهد جان تو زان سخره و بیگار
۴۸امروز پر از خواب و خمار است سر تو
آن روز شوی، ای پسر، از خواب تو بیدار
۴۹بیداریت آن روز ندارد، پسرا، سود
دستت نگرد چیز مگر طاعت و کردار
۵۰بی طاعتی امروز چو تخمی است کز آن تخم
فردا نخوری بار مگر انده و تیمار
۵۱این خلق بکردند به یک ره چو ستوران
روی از خرد و طاعت، ای یارب زنهار!
۵۲ای آنکه تو را یار نبودهاست و نباشد
بر طاعت تو نیست کسی جز تو مرا یار
۵۳در طاعت تو جان و تنم یار خرد گشت
توفیق تو بودهاست مرا یار و نگهدار
۵۴