چون گشت جهان را دگر احوال عیانیش؟
زیرا که بگسترد خزان راز نهانیش
۱بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد
بیچارگی و زردی و کوژی و نوانیش
۲تا زاغ به باغ اندر بگشاد فصاحت
بر بست زبان از طرب لحن غوانیش
۳شرمنده شد از باد سحر گلبن عریان
وز آب روان شرمش بربود روانیش
۴کهسار که چون رزمهٔ بزاز بد اکنون
گر بنگری از کلبهٔ نداف ندانیش
۵چون زر مزور نگر آن لعل بدخشیش
چون چادر گازر نگر آن برد یمانیش
۶بس باد جهد سرد ز که لاجرم اکنون
چون پیر که یاد آیدش از روز جوانیش
۷خورشید بپوشید ز غم پیرهن خز
این است همیشه سلب خوب خزانیش
۸بر مفرش پیروزه به شب شاه حبش را
آسوده و پاکیزه و بلور است اوانیش
۹بنگر به ستاره که بتازد سپس دیو
چون زر گدازیده که بر قیر چکانیش
۱۰مانند یکی جام یخین است شباهنگ
بزدوده به قطر سحری چرخ کیانیش
۱۱گر نیست یخین چونکه چو خورشید بر آید
هر چند که جویند نیابند نشانیش؟
۱۲پروین به چه ماند؟ به یکی دستهٔ نرگس
یا نسترن تازه که بر سبزه فشانیش
۱۳وین دهر دونده به یکی مرکب ماند
کز کار نیاساید هر چند دوانیش
۱۴گیتیت یکی بندهٔ بدخوست مخوانش
زیرا ز تو بدخو بگریزد چو بخوانیش
۱۵بیحاصل و مکار جهانی است پر از غدر
باید که چو مکار بخواندت برانیش
۱۶جز حنظل و زهرت نچشاند چو بخواندت
هرچند که تو روز و شبان نوش چشانیش
۱۷از بهر جفا سوی تو آمد، به در خویش
مگذار و ز در زود بران گر بتوانیش
۱۸دشمن، چو نکو حال شدی، گرد تو گردد
زنهار مشو غره بدان چرب زبانیش
۱۹چونان که چو بز بهتر و فربهتر گردد
از بهر طمع بیش کند مرد شبانیش
۲۰هرچند که دیر آید سوی تو بیاید،
چون سوی پدرت آمد، پیغام نهانیش
۲۱فرزند بسی دارد این دهر جفا جوی
هریک بد و بیحاصل چون مادر زانیش
۲۲ناکس به تو جز محنت و خواری نرساند
گر تو به مثل بر فلک ماه رسانیش
۲۳طاعت به گمانی بنمایدت ولیکن
لعنت کندت گر نشود راست گمانیش
۲۴بد فعل و عوان گرچه شود دوست به آخر
هم بر تو به کار آرد یک روز عوانیش
۲۵گه غدر کند بر تو گه مکر فروشد
صد لعنت بر صنعت و بر بازرگانیش
۲۶بر گاه نبینی مگر آن را که سزا هست
کز گاه برانگیزی و در چاه نشانیش
۲۷پند و سخن خوب بر آن سفله دریغ است
زنهار که از نار جویی بد برهانیش
۲۸پند تو تبه گردد در فعل بد او
پرواره کژ آید چو بود کژ مبانیش
۲۹چون پند نپذرفت زخود دور کنش زود
تا جان عزیزت برهانی ز گرانیش
۳۰زیرا که چو تیر کژ تو راست نباشد
آن به که به زودی سوی بدخواه جهانیش
۳۱آن است خردمند که جز بر طلب فضل
ضایع نشود یک نفس از عمر زمانیش
۳۲وز خلق تواضع نکند بدگهری را
هرچند که بسیار بود گوهر کانیش
۳۳کان مرد سوی اهل خرد سست بود سخت
کز بهر طمع سست شود سخت کمانیش
۳۴در صدر خردمندان بیفضل نه خوب است
چون رشتهٔ لولو که بود سنگ میانیش
۳۵چون راه نجوئی سوی آن بار خدائی
کز خلق چو یزدان نشناسد کس ثانیش؟
۳۶صد بندهٔ مطواع فزون است به درگاه
از قیصری و سندی و بغدادی و خانیش
۳۷مستنصر بالله که او فضل خدای است
موجود و مجسم شده در عالم فانیش
۳۸آنکو سرش از فضل خداوند بتابد
فردا نکند آتش و اغلال شبانیش
۳۹ایزدش عطا داد به پیغمبر ازیراک
اوی است حقیقت یکی از سبع مثانیش
۴۰در عالم دین او سوی ما قول خدای است
قولی که همه رحمت و فضل است معانیش
۴۱با همت عالیش فلک را و زمین را
پست است بلندی و حقیر است کلانیش
۴۲چون مرکب او تیز شود کرد نیارد
تنین فلک روز ملاقات عنانیش
۴۳غره نکند هر که بدیده است سپاهش
این عالم ازان پس به فراخی مکانیش
۴۴ناید حسد و رشک کمین چاکر او را
نز ملک فلانی و نه از مال فلانیش
۴۵هر کو رهیش گشت چو من بنده ازان پس
از علم و هنر باشد دینار و شیانیش
۴۶بر عالم علویش گمان بر چو فرشته
هرچند که اینجا بود این جسم عیانیش
۴۷