گردش این گنبد و مکر و دهاش
گرد بر آرد همی از اولیاش
۱کینه نجوید مگر از دوستان
برچه نهادی تو الهی بناش؟
۲گرچه جفا دارد با عاقلان
زشت نگویند ز بهر تراش
۳هر که مرو را کند این دردمند
کرد نداند به جهان کس داوش
۴سخت دو روی است ندانم همی
دشمنش از دوست نه روی از قفاش
۵گر به من از دهر جفائی رسد
نیز رسیدهاست بدو خود جفاش
۶هر که جفا جوید بر خویشتن
چشم که دارد مگر ابله وفاش؟
۷این همه آرایش باغ بهار
بینی وین زیب و جمال و بهاش
۸وین که چو گل روی بشوید به شب
مشک دمد بر رخ شسته صباش
۹وین که بگرداند هزمان همی
بلبل نو نو به شگفتی نواش
۱۰وین که همی ابر به مشک و گلاب
هر شب و هر روز بشوید لقاش
۱۱وین که همی بر کتف شاخ گل
باد بیفشاند رومی قباش
۱۲وین که چو آهو بخرامد به دشت
سنبل تر است و بنفشه چراش
۱۳وین که به جوی اندر از عکس گل
سرخ عقیق است تو گوئی حصاش
۱۴دیدهٔ نرگس چو شود تیره ابر
لولوی شهوار کشد توتیاش
۱۵وین که اگر باد به گل بروزد
عنبر پاشد به هوا بر هباش
۱۶دیر نپاید که کند گشت چرخ
این همه را یکسره ناچیز و لاش
۱۷از کتف گلبن سوری به قهر
باد خزانی برباید رداش
۱۸وآنچه که بنواختش اردیبهشت
عرضه کند آذر و دی بر بلاش
۱۹تیره شود صورت پرنور او
کند شود کار روان و رواش
۲۰گرچه چو تیر است کنون پشت شاخ
باز کند مهر ضعیف و دوتاش
۲۱هرچه کنون هست زمرد مثال
باز نداند خرد از کهرباش
۲۲سیرت این چرخ چنین یافتم
بایدمان کرد بر این ره رهاش
۲۳نیش زمانه چو بر آشفته شد
خوار شود همچو عدو آشناش
۲۴قد تو گرچند چو تیر است راست
زود کند گشت زمان چون حناش
۲۵گر بگمانی تو ز بدهای او
قامت چون نون منت بس گواش
۲۶ژرف به من بنگر و بر خوان زمن
نسخت زرق و حیل و کینههاش
۲۷مرکب من بود زمان پیش ازین
کرد ندانست ز من کس جداش
۲۸گشته شب و روز به درگاه من
خشندیم آب و مرادم گیاش
۲۹جز به هوای دل من تاختن
شاد و سرافراز نبودی هواش
۳۰تا به مرادم زنخش نرم بود
پاک صواب است تو گفتی خطاش
۳۱واکنون چون کار به آخر رسید
سوی من آورد عنان عناش
۳۲هرچه به آغازی بوده شود
طمع مدار، ای پسر، اندر بقاش
۳۳گشتن آن چرخ پس، ای هوشمند
نیک دلیل است تو را بر فناش
۳۴زیر یکی فرش وشی گسترد
باز بدزدد ز یکی بوریاش
۳۵هیچ شنودی که به آل رسول
رنج و بلا چند رسید از دهاش؟
۳۶دفتر پیش آر، بخوان حال آنک
شهره ازو شد به جهان کربلاش
۳۷تشنه کشته شد و نگرفت دست
حرمت و فضل و شرف مصطفاش
۳۸وان کس کو کشت مر آن شمع را
باز فرو خورد همین اژدهاش
۳۹غافل کی بود خداوند ازانک
رفت در این سبز و بلند آسیاش؟
۴۰لیکن نشتابد در کارهاش
زانکه نه این است سزای جزاش
۴۱چون به نهایت برسد کار خلق
خود برسد باز به هر کس سزاش
۴۲گرچه دراز است مراین را زمان
ثابت کردهاست خرد منتهاش
۴۳رفته برین است نهاد جهان
دیگر نکنند ز بهر مراش
۴۴چون و چرا بیش نداند جز آنک
بر نرسد خلق به چون و چراش
۴۵دهر همی گوید ک «ای مردمان
رفتنیم من» به زبان شماش
۴۶طاعت دارید رسولانش را
تکیه مدارید چنین بر قضاش
۴۷عقل عطائی است شما را ازو
سخت شریف است و بزرگ این عطاش
۴۸آنکه چنین داند دادن عطا
هیچ قیاسی نپذیرد سخاش
۴۹هرکه رود بر ره خرم بهشت
بی شک جز عقل نباشد عصاش
۵۰جز که به نیروی عطای خدای
گفت نداند به سزا کس ثناش
۵۱معذرت حجت مظلوم را
رد مکن یارب و بشنو دعاش
۵۲ای شده مر طبع تو را بنده شعر
طبع تو افزوده جمال و بهاش
۵۳شعر شدی گر بشنیدی زشرم
شعر تو بر پشت کسائی کساش
۵۴