ای متحیر شده در کار خویش
راست بنه بر خط پرگار خویش
۱خرد شکستی به دبوس طمع
در طلب تا و مگر تار خویش
۲در طلب آنچه نیامد به دست
زیر و زبر کردی کاچار خویش
۳خیره بدادی به پشیز جهان
در گرانمایه و دینار خویش
۴پنبهٔ او را به چه دادی بدل
ای بخرد، غالیه و غار خویش؟
۵یار تو و مار تو است این تنت
رنجهای از مار خود و یار خویش
۶مار فسای ارچه فسونگر بود
کشته شود عاقبت از مار خویش
۷و اکنون کافتاد خرت، مردوار
چون ننهی بر خر خود بار خویش؟
۸بد به تن خویش چو خود کردهای
باید خوردنت ز کشتار خویش
۹پای تو را خار تو خسته است و نیست
پای تو را درد جز از خار خویش
۱۰راه غلط کردهستی، باز گرد
سوی بنه بر پی و آثار خویش
۱۱پیش خداوند خرد بازگوی
راست همه قصه و اخبار خویش
۱۲وانچهت گوید بپذیر و مباش
عاشق بر بیهده گفتار خویش
۱۳دیو هوا سوی هلاکت کشد
دیو هوا را مده افسار خویش
۱۴راه ندانی، چه روی پیش ما
بر طمع تیزی بازار خویش
۱۵گازری از بهر چه دعوی کنی
چونکه نشوئی خود دستار خویش؟
۱۶بام کسان را چه عمارت کنی
چونکه نبندی بن دیوار خویش؟
۱۷چون ندهی پند تن خویش را
ای متحیر شده در کار خویش؟
۱۸نار چو بیمار تؤی خود بخور
عرضه مکن بر دگران نار خویش
۱۹عار همی داری ز آموختن
شرم همی نایدت از عار خویش؟
۲۰وز هوس خویش همی پر خمی
بیهدهای در خور مقدار خویش
۲۱نیست تو را یار مگر عنکبوت
کو ز تن خویش تند تار خویش
۲۲عیب تن خویش ببایدت دید
تا نشود جانت گرفتار خویش
۲۳یار تو تیمار ندارد ز تو
چون تو نداری خود تیمار خویش
۲۴نیک نگه کن به تن خویش در
باز شود از سیرت خروار خویش
۲۵نیز به فرمان تن بد کنش
خفته مکن دیدهٔ بیدار خویش
۲۶پاک بشوی از همه آلودگی
پیرهن و چادر و شلوار خویش
۲۷داد به الفغدن نیکی بخواه
زین تن منحوس نگونسار خویش
۲۸دین و خرد باید سالار تو
تات کند یارت سالار خویش
۲۹یار تو باید که بخرد تو را
هم تو خودی خیره خریدار خویش
۳۰چونکه بجوئی همی آزار من
گر نپسندی زمن آزار خویش؟
۳۱چون تو کسی را ندهی زینهار
خلق نداردت به زنهار خویش
۳۲رنج بسی دیدم من همچو تو
زین تن بد خوی سبکسار خویش
۳۳پیش خردمند شدم دادخواه
از تن خوش خوار گنه کار خویش
۳۴یک یک بر وی بشمردم همه
عیب تن خویش به اقرار خویش
۳۵گفت گنه کار تو هم چون ز توست
بایست کنون خود به ستغفار خویش
۳۶آب خرد جوی و بدان آب شوی
خط بدی پاک زطومار خویش
۳۷حاکم خود باش و به دانش بسنج
هرچه کنی راست به معیار خویش
۳۸بنگر و با کس مکن از ناسزا
آنچه نداریش سزاوار خویش
۳۹آنچهت ازو نیک نیاید مکن
داروی خود باش و نگهدار خویش
۴۰مرغ خورش را نخورد تا نخست
نرم نیابدش به منقار خویش
۴۱وز پس آن نیز دلیلی بگیر
بر خرد خویش ز کردار خویش
۴۲قول و عمل چون بهم آمد بدانک
رسته شدی از تن غدار خویش
۴۳خوار کند صحبت نادان تو را
همچو فرومایه تن خوار خویش
۴۴خواری ازو بس بود آنکهت کند
رنجه به ژاژیدن بسیار خویش
۴۵سیر کند ژاژ ویت تا مگر
سیر کند معدهٔ ناهار خویش
۴۶راه مده جز که خردمند را
جز به ضرورت سوی دیدار خویش
۴۷تنها بسیار به از یار بد
یار تو را بس دل هشیار خویش
۴۸مرد خردمند مرا خفته کرد
زیر نکو پند به خروار خویش
۴۹چون دلم انبار سخن شد بس است
فکرت من خازن انبار خویش
۵۰در همی نظم کنم لاجرم
بی عدد و مر در اشعار خویش
۵۱