عقل چه آورد ز گردون پیام
خاصه سوی خاص نهانی ز عام؟
۱گفت: چو خورد نیست فلک را قرار
نیست درو نیز شما را مقام
۲وام جهان است تو را عمر تو
وام جان بر تو نماند دوام
۳دم بکشی بازدهی زانکه دهر
بازستاند ز تو می عمر وام
۴بازدهی بازپسین دم زدن
بیشک آن روز بهناکام و کام
۵گر نکنی هیچ بر این وام سود
چون تو نباشد به جهان نیز خام
۶وام دم توست و برو سود نیست
چونش دهی باز همی جز کلام
۷بازده این وام و ببر سود ازانک
سود حلالستت و مایه حرام
۸خوب سخن چیست تو را؟ سود عمر
خوب سخن کرد تو را خوب نام
۹برمکش و باز مده دم تهی
باد مپیمای چنین بر دوام
۱۰بر نفس خویش به شکر خدای
سود همی گیر به رسم کرام
۱۱جام می از دست بیفگن که نیست
حاصل آن جام مگر وای مام
۱۲خفته ازانی که نبینی ز جهل
در دل تاریک همی جز ظلام
۱۳خفته بود هرکه همی نشنود
بر دهن عقل ز گردون پیام
۱۴خفته به جانی تو ز چون و چرا
نه به تن از خورد شراب و طعام
۱۵بر ره و بر مذهب تن نیست جانت
جانت به روزه است و تنت سیر شام
۱۶حکمت و علم و خبر و پند به
ز اسپ و غلام و کمر و اوستام
۱۷از پس دنیا نرود مرد دین
جز که به دانش نبود شادکام
۱۸دنیا در دام تو آید به دین
بیدین دنیا نبود جز که دام
۱۹دام تو گشته است جهان و، چنه
اسپ و ستام است و ضیاع و غلام
۲۰اسپ کشنده است جهان جز به دین
کرد نداندش کسی جرد و رام
۲۱گر تو لگامش نکشی سوی دین
او ز تو خورد زود ستاند لگام
۲۲اسپ جهان را تو نگیری به تگ
خیره مرو از پس او خامخام
۲۳شام کنی طمع چو گیری عراق
مصرت پیش است چو رفتی به شام
۲۴ناگه روزیت به جر افگند
گر بروی بر پی او گامگام
۲۵ورچه رهی وارت گردن دهد
بر تو یکی برکشد آخر حسام
۲۶خوار برون راندت آخر ز در
گرچه بخواند به نوید و خرام
۲۷زود فرود افگندت سرنگون
چونت برآورد به حیلت به بام
۲۸آنچه همی جست سکندر، هگرز
کی شد یک روز مرو را تمام؟
۲۹سامه کجا یافت ز دستان او
رستم دستان و نه دستان سام
۳۰کس نشنوده است که بگرفت ازو
کار کسی تا به قیامت قوام
۳۱آنچه به چشم تو ازو شکر است
حنظل و زهر است به دندان و کام
۳۲در در خاص آی به دین و مرو
از پس دنیا چو خسان و لئام
۳۳طاعت یزدان به نظام آورد
هرچه که دنیا کندش بینظام
۳۴خستهٔ دنیا و شکستهٔ جهان
جز که به طاعت نپذیرد لحام
۳۵بر من ازین پیش روا کرده بود
همچو بر این قافله دنیا دلام
۳۶از پس خویشم چو شتر میکشید
چشم بکوبین و گرفته زمام
۳۷منش ندیدم نه برستم ازو
جز به بزرگی و جلال امام
۳۸آنکه بهنور پدر و جد او
نور گرفته است جهان نفام
۳۹آنکه چو گوئیش «امام است حق»
هیچ کست نیز نگوید «کدام؟»
۴۰سدره و فردوس مزخرف شود
چون بزنندش به صحاری خیام
۴۱خام نگون بخت برآید به تخت
گر برود در سخنش نام خام
۴۲چیست بزرگی؟ همه دنیا و دین
جز که مرو را نشد این هر دو تام
۴۳رایت اوی است همای و، ملوک
زیر همایش همه جغد و لجام
۴۴نیست بدین وصف زمردم مگر
مستنصر بالله علیهالسلام
۴۵تا نپذیردت، ز تو زی خدای
نیست پذیرفته صلات و صیام
۴۶دامن او گیر وزو جوی راه
تا برهی زین همه بؤس و زحام
۴۷پورا، گر پند پذیری همی
پند من این است تو را والسلام
۴۸