شاید که حال و کار دگر سان کنم
هرچ آن به است قصد سوی آن کنم
۱عالم به ماه نیسان خرم شده است
من خاطر از تفکر نیسان کنم
۲در باغ و راغ دفتر دیوان خویش
از نثر و نظم سنبل و ریحان کنم
۳میوه و گل از معانی سازم همه
وز لفظهای خوب درختان کنم
۴چون ابر روی صحرا بستان کند
من نیز روی دفتر بستان کنم
۵در مجلس مناظره بر عاقلان
از نکتههای خوب گلافشان کنم
۶گر بر گلیش گرد خطا بگذرد
آنجا ز شرح روشن باران کنم
۷قصری کنم قصیدهٔ خود را، درو
از بیتهاش گلشن و ایوان کنم
۸جائی درو چو منظره عالی کنم
جائی فراخ و پهن چو میدان کنم
۹بر درگهش ز نادره بحر عروض
یکی امین دانا دربان کنم
۱۰مفعول فاعلات مفاعیل فع
بنیاد این مبارک بنیان کنم
۱۱وانگه مر اهل فضل اقالیم را
در قصر خویش یکسره مهمان کنم
۱۲تا اندرو نیاید نادان، که من
خانه همی نه از در نادان کنم
۱۳خوانی نهم که مرد خردمند را
از خوردنیش عاجز و حیران کنم
۱۴اندر تن سخن به مثال خرد
معنی خوب و نادره را جان کنم
۱۵گر تو ندیدهای ز سخن مردمی
من بر سخنت صورت انسان کنم
۱۶او را ز وصف خوب و حکایات خوش
زلف خمیده و لب خندان کنم
۱۷معنیش روی خوب کنم وانگهی
اندر نقاب لفظش پنهان کنم
۱۸چون روی خویش زی سخنآرم، به قهر
پشتش به پیش خویش چو چوگان کنم
۱۹ور خاطرم به جائی کندی کند
او را به دست فکرت سوهان کنم
۲۰جان را چو زنگ جهل پدید آورد
چون آینه ز خواندن فرقان کنم
۲۱دشوار این زمانهٔ بد فعل را
آسان به زهد و طاعت یزدان کنم
۲۲دست از طمع بشویم پاک آنگهی
از خفته دست بر سر کیوان کنم
۲۳گر در لباس جهل دلم خفته بود
اکنون از آن لباسش عریان کنم
۲۴وین جسم بیفلاحت آسوده را
خیزم به تیغ طاعت قربان کنم
۲۵ور عیب من ز خویشتن آمد همه
از خویشتن به پیش که افغان کنم؟
۲۶خیزم به فصل و رحمت یزدان حق
دشوار دهر بر دلم آسان کنم
۲۷اندر میان نیک و بد خویشتن
مانندهٔ زبانهٔ میزان کنم
۲۸هر ساعتی به خیر درون پارهای
بفزایم و ز شرش نقصان کنم
۲۹تا غل و طوق و بند که بر من نهاد
در دست و پای و گردن شیطان کنم
۳۰گر دیو از آنچه کرد پشیمان نشد
من نفس را ز کرده پشیمان کنم
۳۱گر نیست طاقتم که تن خویش را
بر کاروان دیو سلیمان کنم
۳۲آن دیو را که در تن و جان من است
باری به تیغ عقل مسلمان کنم
۳۳از قول و فعل زین و لگامش نهم
افسار او ز حکمت لقمان کنم
۳۴گر تو نشاط درگه جیلان کنی
من قصد سوی درگه رحمان کنم
۳۵سوی دلیل حق بنهم روی خویش
تا خویشتن به سیرت سلمان کنم
۳۶زی اهل بیت احمد مرسل شوم
تن را رهی و بندهٔ ایشان کنم
۳۷تا نام خویش را به جلال امام
بر نامهٔ معالی عنوان کنم
۳۸زان آفتاب علم و دل خویش را
روشن به سان ماه به سرطان کنم
۳۹وز برکت مبارک دریای او
دل را چو درج گوهر و مرجان کنم
۴۰ای آنکه گوئیم به نصیحت همی
ک «این پیرهن بیفگن و فرمان کنم
۴۱تا سخت زود من چو فلان مر تو را
در مجلس امیر خراسان کنم»
۴۲اندر سرت بخار جهالت قوی است
من درد جهل را به چه درمان کنم؟
۴۳کی ریزم آبروی چو تو بیخرد
بر طمع آنکه توبره پر نان کنم؟
۴۴ترکان رهی و بندهٔ من بودهاند
من تن چگونه بندهٔ ترکان کنم؟
۴۵ای بد نصیحتا که تو کردی مرا
تا چون فلان خسیس و چو بهمان کنم
۴۶گیتیت گربهای است که بچه خورد
من گرد او ز بهر چه دوران کنم
۴۷از من خسیستر که بود در جهان
گر تن به نان چو گربه گروگان کنم؟
۴۸دین و کمال و علم کجا افگنم
تا خویشتن چو غول بیابان کنم؟
۴۹از فضل تا چو غول بمانم تهی
پس من چگونه خدمت دیوان کنم؟
۵۰این فخر بس مرا که به هر دو زبان
حکمت همی مرتب و دیوان کنم
۵۱جان را ز بهر مدحت آل رسول
گه رودکی و گاهی حسان کنم
۵۲دفتر ز بس نگار و ز نقش سخن
برتر ز چین و روم و سپاهان کنم
۵۳واندر کتاب بر سخن منطقی
چون آفتاب روشن برهان کنم
۵۴بر مشکلات عقلی محسوس را
بگمارم و شبان و نگهبان کنم
۵۵زادالمسافر است یکی گنج من
نثر آنچنان و نظم از اینسان کنم
۵۶زندانمؤمناست جهان، من چنین
زیرا همی قرار به یمگان کنم
۵۷تا روز حشر آتش سوزنده را
بر شیعت معاویه زندان کنم
۵۸