از دهر جفا پیشه زی که نالم؟
گویم ز که کردهاست نال نالم؟
۱با شست و دو سالم خصومت افتاد
از شست و دو گشته است زار حالم
۲مالی نشناسم ز عمر برتر
شاید که بنالم ز بهر مالم
۳یک چند جمالم فزون همی شد
گفتی که یکی نو شده هلالم
۴در خواب ندیدی مگر خیالم
آن سرو سهی قد مشک خالم
۵چون دید زمانه که غره گشتم
بشکست به دست جفا نهالم
۶بربود شب و روز رنگ و بویم
برکند مه و سال پر و بالم
۷زین دیو دژاگه چو گشتم آگه
زین پس نکند صید به احتیالم
۸گاه از در میر جلیل گوید
«بنگر به فر و نعمت و جلالم
۹گر سوی من آئی عزیز گردی
پیوسته بود با تو قیل و قالم»
۱۰گه یاد دهد آن زمان که بودی
پیشم شده جمله تبار و آلم
۱۱آنها که نبودی مگر بدیشان
مسعود مرا بخت و نیک فالم
۱۲گوید « به چه معنی حرام کردی
برجان و تن خویشتن حلالم؟
۱۳چهت بود نگشتی هنوز پیری
کهت رخت نماندهاست در جوالم؟»
۱۴ای دهر جز از من بجوی صیدی
نه مرد چنین مکر و افتعالم
۱۵من نیستم آن گل کز آب زرقت
تازه شودم شاخ و بال و یالم
۱۶حق است و حقیقت به پیش رویم
زانی تو فگنده پس قذالم
۱۷چون طمع بریدم ز مال شاهان
پس مدحت شاهان چرا سگالم؟
۱۸من جز که به مدح رسول و آلش
از گفتن اشعار گنگ و لالم
۱۹گر میل کند سوی هزل گوشم
به انگشت خرد گوش خود بمالم
۲۰جز راست نگویم میان خصمان
با باد نگردم که من نه نالم
۲۱هنگام عدالت به خار خارد
مر دیدهٔ بدخواه را خیالم
۲۲چون من ز حقایق سخن گشایم
سقراط و فلاطون سزد عیالم
۲۳ای فخرکننده بدانکه گوئی
«بر درگه سلطان من از رجالم
۲۴امروز تگینم بخواند و فردا
داده است نوید عطا ینالم»
۲۵زان کهش تو خداوند میپسندی
ننگ است مرا گر بود همالم
۲۶وان چیز که او را همی بجوئی
حقا که گرفتهاست ازو ملالم
۲۷بحر است مرا در ضمیر روشن
در شعر همی در ازان فتالم
۲۸بر دشت فصاحت مطیر میغم
در باغ بلاغت بزان شمالم
۲۹وانجا که بیاید تموز جاهل
من خفته و آسوده در ظلالم
۳۰رفتم پس دنیا بسی ولیکن
افلاک بران داد گوشمالم
۳۱گر نیز غرور جهان بخرم
پس همچو تو گم بوده در ضلالم
۳۲ایزد مکنادم دعا اجابت
گر جز که زفضلش بود سؤالم
۳۳صد شکر خداوند را که آزم
کم شد چو فزون شد شمار سالم
۳۴در حب رسول خدا و آلش
معروف چو خورشید بر زوالم
۳۵وز مدحت ایشان نگر که ایدون
گشته است مطرز پر مقالم
۳۶مامور خداوند قصر و عصرم
محمود بدو شد چنین خصالم
۳۷مستنصریم ور ازین بگردم
چون دشمن بیدینش بد فعالم
۳۸زو گشت به حاصل کمال عالم
من بندهٔ آن عالم کمالم
۳۹بیاو قدحی آبشور بودم
و امروز بدو چشمهٔ زلالم
۴۰قولم همه هزل و محال بودی
هزلم همه حکمت شد و محالم
۴۱بیمغز سفالیم دیده بودی
امروز همه مغز بیسفالم
۴۲من گوهر دین رسول حقم
منکوهم اگر مانده در حبالم
۴۳تاجم سر پر مغز را ولیکن
مر پای تهی مغز را عقالم
۴۴