ای کرده سرت خو به بیفساری
تا کی بود این جهل و بادساری؟
۱در دشت خطا خیره چند تازی؟
چون سر ز خطا باز خط ناری؟
۲گر سر ز خطا باز خط ناری
دانم به حقیقت کز اهل ناری
۳خاری است خطا زهر بار، تاکی
تو پشت در این زهر بار خاری؟
۴عقل است به سوی صواب رهبر
با راهبرت چون به خار خاری؟
۵چون با خرد، ای بیخرد، نسازی
جز رنج نبینی و سوکواری
۶گوئی که «چرا روزگار جافی
با من نکند هیچ بردباری؟»
۷این بند نبینی که بر تو بستند؟
در بند همی چون کنی سواری؟
۸خواهی که تماشاکنی به نزهت
به خیره در این چاه تنگ و تاری
۹جز کانده و غم ندروی و حسرت
هرگاه که تخم محال کاری
۱۰آنگه گنه ز روزگار بینی
وز جهل معادای روزگاری
۱۱ناید ز جهان هیچ کار و باری
الا که به تقدیر و امر باری
۱۲هشدار که عالم سرای کار است
مشغول چه باشی به نابکاری؟
۱۳بنگر که پس از نیستی چگونه
با جاه شدستی و کامگاری
۱۴دانی که تو را کردگار عالم
دادهاست به حق داد کردگاری
۱۵گر تو ندهی داد او به طاعت
در خورد عذابی و ذل و خواری
۱۶بیداد کنی با بزرگ داور
زنهار مکن زینهار خواری
۱۷گر کار فلک گرد گشتن آمد
دین کار تو است و مرد کاری
۱۸چون کار به مقدار خویش کردی
رفتی به ره عز و بختیاری
۱۹گر گیتی تیمار تو ندارد
آن به که تو تیمار او نداری
۲۰زیرا که همی هرچگونه باشد
هم بگذرد این مدت شماری
۲۱زی لابه و زاریت ننگرد چرخ
هرچند که لابه کنی و زاری
۲۲دیوی است ستمگاره نفس حسی
کو مایهٔ جهل است و بیفساری
۲۳یاری ز خرد خواه، وز قناعت
برکشتن این دیو کارزاری
۲۴بس کس که بر امید پیشگاهی
زو ماند به خواری و پیشکاری
۲۵بینام بسی گشت ازو و بینان
اندر طلب نان و نامداری
۲۶زنهار بدین زینهار خواره
ندهی خرد و جان زینهاری
۲۷زیر قدمت بسپرد به خواری
هرگه که تو دل را بدو سپاری
۲۸ماری است گزنده طمع که ماران
زین مار برند ای رفیق ماری
۲۹گر در دلت این مار جای گیرد
چون تو نبود کس به دل فگاری
۳۰بیباکی اگر مار را به دل در
با پاک خرد جای داد یاری
۳۱با عقل مکن یار مر طمع را
شاید که نخواهی ز مار یاری
۳۲نیکو مثل است آن که «جای خالی
بهتر چو پر از گرگ مرغزاری»
۳۳هرچند که غمگین بود نخواهد
از پشه خردمند غمگساری
۳۴آن کوش که دست از طمع بشوئی
وین سفله جهان را بدو گذاری
۳۵وز روزی و از مال و تندرستی
وز فکرت و از علم و هوشیاری
۳۶مر نعمت یزدان بیقرین را
یک یک به تن خویش برشماری
۳۷و اندیشه کنی سخت کاندر اینبند
از بهر چرا گشتهای حصاری
۳۸وانگاه، که دادهستت اندر این بند
بر جانوران جمله شهریاری
۳۹ایشان همه چون سرنگون و خوارند
ایدون و تو چون سرو جویباری
۴۰جستند درین، هر کسی طریقی
این رفت به ایوان و آن بخاری
۴۱رازیت جز آن گفت کان چغانی
بلخیت نه آن گفت کان بخاری
۴۲گشتی متحیر که اندر این ره
گامی نتوانی که در گزاری
۴۳گوئی به ضرورت که این چنین است
لیکنت همی ناید استواری
۴۴رازی است بزرگ این و صعب، او را
تنگ است به دلها درون مجاری
۴۵اهل تو مر این راز را اگر تو
در بند خداوند ذوالفقاری
۴۶ور گردن تو طوق او ندارد
بر خشک بخیره مران سماری
۴۷