ای آنکه ندیم باده و جامی
تا عمر مگر برین بفرجامی
۱چون دشت حریر سبز در پوشد
وآید به نشاط حسی از نامی
۲گه رفته به دشت با تماشائی
گه خفته به زیر شاخ بادامی
۳بگذشت تموز سی چهل بر تو
از بهر چه ماندهای بدین خامی؟
۴خوش است تو را سحرگهان رفتن
از جامه به جام، اگر بننجامی
۵لیکن فلکت همی بفرجامد
فرجام نگر، چه فتنه بر جامی؟
۶دایم به شکار در همی تازی
و آگاه نهای که مانده در دامی
۷جز خاک ز دهر نیست بهر تو
هرچند که بر فلک چو بهرامی
۸فردا به عصا همیت باید رفت
امروز چنین چو کبگ چه خرامی؟
۹قد الفیت لام شد، بنگر،
منگر چندین به زلفک لامی
۱۰از حرص به وقت چاشت چون کرگس
در چاچ و، به وقت شام در شامی
۱۱چون داد بخواهم از تو بس تندی
لیکن چو ستم کنی خویش و رامی
۱۲ایدون شب و روز بر ستم کردن
استاده ز بهر اسپ و استامی
۱۳در دنیا سخت سختی و در دین
بس سست و میانهکار و هنگامی
۱۴سوی تو نیامده است پیغمبر
یا تو نه سزا و اهل پیغامی
۱۵هر روز به مذهب دگر باشی
گه در چه ژرف و گاه بر بامی
۱۶تا بیادبی همی توانی کرد
خون علما به دم بیاشامی
۱۷لیکن چو کسیت میهمانی کرد
از پر خوردن همی نیارامی
۱۸گر ناصبیت برد عمر باشی
ور شیعی خواندت علی نامی
۱۹وانگه که شدی ضعیف بنشینی
با زهد چو بو یزید بسطامی
۲۰با عامه خلق گوئی از خاصم
لیکن سوی خاص کمتر از عامی
۲۱ای حجت از این چنین بیآزرمان
تا چند کشی محال و ناکامی؟
۲۲از خوگ به باغ در چه افزاید
جز زشتی و خامی و بیاندامی؟
۲۳ابلیس عدو است مر تو را زیرا
تو آدم اهل و اهل احکامی
۲۴مشتاب به خون جام ازیرا تو
مر نوح زمان خویش را سامی
۲۵از روح شریف همچو ارواحی
گرچه بهتن از جهان اجسامی
۲۶ای معدن فتح ونصر مستنصر
شاهان همه روبه و تو ضرغامی
۲۷من بنده توانگرم به علم تو
زیرا تو توانگر از جهان تامی
۲۸هر کاری را بود سرانجامی
تو عالم حس را سرانجامی
۲۹من بر سر دشمنانت صمصامم
تو صاحب ذوالفقار و صمصامی
۳۰