ای عورت کفر و عیب نادانی
پوشیده به جامهٔ مسلمانی
۱ترسم که نه مردمی به جان هر چند
از شخص همی به مردمان مانی
۲چندین مفشان ردا، چرا جان را
یکبار ز گرد جهل نفشانی؟
۳تا گرد به جامه بر همی بینی
آگاه نه ای ز گرد نفسانی
۴این جامه و جامه پوش خاک آمد
تو خاک نهای که نور یزدانی
۵بارانی تنت گر گلیم آمد
مر جان تو را تن است بارانی
۶این چیست که زنده کرد مر تن را
نزدیک خرد؟ تو بی گمان آنی
۷ای زنده شده به تو تن مردم
مانا که تو پور دخت عمرانی
۸ترسا پسر خدای گفت او را
از بیخردی خویش و نادانی
۹زیرا که خبر نبود ترسا را
از قدر بلند نفس انسانی
۱۰چون گوهر خویش را ندانستی
مر خالق خویش را کجا دانی؟
۱۱این خانهٔ پنج در بدین خوبی
بنگر که، که داشتهستت ارزانی
۱۲من خانه ندیدهام جز این هرگز
گردنده و پیشکار و فرمانی
۱۳تا با تو چو بندگان همی گردد
هر گونه که تو همیش گردانی
۱۴هرچند تورا خوش آمد اینخانه
باقی نشوی تو اندر این فانی
۱۵بیرون کندت خدای ازو گرچه
بیرون نشوی تو زو به آسانی
۱۶آباد به توست خانه، چون رفتی
او روی نهاد سوی ویرانی
۱۷در خانهٔ مرده، دل چرا بستی؟
کو خاک گران و تو سبک جانی
۱۸قیمت به تو یافت این صدف زیرا
ای جان، تو درو لطیف مرجانی
۱۹هر کار که بر مراد او کردی
بسیار خوری ازو پشیمانی
۲۰امروز به کار در نکو بنگر
بشنو که چه گفت مرد یونانی
۲۱گفتا که: به زیر نردبان بنشین
بندیش ز پایهای سارانی
۲۲بردست مگیر چون سبکساران
کاری که بسرش برد نتوانی
۲۳در مسجد جای سجده را بنگر
تا بر ننهی به خار پیشانی
۲۴آن دان به یقین که هرچه کردهستی
امروز، به محشر آن فروخوانی
۲۵زان روز بترس کاندرو پیدا
آید، همه کارهای پنهانی
۲۶زان روز که جز خدای سبحان را
بر کس نرود ز خلق، سلطانی
۲۷زان روز که هول او بریزاند
نور از مه و زافتاب رخشانی
۲۸وز چرخ ستارگان فرو ریزند
چون برگرزان به باد آبانی
۲۹وز هول درآید از بیابانها
نخچیر رمندهٔ بیابانی
۳۰عریان همه خلق و ز بسی سختی
کس را نبود خبر ز عریانی
۳۱چون پشم زده شده که و، مردم
همچون ملخان ز بس پریشانی
۳۲آنگه ز میان خلق برخیزد
خویشی و برادری و خسرانی
۳۳پوشیده نماند آن زمان کاری
کان را تو همی کنون بپوشانی
۳۴آن روز به عذر گفت نتوانی
«میخورد فلان و من سپندانی»
۳۵وانجا نرود تو را چنین کاری
کامروز در این جهان همی رانی
۳۶بربائی ازان بدین براندازی
گرگی به مثل ز نابسامانی
۳۷زید از تو لباچهای نمییابد
تا پیرهنی ز عمرو نستانی
۳۸گرگی تو نه میر خراسان را
سلطان نبود چنین، تو شیطانی
۳۹دیو است سپاه تو یکی لیکن
تا ظن نبری که تو سلیمانی
۴۰امروز همی به مطربان بخشی
شرب شطوی و شعر گرگانی
۴۱وز دست چو سنگ تو نمییابد
مؤذن به مثل یکی گریبانی
۴۲فردا بروی تهی و بگذاری
اینجا همه مال و ملک و دهقانی
۴۳ای گشته تو را دل و جگر بریان
بر آتش آرزو چو بورانی
۴۴لعنت چه کنی بخیره بر دیوان؟
کز فعل تو نیز همچو ایشانی
۴۵در قصد و نیت همه بدی داری
لیکن چه کنی که سخت خلقانی؟
۴۶نان از دگری چگونه بربائی
گر تو به مثل به نان گروگانی؟
۴۷از بد نیتی و ناتوانائی
پر مشغله و تهی چو پنگانی
۴۸وز حیلت و مکر زی خردمندان
مر زوبعه را دلیل و برهانی
۴۹با تو نکند کنون کسی احسان
زیرا که نه اهل بر و احسانی
۵۰لیکن فردا به خوردن غسلین
مر مالک را بزرگ مهمانی
۵۱درمان تو آن بود که برگردی
زین راه وگرنه سخت درمانی
۵۲حجت به نصیحت مسلمانی
گفتت سخنی درست و تابانی
۵۳ای حجت، علم و حکمت لقمان
بگزار به لفظ خوب حسانی
۵۴دلتنگ مشو بدانکه در یمگان
ماندی تنها وگشته زندانی
۵۵از خانه عمر براند سلمان را
امروز بدین زمین تو سلمانی
۵۶