دیوی است جهان پیر و غداری
کهش نیست به مکر و جادوی یاری
۱باغی است پر از گل طری لیکن
بنهفته به زیر هر گلی خاری
۲گر نیست مراد خستن دستت
زین باغ بسند کن به دیداری
۳این بلعجبی است، خوش کجا باشد
از بازی او مگر که نظاری
۴زنهار مشو فتنه برو زیرا
حوری است ز دور و خوبگفتاری
۵بشکست هزار بار پیمانت
آگه نشدی ز خوی او باری
۶لیکن چو به دام خویش آوردت
گرگی است به فعل و زشت کفتاری
۷صد سالت اگر ز مکر او گویم
خوانده نشود خطی ز طوماری
۸روز و شب بیخ ما همیبرد
غمری نرم است و گول طراری
۹هر روز یکی لباس نو پوشد
از بهر فریب نو خریداری
۱۰روزی سقطی شکار او باشد
روزی شاهی و نامبرداری
۱۱فرقی نکند میان نیک و بد
مستی نشناسد او ز هشیاری
۱۲ماری است کزو کسی نخواهد رست
از خلق جهان بهجمله دیّاری
۱۳زین پیش جز از وفای آزادان
کاریش نبود نه بیاواری
۱۴مر طغرل ترکمان و چغری را
با تخت نبود و با مهی کاری
۱۵استاده بدی به بامیان شیری
بنشسته به عزّ در پشین شاری
۱۶بر هر طرفی نشسته هشیاری
گسترده به داد و عدل آثاری
۱۷از فعل بد خسان این امت
ناگاه چنین بخاست آواری
۱۸ابلیس لعین بدین زمین اندر
ذریّت خویش دید بسیاری
۱۹یک چند به زاهدی پدید آمد
بر صورت خوب طیلسانداری
۲۰بگشاد به دین درون در حیلت
برساخت به پیش خویش بازاری
۲۱گفتا که «اگر کسی به صد دوران
بوده است ستمگری و جباری
۲۲چون گفت که لا اله الا الله
نایدش به روی هیچ دشواری»
۲۳تا هیچ نماند ازو بدین فتوی
در بلخ بدی و نه گنهکاری
۲۴وین خلق همه تبه شد و برپزد
هرکس به دلش ز کفر مسماری
۲۵هر زشت و خطای تو سوی مفتی
خوب است و روا چو دید دیناری
۲۶ور زاهدی و ندادهای رشوت
یابیش درست همچو دیواری
۲۷گوید که «مرا به درد سر دارد
هر بیخردی و هر سبکساری»
۲۸و امروز به مهتری برون آمد
با درقه و تیغ چون ستمگاری
۲۹گوید که «نبود مر خراسان را
زین پیش چو من سری و دستاری»
۳۰خاتون و بگ و تگین شده اکنون
هر ناکس و بنده و پرستاری
۳۱باغی بود این که هر درختی زو
حری بودی و خوبکرداری
۳۲در هر چمنی نشسته دهقانی
این چون سمنی و آن چو گلناری
۳۳پر طوطی و عندلیب اشجارش
بیهیچ بلا و شور و پیکاری
۳۴دیوی ره یافت اندر این بستان
بد فعلی و ریمنی و غداری
۳۵بشکست و بکند سرو آزاده
بنشاند به جای او سپیداری
۳۶ننشست ازان سپس در این بستان
جز کرگس مردهخوار، طیاری
۳۷وز شومی او همی برون آید
از شاخ به جای برگ او ماری
۳۸گشتند رهی او ز نادانی
هر بیهنری و هر نگونساری
۳۹اقرار به بندگی او داده
بیهیچ غمی و هیچ تیماری
۴۰من گشته هزیمتی به یمگان در
بیهیچ گنه شده به زنهاری
۴۱چون دیو ببرد خان و مان از من
به زین به جان نیافتم غاری
۴۲ماندهاست چو من در این زمین حیران
هر زاهد و عابدی و بنداری
۴۳بیچاره شود به دست مستان در
هشیار اگرچه هست عیاری
۴۴یک حرف جواب نشنود هرگز
هرچند که گفت مست خرواری
۴۵ای مانده چو من بدین زمین اندر
بیمار نه و مثل چو بیماری
۴۶هرچند که خوار و رنجهای منگر
زنهار به روی ناسزاواری
۴۷زنار، اگرچه قیمتی باشد،
خیره کمری مده به زناری
۴۸چون کار جهان چنین فرا شوبد
سر بر کند از جهان جهانداری
۴۹چون دود بلند شد به هر حالی
سر بر زند از میان او ناری
۵۰این دیو هزیمتی است اینجا در
منگر تو بدانکه ساخت کاچاری
۵۱آن خانه که عنکبوت برسازد
تا صید مگس کند چو مکاری
۵۲پس زود کندش ساخته لیکن
گنجشک بدردی به منقاری
۵۳گر باز به دام او درآویزد
عاری بود آن و سهمگن عاری
۵۴ای باز سپید و خورده کبگان را
مردار مخور به سان ناهاری
۵۵بنشین بی کار ازانکه بیکاری
به زانکه کنی بخیره بیگاری
۵۶یک سو کش سرت ازین گشن لشکر
بیهوده مرو پس گشن ساری
۵۷این خوب سخن بخیره از حجت
همواره مده به هر سخن خواری
۵۸