ای افسر کوه و چرخ را جوشن
خود تیره به روی و فعلِ تو روشن
۱چون باد سحر تو را برانگیزد
دیوی سیهی به لولو آبستن
۲وانگه که تهی شدی ز فرزندان
چون پنبه شوی به کوه بر خرمن
۳امروز به آب چشم تو حورا
در باغ بشست سبزه پیراهن
۴وز گوهر و زر، مخنقه و یاره
در کرد به دست و بست بر گردن
۵حورا که شنود، ای مسلمانان،
پرورده به آبِ چشمِ آهرمن؟
۶دشت از تو کشید مفرش وَشّی
چرخ از تو خزید در خز ادکن
۷با باد چو بیدلان همی گردی
نه خواب و قرار و نه خور و مسکن
۸گه همچو یکی پر آتش اژدرها
گه همچو یکی پر آب پرویزن
۹یک چند کنون لباس بد مهری
از دلت همی بباید آهختن
۱۰زیرا که ز دشت باد نوروزی
بربود سپید خلعت بهمن
۱۱وآمیخته شد به فرِّ فروردین
با چندن سوده آب چون سوزن
۱۲اکنون نچرد گوزن بر صحرا
جز سنبل و کَرویا و آویشن
۱۳بازی نکند مگر به جمّاشی
با زلف بنفشه عارض سوسن
۱۴چون روی منیژه شد گل سوری
سوسن به مثل چو خنجر بیژن
۱۵باد سحری به سحر ماهر شد
بربود ز خلق دل به مکر و فن
۱۶مفتی و فقیه و عابد و زاهد
گشتند همه دنان به گرد دن
۱۷گر بیدل و مست خلق شد یارب
چون است که ماندهام به زندان من
۱۸من رانده بهم چو پیش گَه باشد
طنبوری و پایکوب و بربطزن
۱۹از بهر خدای سوی این دیوان
یکّی بنگر به چشم دلْت، ای سَن
۲۰ده جای به زر عِمامهٔ مطرب
صد جای دریده موزهٔ مؤذن
۲۱حاکم به چراغ در بس از مستی
از دبهٔ مزگت افگند روغن
۲۲زین پایگه زوال هر روزی
سر بر نکند ز مستی آن کودن
۲۳ور مرغ بپرّد از برش گوید
پرّی برکن به پیش من بفگن
۲۴وز بخل نیوفتد به صد حیلت
از مشت پر ارزنش یکی ارزن
۲۵بیرشوت اگر فرشتهای گردی
گرد در او نشایدت گشتن
۲۶چون رشوه به زیر زانوش در شد
صد کاج قوی به تارکش بر زن
۲۷حاکم درخورد شهریان باید
نیکو نبود فرشته در گلخن
۲۸نشناسم از این عظیم گوباره
جز دشمن خویش به مَثَل یک تن
۲۹گویند «چرا چو ما نمیباشی
بر آل رسول مصطفی دشمن؟»
۳۰گفتار، محمد رسول الله
واندر دل، کینه چون کُه قارن
۳۱دیوانه شدهست مردم اندر دین
آن زینسو باز وین از آنسو زن
۳۲بیبند نشایدی یکی زینها
گر چند به نرخ زر شدی آهن
۳۳ای آنکه به امر توست گردنده
این گنبد پر چراغ بیروزن
۳۴از گرد من این سپاه دیوان را
به قدرت و فضل خویش بپراگن
۳۵جز آنکه به پیش تو همی نالم
من پیش که دانم این سخن گفتن؟
۳۶حاکم به میان خصم و آن من
پیغمبر توست روز پاداشن
۳۷