مکر و حسد را ز دل آوار کن
وین تن خفتهت را بیدار کن
۱نفس جفا پیشهت ماری است بد
قصد سوی کشتن این مار کن
۲به آتش خرسندی یشکش بسوز
بر در پرهیزش بر دار کن
۳سرکش و تازنده ستوری بده است
زیر ادبهاش گرانبار کن
۴پای ببندش به رسنهای پند
حکمت را بر سرش افسار کن
۵پیشه مدارا کن با هر کسی
بر قدر دانش او کار کن
۶ورچه گران سنگی، با بیخرد
خویشتن خویش سبکسار کن
۷چون به در خانهٔ زنگی شوی
روی چو گلنارت چون قار کن
۸ور به در ترک شوی زان سپس
بر در او قار چو گلنار کن
۹گرت نه نیک آمد از آن کار پار
بس کن از آن کار نه چون پار کن
۱۰ورت به حرب افتد با یار کار
حرب به اندازه و مقدار کن
۱۱نیکخوئی را به ره عمر در
زیر خرد مرکب رهوار کن
۱۲وانگه بیرنج، اگر بایدت،
دست بر این گنبد دوار کن
۱۳خوب حصاری بکش از گرد خویش
خوی نکو را در و دیوار کن
۱۴وز خرد و جود و سخا لشکری
بر سر دیوار نگهدار کن
۱۵وانگه بر لشکر و بر حصن خویش
بر و لطف را سر و سالار کن
۱۶شاخ وفا را به نکو فعل خویش
بر ور بیخار کمآزار کن
۱۷سیب خودت را ز هنر بوی ده
خانهت ازو کلبهٔ عطار کن
۱۸سیرت و کردار گر آزادهای
بر سنن و سیرت احرار کن
۱۹هرچه به بازو نتوانیش کرد
دانش با بازو شو یار کن
۲۰دست فرودار چو آشفت بخت
سر ز خمار دنه هشیار کن
۲۱خویشتن ار چند که غره نهای
غرهٔ این عالم غدار کن
۲۲آنکه همی دیش به بیگار خویش
بردی امروزش بیگار کن
۲۳وانکه به نزدیک تو دی خوار بود
بر درش امروز تنت خوا رکن
۲۴ور نه خوش آیدت همی قول من
با فلک گردان پیکار کن
۲۵چیست که بیهوش همی بینمت؟
از چه همی نالی؟ اقرار کن
۲۶مرکب ایمانت اگر لنگ شد
قصد سوی کلبهٔ بیطار کن
۲۷علت پوشیده مدار از طبیب
بر در او خواهش و زنهار کن
۲۸جانت بیالود به آثار جهل
قصد به برکندن آثار کن
۲۹دزدی و طرار ببردت ز راه
بریه بر آن خائن طرار کن
۳۰دیو که باشد مگر آنکو به جهد
گوید «شلوار ز دستار کن»؟
۳۱پشک به تو فروخت به بازار دین
گفت «هلا مشک به انبار کن»
۳۲کیسهت پر پشک و پشیز است و روی
کیسه یکی پیش نگونسار کن
۳۳عیبهٔ اسرار نبی بد علی
روی سوی عیبهٔ اسرار کن
۳۴گر نشنوده است که کرار کیست
روی بر آن صاین کرار کن
۳۵همبر با دشت مدان کوه را
فکرت را حاکم و معیار کن
۳۶ورت همی باید شو کوه را
بشکن و با هامون هموار کن
۳۷لعنت بر هر که چنین غدر کرد
لعنت بر جاهل غدار کن
۳۸