ای شده مشغول به کار جهان
غره چرائی به جهان جهان؟
۱پیگ جهانی تو بیندیش نیک
سخره گرفته است تو را این جهان
۲از پس خویشت بدواند همی
گه سوی نوروز و گهی زی خزان
۳گر تو نه دیوی به همه عمر خویش
از پس این دیو چرائی دوان؟
۴پیش تو در میرود او کینهور
تو زپس او چه دوی شادمان؟
۵هیچ نترسی که تو را این نهنگ
ناگه یک روز کشد در دهان؟
۶گرت به مغز اندر هوش است و رای
روی بگردان ز دروغ زمان
۷آزت هر روز به فردا دهد
وعدهٔ چیزی که نباشد چنان
۸پیر شدت بر غم و سختی و رنج
بر طمع راحت شخص جوان
۹بر تو به امید بهی، روز روز
چرخ و زمان میشمرد سالیان
۱۰دشمن توست ای پسر این روزگار
نیست به تو در طمعش جز به جان
۱۱کژدم دارد بسی از بهر تو
کرده نهان زیر خز و پرنیان
۱۲ای شده غره به جهان، زینهار
کایمن بنشینی از این بدنشان
۱۳تو به در او شده زنهار خواه
دشنه همی مالدت او بر فسان
۱۴چون تو بسی خورده است این اژدها
هان به حذرباش ز دندانش، هان!
۱۵نامهٔ شاهان عجم پیش خواه
یک ره و بر خود به تامل بخوان
۱۶کوت فریدون و کجا کیقباد؟
کوت خجسته علم کاویان؟
۱۷سام نریمان کو و رستم کجاست
پیشرو لشکر مازندران؟
۱۸بابک ساسان کو و کو اردشیر؟
کوست؟ نه بهرام نه نوشیروان!
۱۹این همه با خیل و حشم رفتهاند
نه رمه مانده است کنون نه شبان
۲۰رهگذر است این نه سرای قرار
دل منه اینجا و مرنجان روان
۲۱ایزد زی خویش همی خواندت
ای شده فتنه به زمین و زمان
۲۲چند چپ و راست بتابی ز راه
چون نروی راست در این کاروان؟
۲۳چند ربودی و ربائی هنوز
توشه در این ره ز فلان و فلان؟
۲۴باک نداری که در این ره به زرق
که بفروشی بدل زعفران
۲۵فردا زین خواب چه آگه شوی
سود نداردت خروش و فغان
۲۶چونکه نیندیشی از آن روز جمع
کانجا باشند کهان و مهان؟
۲۷آنجا آن روز نگیردت دست
نه پسر و نه پدر مهربان
۲۸زیر گناهان گران و وبال
سست شدت گردن و پشت و میان
۲۹خیره چه گوئی تو که «بادی است این
در شکم و پشت و میانم روان؟
۳۰نیست مرا وقت ضعیفی هنوز
بشکند این را شکر و بادیان»
۳۱روی نخواهی که به قبله کنی
تات نخوابند چو تخته ستان
۳۲جز به گه بازپسین دم زدن
از تو نجبند به شهادت زبان
۳۳چونکه به پرهیز و به توبه، سبک
نفگنی از گردن بار گران؟
۳۴تا تو یکی خانهٔ نو ساختی
یکسره همسایهت بیخان و مان
۳۵در سپه جهل بسی تاختی
اکنون یک چند گران کن عنان
۳۶دیو قرین تو چرا گشت اگر
دل به گمان نیست تو را در قران
۳۷گر به گمانی ز قران کریم
خود ببری کیفر از این بدگمان
۳۸سود نداردت پشیمان شدن
خود شود آن روز گمانت عیان
۳۹جان تو از بهر عبادت شده است
بسته در این خانه پر استخوان
۴۰کان تو است ای تن و طاعت گهر
گوهر بیرون کن از این تیره کان
۴۱جانت سوار است و تنت اسپ او
جز به سوی خیر و صلاحش مران
۴۲خود سپس آرزوی تن مرو
چون خره بد سپس ماکیان
۴۳گیتی دریا و تنت کشتی است
عمر تو باد است و تو بازارگان
۴۴این همه مایه است که گفتم تو را
مایه به باد از چه دهی رایگان
۴۵ای پسر خسرو حکمت بگو
تات بود طاقت و توش و توان
۴۶ای به خراسان در سیمرغوار
نام تو پیدا و تن تو نهان
۴۷در سپه علم حقیقت تو را
تیر کلام است و زبانت کمان
۴۸روز و شب از بحر سخن همچنین
در همی جوی و همی برفشان
۴۹تا ز تو میراث بماند سخن
چون بروی زی سفر جاودان
۵۰خیز به فرمان امام جهان
برکش در بحر سخن بادبان
۵۱