مر جان مرا روان مسکین
دانی که چه کرد دوش تلقین؟
۱گفتا چو ستور چند خسپی
بندیش یکی ز روز پیشین
۲بنگر که چه کردهای به حاصل
زین خوردن شور و تلخ و شیرین؟
۳بسیار شمرد بر تو گردون
آذارو دی و تموز و تشرین
۴بنگر که چو شنبلید گشته است
آن لالهٔ آبدار رنگین
۵وان عارض چون حریر چینی
گشته است به فام زرد و پرچین
۶شاهین زمانه قصد تو کرد
بربایدت این نفایه شاهین
۷تنین جهان دهان گشادهاست
پرهیز کن از دهان تنین
۸جان و تن تو دو گوهر آمد
یکی زبرین دگر فرودین
۹بر گوهر خانگی مبخشای
بخشای بر آن غریب مسکین
۱۰رفتند به جمله یار کانت
بپسیچ تو راه را، و هلا، هین!
۱۱زیرا که پل است خر پسین را
در راه سفر خر نخستین
۱۲نو گشته کهن شود علی حال
ور، نیست مگر که کوه شروین
۱۳آن کودک همچو انگبین شد
آمد پیری ترش چو رخپین
۱۴بالین سر از هوس تهی کن
بر بستر دین بهوش بنشین
۱۵آئین تنت همه دگر شد
تو نیز به جان دگر کن آئین
۱۶زین صورت خوب خویش بندیش
با هفت نجوم همچو پروین
۱۷چشم و دهن و دو گوش و بینی
پروین تو است، خود همی بین
۱۸این صورت خوب را نگهدار
تا نفگنیش به قعر سجین
۱۹غافل منشی ز دیو و برخوان
بر صورت خویش سورةالتین
۲۰زی حرب تو آمده است دیوی
بدفعل تر از همه شیاطین
۲۱آن این تن توست، ازو حذر کن
وز مکر و فریب این به نفرین
۲۲زین دیو نکال اگر ستوهی
بر مرکب دینت برفگن زین
۲۳از عهد و وفا زه و کمان ساز
از فکرت و هوش تیر و ژوپین
۲۴یاری ندهد تو را بر این دیو
جز طاعت و حب آل یاسین
۲۵گرد دل خود ز دوستیشان
بر دیو حصار ساز و پرچین
۲۶در باغ شریعت پیمبر
کس نیست جز آل او دهاقین
۲۷زین باغ نداد جز خس و برگ
دهقان هرگز بدین مجانین
۲۸زیرا که خرند و خر نداند
مر عنبر و عود را ز سرگین
۲۹بشتاب و بجوی راه این باغ
گر نیست مگر به چین و ماچین
۳۰تین و زیتون ببین در این باغ
وان شهر امین و طور سینین
۳۱ای جان تو را به باغ دهقان
از علم و عمل جمال و تزیین
۳۲در باغ شو و کنار پر کن
از دانه و میوه و ریاحین
۳۳برگ و خس و خار پیش خر کن
شمشاد و سمن تو را و نسرین
۳۴بر «حدثنا» مباش فتنه
بر سخته ستان سخن به شاهین
۳۵فرعون لعین بیخرد را
بر موسی دور خویش مگزین
۳۶مشک تبتی به پشک مفروش
مستان بدل شکر تبرزین
۳۷بالینت اگرچه خوب و نرم است
سر خیره منه به زیر بالین
۳۸گوئی که فلان فقیه گفتهاست
آن فخر و امام بلخ و بامین
۳۹کاین خلق خدای را ببینند
بر عرش به روز حشر همگین
۴۰وان کو نه بر این طریق باشد
او کافر و رافضی است و بیدین
۴۱ای تکیه زده بر این در از جهل
بر خیره شده عصای بالین
۴۲من پیشرو تو را نگویم
چیزی که فزایدت ز من کین
۴۳لیکن رود این مرا همانا
کاشتر بکشم به تیغ چوبین
۴۴ای حجت بقعت خراسان
با دیو مکن جدال چندین
۴۵در دولت فاطمی بیاگن
دیوانت به شعر حجت آگین
۴۶تا نور برآورد ز مغرب
تاویل نماز بامدادین
۴۷