ای ستمگر فلک ای خواهر آهرمن
چون نگوئی که چه افتاد تو را با من؟
۱نرم کردهستیم و زرد چو زردآلو
قصد کردی که بخواهیم همی خوردن
۲اینکه شد زرد و کهن پیرهن جان است
پیرهن باشد جان را و خرد را تن
۳عاریت داشتم این را از تو تا یک چند
پیش تو بفگنم این داشته پیراهن
۴من ز حرب چو تو آهرمن کی ترسم
که مرا طاعت تیغ است و خرد جوشن
۵من دل از نعمت و عز تو چو بر کندم
تو دل از طاعت و از خدمت من بر کن
۶زن جادوست جهان، من نخرم زرقش
زن بود آنکه مرو را بفریبد زن
۷زرق آن زن را با بیژن نشنودی
که چه آورد به آخر به سر بیژن؟
۸همچو بیژن به سیه چاه درون مانی
ای پسر، گر تو به دنیا بنهی گردن
۹چون همی بر ره بیژن روی ای نادان
پس چه گوئی که نبایست چنان کردن؟
۱۰صحبت این زن بدگوهر بدخو را
گر بورزی تو نیرزی به یکی ارزن
۱۱صحبت او مخر و عمر مده، زیرا
جز که نادان نخرد کسی به تبر سوزن
۱۲طمع جانت کند گرچه بدو کابین
گنج قارون بدهی یا سپه قارن
۱۳مر مرا بر رس از این زن، که مرا با او
شست یا بیش گذشته است دی و بهمن
۱۴خوی او این است ای مرد، که دانا را
نفروشد همه جز مکر و دروغ و فن
۱۵کودن و خوار و خسیس است جهان و خس
زان نسازد همه جز با خس و با کودن
۱۶خاصه امروز نبینی که همی ایدون
بر سر خلق خدائی کند آهرمن؟
۱۷به خراسان در تا فرش بگسترده است
گرد کرده است ازو عهد و وفا دامن
۱۸خلق را چرخ فرو بیخت، نمیبینی
خس مانده است همه بر سر پرویزن؟
۱۹زین خسان خیر چه جوئی چو همی دانی
که به ترب اندر هرگز نبود روغن
۲۰خویشتن دار چو احوال همی بینی
خیره بیرشته و هنجار مکش هنجن
۲۱این خسان باد عذابند، چو نادانان
باد ایشان مخر و باد مکن خرمن
۲۲چون طمع داری افروختن آتش
به شب اندر زان پر وانگک روشن
۲۳دل بخیره چه کنی تنگ چو آگاهی
که جهان سایهٔ ابر است و شب آبستن؟
۲۴این جهان معدن رنج و غم و تاریکی است
نور و شادی و بهی نیست در این معدن
۲۵معدن نور بر این گنبد پیروزه است
که چو باغی است پر از لاله و پر سوسن
۲۶گر به شب بنگری اندر فلک و عالم
بر سرت گلشن بینی و تو در گلخن
۲۷تو مر این گلخن بیرونق تاری را
جز که از جهل نینگاشتهای گلشن
۲۸مسکن شخص توست این فلک ای مسکین
جانت را بهتر ازین هست یکی مسکن
۲۹اندر این جای سپنجی چه نهادی دل؟
آب کوبی همی، ای بیهده، در هاون
۳۰کهت بگفته است که اندیشه مدار از جان
هرچه یابی همه بر تنت همی برتن؟
۳۱دشمن توست تن بد کنش ای غافل
به شب و روز مباش ایمن از این دشمن
۳۲همه شادی و طرب جوید و مهمانی
که بیارندش از این برزن و زان برزن
۳۳گوید « از عمر وز شادی چه بود خوشتر؟
مکن اندیشه ز فردا، بخور و بشکن»
۳۴لیکن این نیست روا گر تو همی خواهی
ای تن کاهل بیحاصل هیکلافگن
۳۵چه کنی دنیا بیدین و خرد زیرا
خوش نباشد نان بیزیره و آویشن
۳۶مرد بیدین چو خر است، ار تو نهای مردم
چو خران بیدین شو، روز و شبان میدن
۳۷خری آموختت آن کس که بفرمودت
که «همیشه شکم و معده همی آگن»
۳۸نیک بندیش که از بهر چه آوردت
آنکهت آورد در این گنبد بیروزن
۳۹چشم و گوش و سخن و عقل و زبان دادت
بر مکافاتش دامن به کمر در زن
۴۰آن کن از طاعت و نیکی که نداری شرم
چون ببینیش در آن معدن پاداشن
۴۱پیش ازان کهت بشود شخص پراگنده
تخم و بیخ بد و به برکن و بپراگن
۴۲بس که بگذشت جهان بر تو و جز عصیان
سوی تو نامد و نگذشت به پیرامن
۴۳از بد کرده پشیمان شو و طاعت کن
خیره بر عمر گذشته چه کنی شیون؟
۴۴سخن حجت بشنو که همی بافد
نرم و با قیمت و نیکو چو خز ادکن
۴۵سخن حکمتی و خوب چنین باید
صعب و بایسته و در بافته چون آهن
۴۶