مرد را خوار چه دارد؟ تن خوش خوارش
چون تو را خوار کند چون نکنی خوارش ؟
۱هر که او انده و تیمار تو را کوشد
تو بخیره چه خوری انده و تیمارش؟
۲تن همان خاک گران سیه است ار چند
شاره زربفت کنی قرطه و شلوارش
۳تن تو خادم این جان گرانمایه است
خادم جان گرانمایه همی دارش
۴گر نخواهی که تو را خوار و زبون گیرد
برتر از قدرش و مقدارش مگذارش
۵تن درخت است و خرد بار و، دروغ و مکر
خس و خار است، حذر کن ز خس و خارش
۶خار و خس بفگن از این شهره درخت ایرا
کز خس و خار نیابی مزه جز خارش
۷یار خرماست یکی خار، بتر یاری
یار بد عار بود دایم بر یارش
۸یار بد خار توست، ای پسر، از یارت
دور باش و به جز از خار مپندارش
۹یار چون خار تو را زود بیازارد
گر نخواهی که بیازاری مازارش
۱۰هر که با اوت همی صحبت رای آید
بر رس، ای پور، نخست از ره و رفتارش
۱۱سیرت خوب طلب باید کرد از مرد
گرچه خوب است مشو غره به دیدارش
۱۲صورت خوب بسی باشد بی حاصل
بر در و درگه و بر خانه و دیوارش
۱۳گرچه خرما بن سبز است، درخت سبز
هست بسیار که خرما نبود بارش
۱۴هرکه بیسیرت خوب است و نکو صورت
جز همان صورت دیوار مینگارش
۱۵بد کنش را به سخن دست مده بر بد
که به تو باز رسد سرزنش از کارش
۱۶سر پیکان نشود در سپر و جوشن
تا نباشد سپس اندر پر و سوفارش
۱۷صحبت نادان مگزین که تبه دارد
اندکی فایده را یاوهٔ بسیارش
۱۸میوه چون اندک باشد به درختی بر
بیمزه ماند در برگ به خروارش
۱۹ره و هنجار ستمگار همه زشت است
ای خردمند مرو بر ره و هنجارش
۲۰هرکه او بر ره کفتار رود، بیشک
سوی مردار نماید ره کفتارش
۲۱مرد را چون نبود جز که جفا، پیشه
مارش انگار نه مردم، سوی ما مارش
۲۲مار مردم نیت بد بود اندر دل
بد نیت را جگر افگار کند مارش
۲۳هر که را قولش با فعل نباشد راست
در در دوستی خویش مده بارش
۲۴سیر گرداندت از گفتن بیمعنی
تا مگر سیر کنی معدهٔ ناهارش
۲۵هم از آن کیسه دهش نقد که او دادت
نقد او باید بردنت به بازارش
۲۶زرق پیش آر چو رزاق شود با تو
سر به سر باش و همی باش به مقدارش
۲۷گر همی خفته گمانیت برد خفته است
خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش
۲۸سخن از مردم دیندار شنو، وان را
که ندارد دین، منگر سوی دینارش
۲۹زنگ دارد دل بد دین، من ازان ترسم،
که بیالاید زو دلت به زنگارش
۳۰نه مکان است سخن را سر بیمغزش
نه مقر است خرد را دل چون قارش
۳۱نیست آمیخته با آب هنر خاکش
نیست آویخته در پود خرد تارش
۳۲نبری رنج برو بهتر، چون رنجه است
او ز گفتار تو، همچون تو ز گفتارش
۳۳خویشتن رنجه مکن نیز چو میدانی
که نخواهندت پرسید ز کردارش
۳۴چه شوی غره به راهش چو همی بینی
که همی غره کند گنبد دوارش؟
۳۵رنجه و افگار شوی زو که چو خار است او
خارت افگار کند چون کنی افگارش
۳۶به حذر باش، نباید که چو میکوشی
خود نگیریش و، بمانی تو گرفتارش
۳۷نیک بنگر که کجا میبردت گیتی
چون همی تازی بر مرکب رهوارش
۳۸از تو هموار همی دزدد عمرت را
چرخ بیدادگر و گشتن هموارش
۳۹پارش امسال فسانه است به پیش ما
هم فسانه شود امسالش چون پارش
۴۰نیست دشوار جهان بدتر از آسانش
چون همی بگذرد آسانش و دشوارش
۴۱زو مبین نیک و بد و زشت و نکو هرگز
بل ز سازندهٔ او بین و ز سالارش
۴۲چون همی بر من زنهار خورد دنیا
خویشتن چون دهی، ای پور، به زنهارش؟
۴۳هر که را چرخ ستمگار برد بر گاه
بفگند باز خود از گاه نگونسارش
۴۴تا به پیکار بود، صلح طمع میدار
چون به صلح آمد میترس ز پیکارش
۴۵چاره کن، خوش خوش ازو دست بکش، زیرا
یله بایدت همی کرد به ناچارش
۴۶این جهان پیرزنی سخت فریبندهاست
نشود مرد خردمند خریدارش
۴۷پیش ازان کز تو ببرد تو طلاقش ده
مگر آزاد شود گردنت از عارش
۴۸سخن حجت مرغی است که بر دانا
پند بارد همه از پرش و منقارش
۴۹گر به پند اندر رغبت کنی، ای خواجه،
پند نامه است تو را دفتر و اشعارش
۵۰