در دلم تا به سحرگاه شب دوشین
هیچ نارامید این خاطر روشن بین
۱گفت: بنگر که چرا مینگرد گردون
به دو صد چشم در این تیره زمین چندین
۲خاک را قرصهٔ خورشید همی درزد
روز تا شام به زر آب زده ژوپین
۳وز گه شام بپوشد به سیه چادر
تا به هنگام سحر روی خود این مسکین
۴روز رخشان سپس تیره شبان، گوئی
آفرین است روان بر اثر نفرین
۵خاک را شوی همین دوست که میزاید
شور و تلخ و خوب و زشت و ترش و شیرین
۶گم ازین شد ره مانی که زیک گوهر
به یکی صانع ناید شکر و رخپین
۷از دو شو نه زین بجه بچه برون ناید
این جنین ناید، پورا، و نه آن جنین
۸میوه زین است یکی تلخ و دگر شیرین
خلق از این است یکی شاد و دگر غمگین
۹طین اگر شوی نباشدش به روز و شب
کی پدید اید زیتون و نه تین از طین
۱۰نه چو کافور شود کوه به بهمن ماه
نه شود دشت چو زنگار به فروردین
۱۱کس ندیده است چنین طرفه زناشوئی
نه زنی هرگز زاده است بدین آئین
۱۲وین خردمند و سخن گوی بهشتی جان
از چه مانده است چنین بسته در این سجین؟
۱۳زن جان است تن تیرهت، با زندان
چند خسپی؟ بنگر نیک و نکو بنشین
۱۴عمر خود خواب جهان است، چرا خسپی؟
بر سر خواب جهان خواب دگر مگزین
۱۵بیگمان گردی اگر نیک بیندیشی
که بدل خفته است این خلق همه همگین
۱۶گر کسی غسلین خورده است به مستی در
تو که هشیاری بر خیره مخور غسلین
۱۷بلبل و هدهد و مرغند، بلی، لیکن
گل همی جوید یکی و یکی سرگین
۱۸طبع تشرین به چه ماند به مه نیسان؟
گرچه در سال بود نیسان با تشرین
۱۹از نبشته است نه ز اواز و نه از معنی
سوی هشیار دلان سیرین چو نسرین
۲۰تا سحرگه ز بس اندیشه نجست از من
سر من جز که سر زانوی من بالین
۲۱ای برادر، به چنین راه درون مرکب
فکرتت باید و از عقل بدو بر زین
۲۲جز بر این مرکب و زین، زین چه زشت و ژرف
جان دانا نشود بر فلک پروین
۲۳دهر تنین خورنده است بر این مرکب
بایدت جست به صد حیلت از این تنین
۲۴ای پسر، جان و تنت هر دو زناشویاند
شوی جان است و زنش تنت و خرد کابین
۲۵زین زن و شوی بدین کابین، فرزندی
چه همی باید، دانی، که بزاید؟ دین
۲۶گر بترسی ز بلا بر تن خویش و جان
هر دو را باید کردنت ز دین پرچین
۲۷کیمیای زر دین است بدو زر شو
کیمیا نیست چنین نیز به قسطنطین
۲۸نرهد ز آتش نه سیم و نه مس جز زر
برهی زاتش دوزخ چو شدی زرین
۲۹تن بیچارهت از این شوی همی یابد
این همه زینت و آرایش و این تحسین
۳۰جفت جان حورالعین هم اندر جان
زانش برطاعت وعده است به حورالعین
۳۱آنک ازو خاک سیه حورالعین گشته است
حور ازو یابد در خلد برین تزیین
۳۲جان تو گوهر علم است چنینش ایزد
در تو می از قبل علم کند تسکین
۳۳مر تو را دین محمد چو دبستان است
دین کند جان تو را زنده و علم آگین
۳۴طلب علمت فرمود رسول حق
گر سفر باید کردن به مثل تا چین
۳۵سوی چین دین من راه بیاموزم
مر تو را گر نکنی روی چنین پرچین
۳۶آل یاسین مر چین را دومین چین است
تو به چین دومین شو نه بدان پیشین
۳۷چین تو ظاهر و ماچین به مثل باطن
تو به چین بودی و ماندهاست تو را ماچین
۳۸جانت خاک است و خرد تخم گل و لاله
خاک را تخم گل و لاله کند رنگین
۳۹چون نمودم که تن و جانت زن و شویاند
عمل و علم پدید آمده زان و زین
۴۰گر همی آرزو آیدت عروسی نو
دین عروست بس و دل خانه و علم آئین
۴۱راه ظاهر، پسرا، راه ستوران است
ناصبی از من ازین است جگر پر کین
۴۲ز آل یاسین خبرش نی و به تقلیدش
بر سر سوره همی خواند یا و سین
۴۳هان و هینش کنم از حکمت ازیرا خر
باز گردد ز ره کژ به هان و هین
۴۴آب دریا را خورشید بجوشاند
تا برآردش سوی چرخ و شود نوشین
۴۵پند میتین و، دل نادان چون سنگ است
بر دل سنگین از پند سزد میتین
۴۶جز که بر سخته نگویم سخنی، زیرا
سخن حکمت زر است و خرد شاهین
۴۷جز به تلقین نرهد بیخرد از تقلید
که چراغ است به تقلید درون تلقین
۴۸هر که را آتش تقلید بجوشاند
مرد داناش به تاویل دهد تسکین
۴۹ای پسر، گفت در این شعر تو را حجت
آنچه دل گفت مر او را به شب دوشین
۵۰