چرخِ گردنده و اجرام و چهار ارکان
کانِ جان است، چنین باشد جان را کان
۱کانِ جان است که پرجانور است این چرخ
گرچه خود نیست مر این نادره کان را جان
۲گوهرِ کانِ دلم نیز چنین شاید
خوب و هشیار و سخن گوی و معانی دان
۳نامهای کرد خدا چون به خرد زی تو
نامه را نیست مگر صورت تو عنوان
۴نیک زین عنوان بندیش و مراد او
همه زین عنوان چون روز همی برخوان
۵در تن خویش ببین عالم را یکسر
هفت نجم و ده و دو برج و چهار ارکان
۶تا بدانی که تو باری و جهان تخم است
کیست دهقان تو و تخم تو جز یزدان؟
۷نه عجب کز تو خطر یافت جهان زیرا
خطر تخم به بار است سوی دهقان
۸میر بر تخت در ایوانش فرود آرد
چون خردمند و گرامیش بوَد مهمان
۹گر نه مهمان خدائی تو، تو را ایزد
چون نشاندهست در این پُر ز چراغ ایوان؟
۱۰کیستی، بنگر کز بهر تو میروید
در صدف مرجان، در خاک کهن ریحان؟
۱۱کیستی، بنگر کز بهر تو میزاید
مه و خورشید زر و سیم و سُرُب کیوان؟
۱۲مزه اندر شکر و بوی به مشک اندر
هردو از بهر تو ماندهست چنین پنهان
۱۳خوش و ناخوش که از این خاک همی روید
زین طعام است تو را جمله و زان درمان
۱۴تیرِ سرما را خزَّست تو را جوشن
آب دریا را کشتیست تو را پالان
۱۵تو امیری و فصیحی و تو را رعیت
حَیَوانند که گنگاند همه ایشان
۱۶نیست پوشیده که شاه حیوانی تو
که نه عریانی و ایشان همگان عریان
۱۷بنده و کارکنانند تو را گوئی
تو سیلمانی و ایشان همگان دیوان
۱۸دیو اگر کارکن بیخرد و دین است
پس حقیقت همه دیواند تو را حیوان
۱۹بلکه گر دیو سخن گوید و گمراه است
عامه گمرهتر دیوند همه یکسان
۲۰تو چه گوئی، که جهان از قِبَل اینهاست
که دریغ آید زیشانت همی کَهدان؟
۲۱عامه دیوست، اگر دیو خطا گوید
جز خطا باشد هرگز سخن حیران؟
۲۲ابر چون بر زمی شوره فرو بارد
گرچه روشن باشد تیره شود پایان
۲۳شو حذر دار، حذر، زین یله گوباره
بل نه گوباره کز این قافلهٔ شیطان
۲۴زین قوی قافلهٔ کور و کر، ای خواجه
نتواند که رهد هیچ حکیم آسان
۲۵شهر بگذار بدیشان و به دشتان شو
دشت خالی بِهْ، چون شهر پر از گرگان
۲۶بل به زندان در شو خوش بنشین زیرا
صحبت نادان صد ره بتر از زندان
۲۷جز که یمگان نرهانید مرا زینها
عدل باراد بر این شهر زمین رحمان
۲۸گرچه زندان سلیمان نبی بودهاست
نیست زندان، بل باغیست مرا یمگان
۲۹مشواد این بقعه، خود نشود، هرگز
تا قیامت به حق آل نبی ویران
۳۰خیل ابلیس چو بگرفت خراسان را
جز به یمگان در نگرفت قرار ایمان
۳۱ای خردمند، مشو غرّه بدانک ابلیس
باد کردهاست به خلق اندر شادروان
۳۲گرچه نیکو و بلند است و قوی، خانه
پست یابیش چو بر برف بود بنیان
۳۳دست اندر رسن آل پیمبر زن
تا ز دیوان نرود بر تن تو دستان
۳۴تخم هر معصیت، ای پور پدر، جهل است
نارد این تخم بری جز که همه عصیان
۳۵تخم بد را چه بود بار مگر هم بد؟
مکرِ فرعون که پذرفت مگر هامان؟
۳۶جهل را از دل تو علم برآرد بیخ
خاکِ تاریک به خورشید شود رخشان
۳۷مردمی کن بطلب دین که بدان دادهست
ایزدت عمر که تا به شوی، ای نادان
۳۸گر ستوری کنی و علم نیاموزی
بر تو تاوان بود این عمر، بلی، تاوان
۳۹گر تو را همّت بر خواب و خور افتادهاست
گرت گویم که ستوری، نبود بهتان
۴۰سوی هشیار و خردمند ستوری تو
گر تو را از دین مشغول کند دندان
۴۱ای به نان کرده بدل عمر گرامی را
من ندیدم چو تو بیحاصل بازرگان
۴۲طمعت گرد جهان خیره همی تازد
گوی گشتهستی، ای پیر، و طمع چوگان
۴۳مرد غواص به دریای بزرگ اندر
جان شیرین بدهد بر طمع مرجان
۴۴جهد آن کن که از این کانِ جهان جان را
برگذاری به خرد زین فلک گردان
۴۵چه روی از پس این دیو گریزنده؟
چه زنی پتک بر این سرد و قوی سندان؟
۴۶مر مرا تازه جوانی ز پسِ او شد،
ای جوان گر خبرت هست، چنین خلقان
۴۷ای جوان، عبرت از این پیر هم اکنون گیر
از سر سولان بندیش هم از پایان
۴۸