بینی آن باد که گوئی دم یارستی
یاش بر تبت و خرخیز گذارستی
۱نیستی چون سخن یار موافق خوش
گر نه او پیش رو فوج بهارستی
۲گر نبودی شده ایمن دل بید از باد
برگش از شاخ برون جست نیارستی
۳ور نه می لشکر نوروز فراز آید
کی هوا یکسره پر گرد و غبارستی
۴فوج فوج ابر همی آید پنداری
بر سر دریا اشتر به قطارستی
۵اشترانند بر این چرخ روان ور نی
دشت همواره نه چون پیسه مهارستی
۶نه همانا که بر این اشتر نوروزی
جز که کافور و در و گوهر بارستی
۷دشت گلگون شد گوئی که پرندستی
آب میگون شد گوئی که عقارستی
۸گرنه می میخوردی نرگستر از جوی
چشم او هرگز پر خواب و خمارستی؟
۹واتش اندر دل خاک ار نزدی نوروز
کی هوا ایدون پر دود و بخارستی؟
۱۰شاخ گل گر نکشیدی ستم از بهمن
نه چینن زرد و نوان و نه نزارستی
۱۱ای به نوروز شده همچو خران فتنه
من نخواهم که مرا همچو تو یارستی
۱۲گوئی «امسال تهی دست چه دانم کرد؟»
کاشک امسال تو را کار چو پارستی
۱۳دلم از تو به همه حال بشستی دست
گر تو را در خور دل دست گزارستی
۱۴فتنهٔ سبزه شدت دل چو خر، ای بیهش
فتنه سبزه نشدی گر نه حمارستی
۱۵نیست فرقی به میان تو و آن خر
جز همی باید کهت پای چهارستی
۱۶سیرتی بهتر از این یافتیی بیشک
گرت ننگستی از این سیرت و عارستی
۱۷گر گل حکمت بر جان تو بشکفتی
مر تو را باغ بهاری چه بکارستی؟
۱۸مجلست بستانستی و رفیقان را
از درخت سخن خوب ثمارستی
۱۹وین گل و لالهٔ خاکی که همی روید
با گل دانش پیشت خس و خارستی
۲۰پیش گلزار سخنهای حکیمانهت
کار لاله بد و کار گل زارستی
۲۱مردم آن است که چون مرد ورا بیند
گوید «ای کاش کهم این صاحب غارستی»
۲۲فضل بایدش و خرد بار که خرما بن
گر نه بار آوردی یار چنارستی
۲۳خرد است آنکه اگر نور چراغ او
نیستی عالم یکسر شب تارستی
۲۴خرد است آنکه اگر نیستی او از ما
نه صغارستی هرگز نه کبارستی
۲۵گر نبودهستی این عقل به مردم در
خلق یکسر بتر از کژدم و مارستی
۲۶تو چه گوئی که اگر عقل نبودهستی
یک تن از مردم سالار هزارستی؟
۲۷ورنه با عقل همی جهل جفا جستی
گرد دانا جهلا را چه مدارستی؟
۲۸سر به جهل از خرد و حق همی تابد
آنکه حق است که بر سرش فسارستی
۲۹یله کی کردی هر فاحشه را جاهل
گر نه از بیم حد و کشتن و دارستی؟
۳۰آنکه طبع یله کردی به خوشی هرگز
معصفر گونه و نیروی شخارستی
۳۱ای دهان باز نهاده به جفای من
راست گوئی که یکی کهنه تغارستی
۳۲چند گوئی که «از آن تنگ دره حجت
هم برون آیدی ار نیک سوارستی» ؟
۳۳اندر این تنگ حصارم ننشستی دل
گرنه گرد دلم از عقل حصارستی
۳۴کار تو گر به میان من و تو ناظر
حاکمی عادل بودی بس خوارستی
۳۵کار دنیا گر بر موجب عقلستی
مر مرا خیره درین کنج چه کارستی؟
۳۶بل سخنهای دلاویز بلند من
بر سر گنبد گردنده عذارستی
۳۷ور سخنهام فلاطون بشنودهستی
پیش من حیران چون نقش جدارستی
۳۸یوز و باز سخن و نکتهم را بیشک
دل دانای سخن پیشه شکارستی
۳۹دهر پر عیبم همچون که تو بگزیدی
گر مرا تن چو تو پر عیب و عوارستی
۴۰مر مرا گر پس دانش نشدهستی دل
همچو تو اسپ و غلامان و عقارستی
۴۱بیشمارستی مال و خدم و ملکم
گر نه بیمم همه از روز شمارستی
۴۲بیقرارستی جانم چو تو در کوشش
گر بدانستی کاین جای قرارستی
۴۳