این تن من تو مگر بچهٔ گردونی
بچهٔ گردونی زیرا سوی من دونی
۱او همان است که بوده است ولیکن تو
نه همانا که همانی، که دگرگونی
۲طمع خیره چه داری که شوی باقی؟
نشود چون ازلی بودهٔ اکنونی
۳تو مر آن گوهر بیرونی باقی را
چون یکی درج برآورده به افسونی
۴با تو تا مقرون است این گهر باقی
تو به زیب و به جمال ای تن قارونی
۵زان گهر یافتهای ای گهر تیره،
این قد سروی وین روی طبرخونی
۶لیکن آنگه که گهرت از تو شود بیرون
تو همان تیره گل گندهٔ مسنونی
۷ای درونی گهر تیره، نمیدانی
که درونی نشود هرگز بیرونی؟
۸گر فزونی نپذیرد جز کاهنده
چه همی بایدت این چونین افزونی؟
۹گفته باشم به حقیقت صفتت، ای تن
گرت گویم صدف لولوی مکنونی
۱۰اندر این مرده صدف ای گهر زنده
چونکه ماندهستی بندی شده چون خوی؟
۱۱غره گردنده به دریای جهان اندر
گر نه ذوالنونی ماننده ذوالنونی
۱۲تو در این قبهٔ خضرا و بر این کرسی
غرض صانع سیاره و گردونی
۱۳دام و دد دیو تو گشتند و بفرمانت
زانکه تو همبر جمشید و فریدونی
۱۴جز تو همواره همه سر به نگونسارند
تو اگر شاه نهای راست چنین چونی؟
۱۵خطر خویش بدان و به امانت کوش
که تو بر سر جهان داور مامونی
۱۶نور دادار جهان بر تو پدید آمد
تن چو زیتون شد و تو روغن زیتونی
۱۷گر به چاه اندر با بند بود خونی
اندر این چاه تو با بند همیدونی
۱۸وگر از زندان هر زنده رها جوید
تو بر این زندان از بهر چه مفتونی
۱۹تا از این بازی زندان نهای آراسته
نشوم ایمن بر تو که نه مجنونی
۲۰چاه باغ است تو را تا تو چنین فتنه
بر رخ چون گل و بر زلفک چون نونی
۲۱مست می خورده ازین سان نبود زیرا
تو چنین بیهش و مدهوش از افیونی
۲۲دیو بدگوهر از راه ببردهستت
مست آن رهبر بدگوهر وارونی
۲۳هر زمان پیش تو آید نه همی بینیش
با عمامهٔ بزر و جامهٔ صابونی؟
۲۴چون کدو جانش ز دانش تهی و فکرت
بر چون نار بیاگنده ز ملعونی
۲۵چون سر دیوان بگرفت سر منبر
هریکی دیو باستاد و ماذونی
۲۶بر ستوری امامانش گوا دارم
قدح وابقی و قلیهٔ هارونی
۲۷از بسی ژاژ که خایند چنین گم شد
راه بر خلق ز بس نحس و سراکونی
۲۸ای خردمند، مخر خیره خرافاتش
که تو باری نه چنو خربط و شمعونی
۲۹علم دین را قانون اینست که میبینی
به خط سبز بر این تختهٔ قانونی
۳۰گر بر این آب تو را تشنگیی باشد
منت جیحونم و تو برلب جیحونی
۳۱و گرم گوئی «پس گر نه تو بیراهی
چون به یمگان در بی مونس و محزونی؟»
۳۲مغزت از عنبر دین بوی نمییابد
زانکه با دنیا هم گوشه و مقرونی
۳۳وای بر من که در این تنگ دره ماندم
خنک تو که بنشسته به هامونی!
۳۴من در این تنگی بیدانش و بدبختم
تو به هامون بر دانا و همایونی!
۳۵که تواند که بود از تو مسلمانتر
که وکیلخان یا چاکر خاتونی؟
۳۶حال جسم ما هر چون که بود شاید
نه طبرخونی مانده است و نه زریونی
۳۷تا بدین حالک دنیی نشوی غره
که چنین با سلب و مرکب گلگونی
۳۸سلب از ایمان بایدت همی زیرا
جز به ایمان نبود فردا میمونی
۳۹به یکی جاهل کز بیم کند نوشت
نوش کی گردد آن شربت طاعونی؟
۴۰سخن حجت بشنو که تو را قولش
به بکار آید از داوری زرعونی
۴۱