کارو کردار تو ای گنبد زنگاری
نه همی بینم جز مکرو ستمگاری
۱بستری پاک و پراگنده کنی فردا
هرچه امروز فراز آری و بنگاری
۲تو همانا که نه هشیار سری،ور نی
چونکه فعل بد را زشت نینگاری
۳گر نه مستی،پس بیآنکه بیازردیم
ما تو را،ما را از بهر چه آزاری؟
۴بچه توست همه خلق و تو چون گربه
روز و شب با بچه خویش به پیکاری
۵مادری هرگز من چون تو ندیدهستم
نیستمان باتو و، نهبیتو، مگر خورای
۶گر نبائیمت از بهر چه زائیمان
ور بزائیمان چون باز بیوباری؟
۷گرد میگردی بر جای چو خونخواره
گر ندانی ره نشگفت که خونخواری
۸زن بدخو را مانی که مرا با تو
سازگاری نه صواب است و نه بیزاری
۹نیستی اهل و سزاوار ستایش را
نه نکوهش را، زیرا که نه مختاری
۱۰بل یکی مطبخ خوب است ز بهر ما
این جهان و، تو یکی مطبخ سالاری
۱۱که مر این خاک ترش را تو چو طباخان
می به بوی و مزه و رنگ بیاچاری
۱۲کردگارت را من در تو همی بینم
به ره چشم دل، ای گنبد زنگاری
۱۳تو به پرگار خرد پیش روانم در
بیخطرتر ز یکی نقطه پرگاری
۱۴مر مرا سوی خرد بر تو بسی فضل است
به سخن گفتن و تدبیر و به هشیاری
۱۵دل من شمع خدای است، چه چیزی تو
چو پر از شمع فروزنده یکی خاری؟
۱۶شمع تو راه بیابان بردو دریا
شمع من راه نمای است سوی باری
۱۷مر تو را لاجرم ایزد نه همی خواند
بلکه مر ما را خوانده است به همواری
۱۸ما خداوند تو را خانهٔ گفتاریم
گر تو او را، فلکا، خانهٔ کرداری
۱۹زینهار، ای پسر، این گنبد گردان را
جز یکی کار کن و بنده نپنداری
۲۰بر من و تو که بخسپیم نگهبانی است
که نگردد هرگز رنجه ز بیداری
۲۱مور و ماهی را بر خاک و به دریا در
نیست پنهان شدن از وی به شب تاری
۲۲گر تو را بندهٔ خود خواند سزاوار است
وگرش طاعت داری تو سزاواری
۲۳گر همی نعمت دایم طلبی، او را
بندگی کن به درستی و به بیماری
۲۴مردوار، ای پسر، ا زعامه به یک سو شو
چه بری روز به خواب و خور خرواری؟
۲۵دهر گردنده بدین پیسه رسن، پورا،
خپه خواهدت همی کرد، خبر داری!
۲۶تو همی بینی کهت پای همی بندد
پس چرا خامشی و خیره؟ نه کفتاری
۲۷شست سال است که من در رسن اویم
گر بمیرم تو نگر تا نکنی زاری
۲۸مر تو را ناید یاری ز کسی فردا
چون نیامد ز تو امروز مرا یاری
۲۹چونکه بر خویشتن امروز نبخشائی؟
رگ اوداج به نشتر ز چه میخاری؟
۳۰خفتهای خفته و گوئی که من آگاهم
کی شود بیرون لنگیت به رهواری؟
۳۱گر نه ای خفته ز بهر چه کنی چندین
زرق دنیا را از طبع خریداری؟
۳۲بامدادانت دهد وعده به شامی خوش
شام گاهانت دهد وعده به ناهاری
۳۳چون نگوئیش که: تا چند کنی بر من
تو روان زرق ستمگاری و غداری؟
۳۴آن یکی جادو مکار زبون گیر است
چند گردی سپس او به سبکساری؟
۳۵چون طلاقی ندهی این زن رعنا را
چونکه چون مردان کار نکنی کاری؟
۳۶این تنوری است یکی گرم و بیوبارد
به هر آنچهش ز تر و خشک بینباری
۳۷گر ز بهر خورو خوابستت این کوشش
بس به دست گلوی خویش گرفتاری
۳۸خردت داد خداوند جهان تا تو
برهی یک ره از این معدن دشواری
۳۹تو چه خر فتنهٔ خور چون شدی، ای نادان؟
اینت نادانی و نحسی و نگونساری!
۴۰تا همی دست رست هست به کاری بد
نکنی روی به محراب ز جباری
۴۱چون فروماندی از معصیت و نحسی
آنگه قرار بیاری و به گنهکاری
۴۲گرچه طراری و عیار جهان، از تو
عالمالغیب کجا خرد طراری؟
۴۳سیرت زشت به اندر خور احرار است
سیرت خوبت کو گر تو ز احراری؟
۴۴گرچه بسیار بود زشت همان زشت است
زشت هرگز نشود خوب به بسیاری
۴۵به خوی خوب چو دیبا و چو عنبر شو
گرچه در شهر نه بزاز و نه عطاری
۴۶سوی شهر خرد و حکمت ره یابی
گر خر از بادیهٔ بیهده باز آری
۴۷سخن حکمت از حجت بپذیری
گر تو از طایفهٔ حیدر کراری
۴۸