سفله جهانا چو گرد گرد بنائی
هم بسر آئی اگرچه دیر بپائی
۱گرچه سرای بهایمی، حکما را
تو نه سرائی چو بیگمان بسر آئی
۲شهره سرائی و استوار ولیکن
چون بسر آئی همی نه شهره سرائی
۳جود خدای است علت تو و، ما را
سوی حکیمان تو از خدای عطائی
۴گرچه تورا نیست علم و، نیز بقا نیست
سوی من الفنج گاه علم و بقائی
۵آنکه بداند چگونگیت بداند
شهره سرایا که تو ز بهر چرائی
۶وانکه نیابد طریق سوی چرائیت
از تو چرا جوید آن ستور چرائی
۷دور فنائی و سوی عالم باقی
معدن و الفنجگاه توشهٔ مائی
۸راست رجائی و نغز کار ولیکن
راست بخواهی پر از فریب و رجائی
۹صحبت تو نیستم به کار ازیراک
صحبت آن را کهت او شناخت نشائی
۱۰دانا ما را پیسکان تو خواند
گرچه تو ما را به بیسهخوار نشائی
۱۱دنیا، پورا، تو را عطای خدای است
گر تو خریدار مذهب حکمائی
۱۲چون بروی تو عطاش با تو نیاید
پس تو چه بردی از این عطای خدائی؟
۱۳گرنه همی ساید این عطای مبارک
تو که عطا یافتی ز بهر چه سائی؟
۱۴آنکه عطا و عطا پذیر مر او راست
معدن فضل است و اصل بار خدائی
۱۵نیک نگه کن در این عطا و بیندیش
تا که تو، این عطا تو راست، کرائی
۱۶سر چه کشی در گلیم، خیز نگه کن
تا که همی خود کجا روی و کجائی
۱۷دهر تو را می به یشک مرگ بخاید
چارهٔ جان ساز، خیره ژاژ چه خائی؟
۱۸چاره ندانم تو را جز آنکه به طاعت
خویشتن از مرگ و یشک او بربائی
۱۹گرچهت یکباره زادهاند نیابی
عالم دیگر اگر دوباره نزائی
۲۰هیچ میندیش اگر ز کالبد تو
خاک به خاکی شود هوا به هوائی
۲۱بند تو است این جسد، چرا خوری اندوه
گرت بباید ز تنگ و بند رهائی؟
۲۲جز که جسد را همی ندانی ترسم
زنگ جهالت ز جانت چو بزدائی؟
۲۳مادر تو خاک و آسمان پدر توست
در تن خاکی نهفته جان سمائی
۲۴نیک بیندیش تا همی که کند جفت
با سبک باقی این گران فنائی
۲۵جفت چرا کردشان به حکمت و صنعت
چون به میانشان فگند خواست جدائی؟
۲۶آنکه تو را زنده کرد چون بمراند؟
وانکه بمیراندت چراش ستائی؟
۲۷گر بتوانست زنده داشت چرا کشت؟
گر نه ازین بارنامه جست و روائی
۲۸ور نتوانست زنده داشت چرا کرد؟
عقل چه دارد در این حدیث گوائی؟
۲۹رای تو را راه نیست در سخن من
گر تو به راه قیاس و مذهب رائی
۳۰جز که مرا و لجاج نیست تو را علم
شرم نداری ازین مری و مرائی؟
۳۱بند خدای است مشکلات و توزین بند
روز و شب اندر بلا و رنج و عنائی
۳۲دست خداوند خویش را چو ندانی
بستهٔ او را تو پس چگونه گشائی؟
۳۳اینکه قران است گنج علم خدای است
چونکه سوی گنجبان او نگرائی؟
۳۴هرچه جز از خازن خدای ستانی
جمله سؤال است و خواری است و گدائی
۳۵هرکه سوی جوی و چشمه راه نداند
بیهده باشدش کرد قصد سقائی
۳۶گر تو سوی گنجبانش راه ندانی
من بکنم سوی اوت راهنمائی
۳۷زیر لوای خدای جای بیابی
گر بنمائی مرا کز اهل لوائی
۳۸اهل عبا یکسره لوای خدایند
سوی تو، گر دوستدار اهل عبائی
۳۹حیدر زی ما عصای موسی دور است
موسی ما را جز او که کرد عصائی؟
۴۰آنچه علی داد در رکوع فزون بود
زانکه به عمری بداد حاتم طائی
۴۱گر تو جز او را به جای او بنشاندی
والله والله که بر طریق خطائی
۴۲جغدک را چون همای نام نهادی
ناید هرگز ز جغد شوم همائی
۴۳لاجرم ار گمرهی دلیل تو گشته است
روز و شب از گمرهی به رنج و بلائی
۴۴آل رسول خدای خبل خدایند
چونش گرفتی زچاه جهل برآئی
۴۵بر دل و جان تو نور عقل بتابد
چون تو ز دل زنگ جهل را بمحائی
۴۶نور هگرز اندر آینه نفزاید
تا تو ز دانش همی درو نفزائی
۴۷کان و مکان شفا قران کریم است
چونکه تو بیمار از این مکان شفائی؟
۴۸زانکه نجوئی همی نه علم و نه دین بل
در طلب اسپ و طیلسان و ردائی
۴۹مرد به حکمت بها و قیمت گیرد
زیب زنان است ششتری و بهائی
۵۰ور تو حکیمی بیار حجت و معقول
زرد مکن سوی من رخان لکائی
۵۱پند ده ای حجت زمین خراسان
مر عقلا را که قبلهٔ عقلائی
۵۲قبلهٔ علمی و در زمین خراسان
زهد به جای است و علم تا تو بجائی
۵۳تا تو به دل بندهٔ امام زمانی
بندهٔ اشعار توست شعر کسائی
۵۴