ای تن تیره اگر شریفی اگر دون
نبسهٔ گردونی و نبیرهٔ گردون
۱نیست به نسبت بس افتخار که هرگز
نبسهٔ گردونِ دون نبود مگر دون
۲آنکه شریف است همچو دون نه به ترکیب
از رگ و موی است و استخوان و پی و خون؟
۳گر تو شریفی و بهتری تو ز خویشان
چونکه بری سوی خویشِ خویش شبیخون؟
۴بلکه به جان است، نه به تن، شرفِ مرد
نیست جسدها همه مگر گِل مسنون
۵تن صدف است ای پسر، به دین و به دانش
جانت بپرور درو چو لؤلؤ مکنون
۶اهرون از علم شد سمر به جهان در
گر تو بیاموزی، ای پسر، توئی اهرون
۷نیک و بد و دیوی و فریشتگی را
سوی خردمند هست مایه و قانون
۸مادر دیوان یکی فریشته بوده است
فعل بدش کرد زشت و فاسق و ملعون
۹راه تو زی خیر و شرّ هر دو گشاده است
خواهی ایدون گرای و خواهی ایدون
۱۰دیو و فرشته به خاک و آب درون شد
دیو مغیلان شد و فریشته زیتون
۱۱داد کن ار نام نیک خواهی ازیراک
نامور از داد گشت شهره فریدون
۱۲هزل ز کس مشنو و مگوی ازیراک
عقل تو را دشمن است هزل، چو هپیون
۱۳چند بنالی که بد شدهاست زمانه؟
عیب تنت بر زمانه برفگنی چون؟
۱۴هرگز کی گفت این زمانه که «بد کن»؟
مفتون چونی به قول عامهٔ مفتون؟
۱۵تو شدهای دیگر، این زمانه همان است،
کی شود ای بیخرد زمانه دگرگون؟
۱۶دل به یقین ای پسر خزینهٔ دین است
چشم تو چون روزن است و گوش چو پرهون
۱۷گوهر دین چون در این خزینه نهادی
روزن و پرهون رو تو سخت کن اکنون
۱۸روزن و پرهون چو بسته گشت، خیانت
راه نیابد بسوی گوهر مخزون
۱۹منگر سوی حرام و جز حق مشنو
تا نبرد دیو دزد سوی تو آهون
۲۰توبه کن از هر بدی به تربیت دین
جانت چو پیراهن است و توبه چو صابون
۲۱زنده به آبند زندگان که چنین گفت
ایزد سبحان بیچگونه و بیچون
۲۲هرکه مر این آب را ندید، در این آب
تشنه چو هاروت ماند غرقه چو ذوالنون
۲۳زنده نباشد حقیقت آنکه بمیرد
گرچه به خاک اندرون نباشد مدفون
۲۴زنده ز ما ای پسر نه این تن خاکی است
سوی پیامبر، نه نیز سوی فلاطون
۲۵بلکه ز ما زنده و شریف و سخن گوی
نیست مگر جان بر خجسته و میمون
۲۶زنده به آب خدای خواهی گشتن
نه تو به جیحون مرده و نه به سیحون
۲۷هر که بدین آب مرده زنده شد، او را
زنده نخواند مگر که جاهل و مجنون
۲۸مردم اگر ز آب مرده زنده بماندی
خلق نمردی هگرز بر لب جیحون
۲۹آب خدای آنکه مرده زنده بدو کرد
آن پسر بیپدر برادر شمعون
۳۰در دهن پاک خویش داشت مر آن را
وز دهنش جز به دم نیامد بیرون
۳۱اصل سخنها دم است سوی خردمند
معنی، باشد سخن به دم شده معجون
۳۲گر به فسون زنده کرد مرده مسیحا
جز سخن خوب نیست سوی من، افسون
۳۳بنگر نیکو تو، از پی سخن، ادریس
چون به مکانالعلی رسید ز هامون
۳۴گر تو بیاموزی ای پسر سخن خوب
خوار شود پیش تو خزانهٔ قارون
۳۵گرچه عزیز است زر زرت ندهد میر
چون سخنت خوب و خوش نیامد و موزون
۳۶گفتهٔ دانا چو ماه نو به فزون است
گفتهٔ نادان چنان کهن شده عرجون
۳۷فضل طبرخون نیافت سنجد هرگز
گرچه ز دیدن چو سنجد است طبرخون
۳۸فضل سخن کی شناسد آنکه نداند
فضل اساس و امام و حجت و ماذون؟
۳۹طبع تو ای حجت خراسان در زهد
دُرّ همی درکشد به رشته همیدون
۴۰چون دلت از بلخ شد به یمگان خرسند
پس چه فریدون به سوی تو چه فریغون
۴۱