دیر بماندم در این سرای کهن من
تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن
۱خسته ازانم که شست سال فزون است
تا به شبانروزها همی بروم من
۲ای به شبان خفته ظن مبر که بیاسود
گر تو بیاسودی این زمانه ز گشتن
۳خویشتن خویش را رونده گمان بر
هیچ نشسته نه نیز خفته مبر ظن
۴گشتن چرخ و زمانه جانوران را
جمله کشنده است روز و شب سوی گشتن
۵ای بخرد، با جهان مکن ستد و داد
کو بستاند ز تو کلند به سوزن
۶جستم من صحبتش ولیکن از این کار
سود ندیدم ازانکه سوده شدم تن
۷گر تو نخواهی که زیرپای بسایدت
دست نبایدت با زمانه پسودن
۸نو شدهای،نو شده کهن شود آخر
گرچه به جان کوه قارنی به تن آهن
۹گرت جهان دوست است دشمن خویشی
دشمن تو دوست است دوست تو دشمن
۱۰گر بتوانی ز دوستی جهان رست
بنگر کز خویشتن توانی رستن ؟
۱۱وای بر آن کو زخویشتن نه برآید
سوخته بادش به هردو عالم خرمن
۱۲دوستی این جهان نهنبن دلهاست
از دل خود بفگن این سیاه نهنبن
۱۳مسکن تو عالمی است روشن وباقی
نیست تو را عالم فرودین مسکن
۱۴شمع خرد بر فروز در دل و بشتاب
با دل روشن به سوی عالم روشن
۱۵چون به دل اندر چراغ خواهی افروخت
علم و عمل بایدت فتیله و روغن
۱۶در ره عقبی بهپای رفت نباید
بلکه به جان و به عقل باید رفتن
۱۷خفته مرو نیز بیش ازین و چو مردان
دامن با آستینت برکش و برزن
۱۸توشهٔ تو علم و طاعت است در این راه
سفره دل را بدین دو توشه بیاگن
۱۹آن خوری آنجا که با تو باشد از ایدر
جای ستم نیست آن و گربزی و فن
۲۰گر نتوانی چو گاو خورد خس و خار
تخم خس و خار در زمین مپراگن
۲۱بار گران بینمت، به توبه و طاعت
بار بیفگن، امل دراز میفگن
۲۲کردهاست ایزد زلیفنت به قران در
عذر بیفتاد از آنکه کرد زلیفن
۲۳جمله رفیقانت رفتهاند و تو نادان
پست نشستهستی و کنار پر ارزن
۲۴گوئی بهمان زمن مهست و نمردهاست
آب همی کوبی ای رفیق به هاون
۲۵تا تو بدین برزنی نگاه کن، ای پیر
چند جوانان برون شدند ز برزن
۲۶گر به قیاس من و تو بودی، مطرب
زنده بماندی به گیتی از پس مؤذن
۲۷راست نیاید قیاس خلق در این باب
زخم فلک را نه مغفر است و نه جوشن
۲۸علم اجلها به هیچ خلق نداده است
ایزد دانای دادگستر ذوالمن
۲۹خلق همه یکسره نهال خدایاند
هیچ نه برکن تو زین نهال و نه بشکن
۳۰دست خداوند باغ و خلق دراز است
بر خسک و خار همچو بر گل و سوسن
۳۱خون بناحق نهال کندن اوی است
دل ز نهال خدای کندن برکن
۳۲گر نپسندی هم که خونت بریزند
خون دگر کس چرا کنی تو به گردن؟
۳۳گرت تب آید یکی ز بیم حرارت
جستن گیری گلاب و شکر و چندن
۳۴وانگه نندیشی ایچ گاه معاصی
زاتش دوزخ که نیستش در و روزن
۳۵شد گل رویت چو کاه و تو به حریصی
راست همی کن نگار خانه و گلشن
۳۶راست چگونه شودت کار، چو گردون
راست نهادهاست بر تو سنگ فلاخن
۳۷دام به راهت پرست، شو تو چو آهو
زان سو و زین سو گیا همی خور و میدن
۳۸روی مکن سوی مزگت ایچ و همی رو
روزی ده ره دنان دنان به سوی دن
۳۹دمنه به کار اندر است و گاو نه آگاه
جز که تو را این مثل نشاید گفتن
۴۰کو نبود آنکه دن پرستد هرگز
دن که پرستد مگر که جاهل و کودن؟
۴۱گلشن عقل است مغز تو مکن، ای پور،
گلشن او را به دود خمر چو گلخن
۴۲معدن علم است دل چرا بنشاندی
جور و جفا را در این مبارک معدن؟
۴۳چون نبود دلت نرم سود ندارد
با دل چون سنگ پیرهن خز ادکن
۴۴جهلت را دور کن زعقلت ازیراک
سور نباشد نکو به برزن شیون
۴۵بررس نیکو به شعر حکمت حجت
زانکه بلند و قوی است چون که قارن
۴۶خوب سخنهاش را به سوزن فکرت
بر دل و جان لطیف خویش بیاژن
۴۷