امهات و نبات با حیوان
بیخ و شاخند و بارشان انسان
۱بار مانند تخم خویش بود
سر بیابی چو یافتی پایان
۲چون سخنگوی بود آخر کار
جز سخن چون روا بود ساران؟
۳تخم ما بیگمان سخن بودهاست
خوبتر زین کسی نداد نشان
۴نه سخن کمتر از یکی باشد
نه بگوید کم از دو حرف زبان
۵یک سخن باد و حرف خویش چنانک
خرد و جان ز وحدت یزدان
۶این جهان هم بدان سخن ماند
حرف او ساکن است یا جنبان
۷وان سخن را مثل به مردم زن
حرفها را نبات با حیوان
۸آن سخن خود نه چیز و حرفش چیز
چیزها را حروف او بنیان
۹وانچه او از سخن پدید آید
به سخن باشدش بقا و توان
۱۰به سخن مردم آمده است پدید
به سخن جان او رسد به جنان
۱۱سخن اول آن شریف خرد
سخن آخر آن عزیز قران
۱۲سخنت اول و سخنت آخر
سخنی خوب شو در این دومیان
۱۳این جهان کثیف چون تن توست
جان این تن از آن لطیف جهان
۱۴نعمت این بخور به صورت جسم
نعمت آن ببر به سیرت جان
۱۵تنت را مادر این زمین و، فلک
پدر او و هر دوان حیران
۱۶جانت را مادر و پدر گشتند
نفس و عقل شریف جاویدان
۱۷این فرودین بدین دو باز رسید
آن برین را بدان دو باز رسان
۱۸تن تو چون بیافت صورت این
نعمت این همه بیافت بدان
۱۹جانت ار یابد از خرد صورت
هم جنان یافتی و هم ریحان
۲۰صورت جان تو شناختن است
مر فلان را حقیقت از بهمان
۲۱آنکه معقول هست چون بهمان
وین که محسوس نام اوست فلان
۲۲جفتها را ز طاق بشناسی
به غلط نوفتی درین و دران
۲۳جفت را جفت و طاق دان زنخست
با صفت جفت و بیصفت به عیان
۲۴حد و محدود جفت یکدگرند
نیست با هست چون مکین و مکان
۲۵عقل و معقول هردوان جفتند
همگان جفت کردهٔ سبحان
۲۶طاق با جفت هر دوان مقهور
پر از ایشان دو قاهر ایشان
۲۷باز جفت است قاهر و مقهور
زانکه توحید نیست زیر بیان
۲۸چون بدانی حدود جفتیها
برتر آئی ز پایهٔ حیوان
۲۹ای برادر، شناخت محسوسات
نردبانی است اندر این زندان
۳۰تو به پایهش یکان یکان برشو
پس بیاسای بر سر سولان
۳۱سر آن نردبان و معقول است
که سرائی است زنده و آبادان
۳۲آن همه نور و راحت و نعمت
وین همه رنج و ظلمت و نیران
۳۳نیست مرگ است و هست هست حیات
نیست کفرست و هست هست ایمان
۳۴مرگ جهل است و زندگی دانش
مرده نادان و زنده دانایان
۳۵جهل مانند نیست و علم چو هست
جهل چون درد و علم چون درمان
۳۶هست ماند به علم دانا مرد
نیست گردد به جاهلی نادان
۳۷وانکه از نیست هست کردندش
او به راحت رسد همی زهوان
۳۸وانکه او هست و نیست خواهد شد
سوی زندان کشندش از بستان
۳۹نیست را هست صنع یزدان کرد
هست را نیست صنعت شیطان
۴۰ای اخی دوزخ و بهشت ببین
بیگمان شو ز مالک و رضوان
۴۱آنچه دانا بداندش هست است
کس ندانست نیست را سامان
۴۲هست و دانش قرین و جفتانند
نیست یا جهل هردوان زوجان
۴۳به با هست جفت و بد با نیست
به بهیی جان ز نیستی برهان
۴۴جهد کن تا ز نیست هست شوی
برهانی روان ز بار گران
۴۵بهتر جانور همه مردم
بهتر از مردمان امام زمان
۴۶حیوانی که خوی ما گیرد
قیمتش برتر آید از دگران
۴۷گر بگیریم خوی بهتر خلق
از ثری برشویم زی کیوان
۴۸بهترین زمانه مستنصر
که عیال ویند انسی و جان
۴۹دل او داد را بهین رهبر
امر او خلق را مهین میزان
۵۰داد و دانش به عز او زنده است
دین و دنیا به نور او رخشان
۵۱جوهر عقل زیر گفتهٔ اوست
گر کسی یافت مر خرد را کان
۵۲فتح را نام اوست فتح بزرگ
به مثالش خیال بسته میان
۵۳سوی او شو اگر ندیدهستی
ملک داوود و حکمت لقمان
۵۴کمترین چاکرش چو اسکندر
کمترین حاکمش چو نوشروان
۵۵چرخ بر بدگمانش کرده کمین
نحس بر دشمنش کشیده کمان
۵۶ایمنی در بزرگ ملکت او
گستریده فراخ شادروان
۵۷کعبهٔ جان خلق پیکر اوست
حکمت ایزدی درو مهمان
۵۸گرد او گر طواف خواهی کرد
جان بشوی از پلیدی عصیان
۵۹گر تو از گوسپند او باشی
بخوری آب چشمهٔ حیوان
۶۰ای رسیده ز تو جهان به کمال
ای مراد از طبایع و دوران
۶۱بنده را دستگیر باش به فضل
به خراسان میانهٔ دیوان
۶۲تخم دادی مرا که کشت کنم
نفگنم تخم تو به شورستان
۶۳چون کشاورز خوگ و خار گرفت
تخم اگر بفگنم بود تاوان
۶۴گوسپندی که خوی خوگ گرفت
بر نیدیشد از ضعیف شبان
۶۵