چرخ پنداری بخواهد شیفتن
زان همی پوشد لباس پر دَرَن
۱شاخ را بنگر چو پشت دل شده
برگ را بنگر چو روی ممتحن
۲ابر آشفته برآمد وز دمن
بوستان پرگشت از اطلال و دِمن
۳زیر میغ تیره قرص آفتاب
چون نشسته گرد بر زرین لگن
۴باد مهر مهرگان چون برفگند
چرخ را از ابر تیره پیرهن
۵آفتاب از اوج زی دریا شتافت
تا بشوید گرد و خاک از خویشتن
۶شاه رومی چون هزیمت شد ز ما
شاه زنگی کینه خواهد آختن
۷زین قِبَل میکرد باید هر شبی
دختران آسمان را انجمن
۸دوش نامد چشمم از فکرت فراز
تا چه میخواهد ز من جافی زَمَن
۹شب سیاه و چرخ تیره من چو مور
گرد گردان اندر این پر قیر دن
۱۰چون ز شب نیمی بشد گفتم مگر
باز شد مر دهر داهی را دهن
۱۱زهر تابنده ز چرخ تیره جرم
همچو خالی از یقین بر روی ظن
۱۲نور راه کهکشان تابان درو
چون به سوده لاجورد اندر لبن
۱۳وان ثریا چون ز دست جبرئیل
مانده نوری بر قفای اهرمن
۱۴جیش چرخ از نور پوشیده سلاح
فوج خاک از قیر پوشیده کفن
۱۵ای سپاهی کز سر خاور بود
هر شبی تا باخترتان تاختن
۱۶از نهیب تیرتان هر شب زمین
ز ابر تیره پیش روی آرد مِجن
۱۷لرز لرزنده غضنفر در عرین
ترس ترسنده عقاب اندر وُکن
۱۸از چه میترسد به شب هر جانور؟
از بد این دهر پر مکر و مِحَن
۱۹ای به غفلت خفته زیر دام دهر
ایمنی چون یافتی زین مُفتتن؟
۲۰دام و دد را دام میسازی و باز
دام توست این گنبد بسیار فن
۲۱روز و شب را دهر حبلی ساخته است
کشت خواهدمان بدین پیسه رسن
۲۲خویشتندار، ای جوان، از پیر دهر
تات نفریبد به غدر این پیرزن
۲۳من ندیدم گنده پیری همچنین
مرگ ریس و شرّ باف و مکر تن
۲۴نیستش کار، ای برادر، روز و شب
جز که خالی کردن از شویان وطن
۲۵گر ندانی کو چه خواهد با تو کرد
نیک بنگر تا چه کرد از بد به من
۲۶بر سرم یک دسته مرزنگوش بود
کرد مرزنگوش را سحرش سمن
۲۷مر مرا بفریفت از آغاز کار
تا شدم بریان به مهرش جان و تن
۲۸تن بدو دادم چنین تا گوشتم
خورد و اکنون میبسوزد باب زن
۲۹دل بگردان زو و گرد او مگرد
سر بکش زین بدنشان و دل بکن
۳۰آفتاب آز اگر رنجه کندت
از نمیدی چترکی بر سر فگن
۳۱لشکر آز و نیاز و حرص را
خواردار و بِشْکر و بر هم شکن
۳۲خلق یکسر بتپرستان گشتهاند
جانهاشان چون شمن شد، بت بدن
۳۳بتبرست از بتپرست و تو همی
رست نتوانی از این ملعون وَثن
۳۴بت نشسته در میان پیرهنت
تو همی لعنت کنی بر برهمن
۳۵خویشتن بشناس و بر خود باز کن
چشم دل وز سرت بیرون کن وسن
۳۶ور به دین اندر بخواهی داد داد
عهد بوالقاسم بگیر از بوالحسن
۳۷