بشنو که چه گوید همیت دوران
پیغام ازین چرخ گرد گردان
۱زین قبهٔ پر چشمهای بیدار
زین طارم پر شمعهای رخشان
۲این سبز بیابان که چون شب آید
پر لاله شود همچو باغ نیسان
۳وین بحر بیآرامش نگونسار
آراسته قعرش به در و مرجان
۴زین کلهٔ نیلی کزو نمایند
رخشنده رخان دختران ریان
۵پیغام فلک بر زبان دوران
آن است به سوی نبات و حیوان
۶کای نو شدگانی که میفزائید
یک روز بکاهید هم بر این سان
۷چونان که همی بامداد روشن
تاریک شود وقت شامگاهان
۸نابوده که بوده شود نپاید
زین است جهان در زوال و سیلان
۹جنبنده همه جمله بودگانند
برهانت بس است بر فنای گیهان
۱۰اولاد جهان چون همی نپایند
پاینده نباشد همان پدرشان
۱۱تو عالم خردی ضعیف و دانا
وین عالم مردی بزرگ و نادان
۱۲عمر تو چو تو خرد و، عمر عالم
مانند کلان شخص او فراوان
۱۳آن عمر که آخر فنا پذیرد
پیوسته بود به ابتداش پایان
۱۴فرسودن اشخاص بودشی را
ایام بسنده است تیز سوهان
۱۵هرچ آن به زمان باقی است بودش
سوهان زمانش بساید آسان
۱۶پس عالم گر بیزمانه بوده است
نابود شود بیزمان به فرمان
۱۷آباد که کردهاست این جهان را؟
ناچار همان کس کندش ویران
۱۸از بهر که کرد آنکه کرد، گوئی،
این پر ز نعیم و فراخ بستان؟
۱۹از بهر چه کرد آنکه کرد پنهان
در خاک سیه زر و، سیم در کان؟
۲۰زندان تو است این اگرت باغ است
بستان نشناسی همی ز زندان؟
۲۱بر خویشتن این بندهای بسته
بنگر به رسنهای سخت و الوان
۲۲بنگر که بدین بند بسته در، چیست
در بند چرا بسته گشت پنهان؟
۲۳در بند بود مستمند بندی
تو شاد چرائی به بند و خندان؟
۲۴بندی که شنوده است مانده هموار
بر هر که رها شد ز بند گریان؟
۲۵این قفل که داند گشادن از خلق؟
آن کیست که بگشاد قفل یزدان؟
۲۶چون باز نجوئی که اندر این باب
تازیت چه گفت و چه گفت دهقان؟
۲۷یا از طلب این چنین معانی
مشغول شدهستی به فرج و دندان؟
۲۸وان را که همی جوید این چنینها
می چیز نبخشند ترکمانان
۲۹گویدت فلان ک «ز چنین سخنها
مانده است به زندان فلان به یمگان
۳۰منگر به سخنهای او ازیرا
ترکانش براندند از خراسان
۳۱نه میر خراسان پسندد او را
نه شاه کرکان نه میر جیلان
۳۲گر مذهب او حق و راست بودی
در بلخ بدی به اتفاق اعیان
۳۳این بیهدهها را اگر ندانی
در کار نیایدت هیچ نقصان»
۳۴ای کرده تو را فتنه اهل باطل
بر حدثنا عن فلان و بهمان
۳۵گر جهل تو را درد کردی، از تو
بر گنبد کیوان رسیدی افغان
۳۶مغز است تو را ریم گرچه شوئی
دستار به صابون و تن به اشنان
۳۷طعنه چه زنی مر مرا بدان کهم
از خانه براندند اهل عصیان؟
۳۸زیرا که براندند مصطفی را
ذریت شیطان از اهل و اوطان
۳۹بر نوح همی سرزنش نیامد
کو رفت به کوه از میان طوفان
۴۰من بستهٔ آداب و فضل خویشم
در تنگ زمینی زجور دیوان
۴۱از لحن فراوان و خوش بماند
در تنگ قفسها هزاردستان
۴۲وز بهر هنر گوز را به خردی
بیرون فگنند از میان اغصان
۴۳چون من به بیان بر زبان گشادم
لرزان شود آفاق و لولو ارزان
۴۴خورشید به آواز خاطرم را
گوید که فگندی مرا ز سرطان
۴۵در دین به خراسان که شست جز من
رخسارهٔ دعوی به آب برهان
۴۶پیغام فلک مر تو را نمایم
بر خاک نبشته به خط رحمان
۴۷چشمیت گشایم کزو ببینی
بنوشته به خط خدای فرقان
۴۸لیکن ننمایت راه هارون
تا باز نگردی ز راه هامان
۴۹دیوان برمیدند چون بدیدند
در دست من انگشتریی سلیمان
۵۰زین است که ایدون خران دین را
از من بفشرده است سخت پالان
۵۱من شیعت اولاد مصطفیام
در دین نروم جز به راه ایشان
۵۲