دام است جهان تو، ای پسر، دام
زین دام ندارد خبر دد و دام
۱در دام به دانه مباش مشغول
دانهٔ تو چه چیز است جز می و جام؟
۲خور خوار شدهستی چو مرغ لیکن
ناچاره پشیمان شوی به فرجام
۳امید چه داری که کام یابی؟
در دام کسی کام یابد ای خام؟
۴کامستی اگر پایدی، ولیکن
کامی که نپاید نباشد آن کام
۵زین قد چو تیر و الف چه لافی؟
کین زود شود چون کمان و چون لام
۶جان وام خدای است در تن تو
یک روز ز تو باز خواهد این وام
۷گر باز دهی وام او به خوشی،
ور نی بستاند به کام و ناکام
۸اندر طلب وام تازیان است
همواره چنین سال و ماه و ایام
۹چون با پدرت چاشت خورد گیتی
ناچار خورد با تو ای پسر شام
۱۰خوش است جهان از ره چشیدن
چون شکر و چون شیر و مغز بادام
۱۱لیکن سوی مرد خرد خوشیهاش
زهر است همه چون فروشد از کام
۱۲گیتی چو دو در خانه است، او را
آغاز یکی در، دگر در انجام
۱۳زین در چو در آئی بدان برون شو
در سر چنین گفت نوح با سام
۱۴بیهوده چه داری طمع در این جای
آرام؟ که این نیست جای آرام
۱۵بس بی خطر و خوار کام یابی
زین جای بیاندام و عمر سوتام
۱۶دل را ز جهان بازکش که گیهان
بسیار کشیده است چون تو در دام
۱۷ای بس ملکان را که او فرو خورد
با ملکت و با چاکران و خدام
۱۸بهرام کجا رفت و اردوان کو؟
گیرم که توی اردوان و بهرام
۱۹از بهر چه اندر سرای فانی
بردی علم ای خام خیره بر بام؟
۲۰ناتام در این جایت آوریدند
تا روزی از این جا برون شوی تام
۲۱اسلام دبستان توست و عالم
مانند سرائی است خوش پر اصنام
۲۲در خانهٔ استاد علم و دینت
پیغمبرت استاد و چوب صمصام
۲۳اسلام دبستان توست، پورا،
بتخانه پر اسپ است و مال و استام
۲۴بنگر که چگونه از این دبستان
بگریخته سوی بتان شد این عام
۲۵اینها که همه فتنهٔ بتانند
از دین چه به کارستشان مگر نام؟
۲۶آنک او بدود پیش میر ده میل
هرگز نرود زی نماز ده گام
۲۷این غاشیه کش گشته پیش غالب
وان بسته میانک به پیش بسطام
۲۸زی عامه چو تو مال و ملک داری
خواهی علوی باش و خواه حجام
۲۹این دیو سران را مدار مردم
گر هیچ بدانی لطف ز دشنام
۳۰گر رام شدند این خران بتان را
باری تو اگر خر نهای مشو رام
۳۱دانی که محال است اگر بماند
ارواح چنین در سرای اجسام
۳۲دانی که چون این جای نیست جائی است
روحی که مجرد شده است از اندام
۳۳یک یک چو برون میروند از این جا
این کار به آخر رسد سرانجام
۳۴آن گاه بیابند داد هر کس
مظلوم بگیرد گلوی ظلام
۳۵آن روز بباید ستمگران را
داد ضعفا داد و داد ایتام
۳۶غایب نشده است ایچ از اول کار
تا آخر چیزی ز علم علام
۳۷هرگز نپسندد ز خلق بیداد
آنک این فلک او آفرید و اجرام
۳۸این حکم د راین کارکرد پیداست
با آنکه رسول آمده است و پیغام
۳۹لیکن نکند حکم حاکم عدل
تا وقت نیاید فراز و هنگام
۴۰امروز بد و نیک مینویسند
بیکار نمانده است و یافه اقلام
۴۱غره چه شدهستی به عمر فانی
مشتاب به کار و ز دیگ ماشام
۴۲کاین گنبد گردان گرد بدرام
شوریده بسی کرد کار پدرام
۴۳گر حاکم حکام را مقری
در خلق چرائی چو گرگ و ضرغام؟
۴۴«ای مام» یتیمان سوی تو خواراست
لیکن تو بسی کرد خواهی «ای مام»
۴۵امروز بده داد خویش کایزد
فردا همه بر حق راند احکام
۴۶وز تو نپذیرند اگر تو فردا
گوئی که چنین بود قسم قسام
۴۷از حجت بشنو سخن به حجت
بر حجت حجت به دل بیارام
۴۸