به راه دین نبی رفت ازان نمییاریم
که راه با خطر و ما ضعیف و بییاریم
۱چو روز دزد ره ما گرفت اگر به سفر
بجز به شب نرویم، ای پسر، سزاواریم
۲ازین به سان ستاره به روز پنهانیم
ز چشم خلق و به شب رهبریم و بیداریم
۳وگر به شخص ز جاهل نهان شدیم، به علم
چو آفتاب سوی عاقلان پدیداریم
۴به حکمت است و خرد بر فرود مردان را
و گرنه ما همه از روی شخص همواریم
۵یکی ز ما چو گل است و یکی چو خار به طبع
اگرچه یکسره جمله به سان گلزاریم
۶سخن به علم بگوئیم تا ز یکدیگر
جدا شویم که ما هر دو اهل گفتاریم
۷سخن پدید کند کز من و تو مردم کیست
که بیسخن من و تو هردو نقش دیواریم
۸جهان، خدای جهان را مثل چوبستانی است
که ما به جمله بدین بوستان در اشجاریم
۹بیای تا من و تو هر دو، ای درخت خدا،
ز بار خویش یکی چاشنی فرو باریم
۱۰لجاج و مشغله ماغاز تا سخن گوئیم
که ما ز مشغلهٔ تو ز خانه آواریم
۱۱اگر تو ای بخرد ناصبی مسلمانی
تو را که گفت که ما شیعت اهل زناریم؟
۱۲محمد و علی از خلق بهترند چه بود
گر از فلان و فلان شان بزرگتر داریم؟
۱۳خزینهدار خدایندو، سرهای خدای
همی به ما برسانند کاهل اسراریم
۱۴به غار سنگین در، نه، به غار دین اندر
رسول را، ز دل پاک صاحب الغاریم
۱۵ز علم بهرهٔ ما گندم است و بهر تو کاه
گمان مبر که چو تو ماستور و که خواریم
۱۶به خمر دین چو تو خر، مست گشتهای شاید
که خویشتن بکشیم از تو ما که هشیاریم
۱۷ز بهر تو که همی خویشتن هلاک کنی
به بی هشی، همگان روز و شب به تیماریم
۱۸چو آگهیم که مستی و بیخرد، ما را
اگرچه سخت بیازاری از تو نازاریم
۱۹وز آن قبل که تو حکمت شنود نتوانی
همیشه با تو به حکمت دهان به مسماریم
۲۰تو را که مار گزیدهاست حیله تریاق است
ز ما بخواه، گمان چون بری که ما ماریم؟
۲۱تو گرد چون و چرا گر همی نیاری گشت
چرا و چون تو را ما به جان خریداریم
۲۲خرد ز بهر چه دادندمان، که ما به خرد
گهی خدایپرست و گهی گنهکاریم؟
۲۳«مکن بدی تو و نیکی بکن» چرا فرمود
خدای ما را گر ما نه حی و مختاریم؟
۲۴چرا که گرگ ستمگاره نیست سوی خدای
به فعل خویش گرفتار و ، ما گرفتاریم؟
۲۵چرا به بانگ و خروش و فغان بی معنی
کلنگ نیست سبکسار و ما سبکساریم؟
۲۶چرا بر آهو و نخچیر روزه نیست و نماز؟
چرا من و تو بدین کارها گرانباریم؟
۲۷چه داد یزدان ما را ز جملگی حیوان
مگر خرد که بدان بر ستور سالاریم؟
۲۸اگر به فضل و خرد بر خران خداوندیم
همان به فضل و خرد بندگان جباریم
۲۹خرد تواند جستن ز کار چون و چرا
که بیخرد به مثل ما درخت بیباریم
۳۰خرد چرا که نجوید که ما به امر خدای
چرا که یک مه تا شب به روز ناهاریم؟
۳۱به خون ناحق ما را چرا نمیراند
خدای، گر سوی او خونی و ستمگاریم؟
۳۲وگر گناه نخواهد ز ما و ما بکنیم
نه بندهایم خداوند را که قهاریم
۳۳وگر به خواست وی آید همی گناه از ما
نهایم عاصی بل نیک و خوب کرداریم
۳۴اگر مر این گره سخت را تو بگشائی
حقت به جان به دل بندهوار بگزاریم
۳۵وگر تو گرد چنین کارها نیاری گشت
مگرد، وز بر ما دور شو، که ما یاریم
۳۶وگر بپرسی از این مشکلات مر ما را
به پیش حملهٔ تو پای، سخت بفشاریم
۳۷به دست خاطر روشن بنای مشکل را
برآوریم به چرخ و به زر بنگاریم
۳۸مبارزان سپاه شریعتیم و قران
از آنکه شیعت حیدر، سوار کراریم
۳۹به نزد مردم بیمار ناخوش است شکر
شگفت نیست که ما نزد تو ز کفاریم
۴۰یکی ز ما و هزار از شما اگر چه شما
چو مار و مورچه بسیار و ما نه بسیاریم
۴۱سپه نباشد پانصد ستور بر یک مرد
روا بود که شما را سپاه نشماریم
۴۲