چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی؟
سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی
۱سخن شریفتر و بهتر است سوی حکیم
ز هرچه هست در این رهگذار بیمعنی
۲بدین سخن شدهای تو رئیس جانوران
بدین فتادند ایشان به زیر بیع و شری
۳سخن که بانگ توست او جدا نگر به چه شد
ز بانگ آن دگران جز به حرفهای هجی
۴نگاه کن که بدین حرفها چگونه خبر
به جان زید رساند زبان عمرو همی
۵وز این حدیث خبر نیست سوی جانوران
خرد گوای من است اندر این قوی دعوی
۶سخن ز جملهٔ حیوان به ما رسید، چنانک
ز ما به جمله به جان نبی رسید نبی
۷سخن نهان ز ستوران به ما رسید، چو وحی
نهان رسید ز ما زی نبی به کوه حری
۸دو وحی خوب نمودم ضمیر بینا را
ببین تو گرچه نبیندْش خاطر اعمی
۹ستور و مردم و پیغمبر، این سه مرتبت است
بدین دو وحی جدا مانده هر یک از دگری
۱۰اگر گزیده به وحی است زی خدای رسول
تویی گزیده و حیوان به جملگی پَژَوی
۱۱به دل ببین که نه دیدن همه به چشم بود
به دست بیند قصاب لاغر از فربی
۱۲به لوح محفوظ اندر نگر که پیش تو است
درو همی نگرد جبرئیل و بویحیی
۱۳به پیش توست ولیکن خط فریشتگان
همی ندانی خواندن گزافه بیاملی
۱۴مگر که یاد نداری که چشم تو نشناخت
به خط خویش الف را مگر بجهد از بی
۱۵خط فریشتگان را همی بخواهی خواند
چنین به بیادبی کردن و لجاج و مری
۱۶به چشم، قول خدای از جهان او بشنو
که نه سخن نشنودست کس مگر به ندی
۱۷به راه چشم شنو قول این جهان که حکیم
به راه چشم شنودست گفتهٔ دنیی
۱۸به راه چشم شنود از درخت، قول خدای
که «من خدای جهانم» به طور بر موسی
۱۹سخن نگوید جز با زبان و کام شکر
نگفت نیز مگر با کفت سخن حنی
۲۰به نزد شکر رازی است کز جهان آن را
شکر همی نکند جز به سوی کام انهی
۲۱روا بود که نیابد ز خلق راز خدای
مگر که سوی یکی بهتر از همه مجری
۲۲شنود قول الهی و کار کرد بران
جهان به جمله ز چرخ بروج تا به ثری
۲۳ندارد این زمی و آب هیچ کار جز آنک
به جهد روحنما را همی دهند اجری
۲۴زحل همی چه کند؟ آنچه هست کار زحل
سهی همی چکند؟ آنچه هست کار سهی
۲۵همیت گوید هریک که کار خویش بکن
اگرت چشم درست است درنگر باری
۲۶خدای ما سوی ما نامهای نوشت شگفت
نوشتههاش موالید و آسمانش سحی
۲۷شریفتر سخنی مردم است، کاین نامه
ز بهر این سخنان کرد کردگار انشی
۲۸سخن که دید سخن گوی و عالم و زنده؟
چنین سزد سخن کردگار خلق، بلی
۲۹رسول خود سخنی باشد از خدای به خلق
چنانکه گفت خداوند خلق در عیسی
۳۰تو را سخن نه بدان دادهاند تا تو زبان
برافگنی به خرافات خندناک جحی
۳۱سخن به منزلت مرکب است جان تو را
برو توانی رفتن به سوی شهر هدی
۳۲در هدی بگشاید مگر کلید سخن
همو گشاید درهای آفت و بلوی
۳۳گهی سخن حسک و زهر و خنجر است و سنان
گهی سخن شکر و قند و مرهم است و طلی
۳۴زبان به کام در افعی است مرد نادان را
حذرت باید کردن همی از آن افعی
۳۵سخن سپارد بیهوش را به بند و بلا
سخن رساند هشیار را به عهد و لوی
۳۶مباش بر سخن خویش فتنه چون طوطی
سخن نخست بیاموز و پس بده فتوی
۳۷به اسپ و جامهٔ نیکو چرا شدی مشغول؟
سخنت نیکو باید نه طیلسان و ردی
۳۸سخن مجوی فزون زانکه حق توست از من
که آن ربی بود و نیستمان حلال ربی
۳۹روا بود که ز بهر سخن به مصر شوی
وگر همه به مثل جان و دل همی به کری
۴۰که کیمیای سعادت در این جهان سخن است
بزرجمهر چنین گفته بود با کسری
۴۱دریغدار ز نادان سخن که نیست صواب
به پیش خوگ نهادن نه من و نه سلوی
۴۲زنا بود که سخن را به اهل جهل دهی
زنا مکن که نه خوب است زی خدای زنی
۴۳سخن ز دانا بشنو زبون خویش مباش
مگیر خیره چو مجنون سخنت را لیلی
۴۴رها شد از شکم ماهی و شب و دریا
به یک سخن چو شنودیم یونس بن متی
۴۵اگر نخواهی تا خیره و خجل مانی
مگوی خیره سخن جز که براساس و بنی
۴۶برادرند به یکجا دروغ و رسوائی
جدا ندید مرین را ازان هگرز کسی
۴۷دروغ سوی هنرپیشگان روا نشود
وگرچه روی و ریا را همی کند آری
۴۸دروغگوی به آخر نکال و شهره شود
چنانکه سوی خردمند شهره شد مانی
۴۹بگیر هدیه ز حجت به وصفهای سخن
بر از معانی شعری به روشنی شعری
۵۰