اگر نه بستهٔ این بیهنر جهان شدهای
چرا که همچو جهان از هنر جهان شدهای؟
۱تن تو را به مثل مادر است سفله جهان
تو همچو مادر بدخو چنین ازان شدهای
۲چرا که مادر پیر تو ناتوان نشده است
تو پیش مادر خود پیر و ناتوان شدهای؟
۳فریفته چه شوی ای جوان بدانکه به روی
چو بوستان و به قد سرو بوستان شدهای؟
۴چگونه مهر نهم بر تو زان سپس که به جهل
تو بر زمانهٔ بدمهر مهربان شدهای
۵به خوی تن مرو ایرا که تو عدیل خرد
به سفله تن نشدی بل به پاک جان شدهای
۶نگاه کن که: در این خیمهٔ چهارستون
چو خسروان ز چه معنی تو کامران شدهای
۷چه یافتی که بدان بر جهان و جانوران
چنین مسلط و سالار و قهرمان شدهای
۸زمین و نعمت او را خدای خوان تو کرد
که سوی او تو سزای نعیم و خوان شدهای
۹طفیلیان تو گشتند جمله جانوران
بر این مبارک خوان و تو میهمان شدهای
۱۰گمان مبر که بر این کاروان بسته زبان
تو جز به عقل و سخن میر کاروان شدهای
۱۱اگر به عقل و سخن گشتهای بر این رمه میر
چرا ز عقل و سخن چون رمه رمان شدهای؟
۱۲چرا که قول تو چون خز و پرنیان نشدهاست
اگر تو در سلب خز و پرنیان شدهای؟
۱۳تو را همی سخنی خوب گشت باید و خوش
تو یک جوال پی و گوشت و استخوان شدهای
۱۴تو را به حجرگکی تنگ در ببست حکیم
نه بند در تو چنین از چه شادمان شدهای؟
۱۵یقین بدان که چو ویران کنند حجرهٔ تو
همان زمان تو بر این عالی آسمان شدهای
۱۶نهان نهای ز بصیرت به سوی مرد خرد
اگرچه از بصر بیخرد نهان شدهای
۱۷زفضل و رحمت یزدان دادگر چه شگفت
اگر تو میر ستوران بیکران شدهای!
۱۸نگاه کن که چو دین یافتی خدای شدی
که چون خدای خداوند هندوان شدهای
۱۹اگر به دین و به دنیا نگشتهای خشنود
درست گشت که بدبخت و بدنشان شدهای
۲۰به دوستان و به بیگانگان به باب طمع
به سان اشعب طماع داستان شدهای
۲۱اگر جهان را بندهٔ تو آفرید خدای
تو پس به عکس چرا بندهٔ جهان شدهای
۲۲بدوز چشم ز هر سوزیان به سوزن پند
که زار و خوار تو از بهر سوزیان شدهای
۲۳به شعر حجت گرد طمع ز روی بشوی
اگر به دل تبع پند راستان شدهای
۲۴وگر عنان خرد دادهای به دست هوا
چو اسپ لانه سرافشان و بیعنان شدهای
۲۵سخن بگو و مترس از ملامت، ای حجت
که تو به گفتن حق شهرهٔ زمان شدهای
۲۶تو نیکبختی کز مهر خاندان رسول
غریب و رانده و بینان و خان و مان شدهای
۲۷به حب آل نبی بر زبان خاصه و عام
نه از گزاف چنین تو مثل روان شدهای
۲۸بس است فخر تو را این که بر رمهٔ ایزد
به سان موسی سالار و سرشبان شدهای
۲۹جهان چو مادر گنگ است خلق را و تو باز
به پند و حکمت از این گنگ ترجمان شدهای
۳۰گمان بد بگریزد ز دل به حکمت تو
از آن قبل که تو از حق بیگمان شدهای
۳۱به آب پند و طعام بیان و جامهٔ علم
روان گمره را نیک میزبان شدهای
۳۲قران کنند همی در دل تو حکمت و پند
بدان سبب که به دل خازن قرآن شدهای
۳۳تو ای ضعیف خرد ناصبی که از غم من
چو زرد بید به ایام مهرگان شدهای
۳۴به تو همی نرسد پند دل پذیرم ازانک
تو بیتمیز به گوش خرد گران شدهای
۳۵ز بهر دوستی آل مصطفی بر من
بزرگ دشمن و بدگو و بدزبان شدهای
۳۶تو بیتمیز بر الفغدن ثواب مرا
اگر بدانی مزدور رایگان شدهای
۳۷