دلیت باید پر عقل و سر ز جهل تهی
اگرت آرزوست امر و نهی و گاه و شهی
۱هنرت باید از آغاز، اگر نه بیهنری
محال باشد جستن بهی و پیش گهی
۲کجاست جای هنر جز به زیر تیغ و قلم؟
بدین دو بر شود از چه به گاه شاه و رهی
۳قلم دلیل صلاح است و تیغ رهبر جنگ
تو زین دو ای هنری مرد بر کدام رهی؟
۴قلم نشانهٔ عقل است و تیغ مایهٔ جور
یکی چو حنظل تلخ و یکی چو شهد شهی
۵به تیغ یک تن بهتر نیاید از سپهی
وگرچه جلدی تو یک تنی نه یک سپهی
۶به تیغ بهتری تو به بتّری دگری است
نگر به حال بد دیگری مجوی بهی
۷بهی به نوک قلم جوی اگر همی خواهی
که زان بهی دگری را نیاوری تبهی
۸ازان تهیتر دستی مدان که پر نشود
مگر بدانکه کند دست یار خویش تهی
۹خره به یار دهد خور، تو چون که بستانی
زیار خویش خورش گر نه کمتر از خرهی؟
۱۰قلم بگیر و فزونی مجوی و غبن مکش
اگر به حکمت و علم اندر اهل پایگهی
۱۱مکن بهجای بدان نیک ازآنکه ظلم بود
چو نیک را به غلط جز به جای او بنهی
۱۲عدیل عدلی اگر با کریم باکرمی
رفیق حقی اگر با سفیه باسفهی
۱۳چو سیم و زر و سرب و آهن است و مس مردم
ز ترک و هندو و شهری و رهگذار و دهی
۱۴قلم بگیر که سنگ زر است نوک قلم
بدو پدید شودمان که تو کهین گرهی
۱۵قلم جدا کند، ای شاه، کهتر از مهتر
به کوتهی و درازی مدان کهی و مهی
۱۶به پیش شیری صد خر همی ندارد پای
دو من سرب بخورد ده ستیر سیم گهی
۱۷اگر به تن چو کهی قیمتت بسی نبود
چو از خرد به سوی عاقلان سبک چو کهی
۱۸وگر به لب شکری بیمزه است شکر تو
چو بیمزه است سخنهات همچو آب چهی
۱۹ز جهل بتر زی اهل علم نیست بدی
زهر بدی بجهی چون ز جهل خود بجهی
۲۰ره در حکما گیر و زین عدو بگریز
که جز به عون حکیمان از این عدو نرهی
۲۱ز عاقلان بگریزی از آنکه گویندت
دریغت این قد و این قامتی بدین شکهی
۲۲طبیب توست حکیم و تو با حکیم طبیب
همیشه خنجرت آهیخته و کمان به زهی
۲۳تویی سزای نکوهش، نکوهشم چه کنی؟
ندید هرگز کاری کسی بدین سیهی
۲۴مرا به گاه و به تخت تو هیچ حاجت نیست
به دل چه کینه گرفتی ز من به بیگنهی؟
۲۵ز گردن و سر من گاه و تخت خویش مساز
چه کردهام من اگر تو سزای تخت و گهی؟
۲۶فره نجویم بر کس به عدل خرسندم
چرا کشم، چو نجویم همی فره، فرهی؟
۲۷اگر تو چند به مال و به ملک ده چو منی
به مال سوی تو ناید ز من کمال بهی
۲۸اگر بسنجد با من تو را ترازوی عقل
برون شوی به گواهی خرد ز مشتبهی
۲۹به روی خوب و به جسم قوی چه فخر کنی؟
که نه تو کردی بالای خود چو سرو سهی
۳۰اگر گره بگشایی ز قول مرد حکیم
مهی سوی حکما گرچه روی پر گرهی
۳۱مگرد گرد در من، نه من به گرد درت
که من ز تو ستهم، همچو تو ز من ستهی
۳۲هنوز پاری پیرار رفتی از پیشم
چرا همی طلبی مر مرا بدین پگهی
۳۳