ایا همیشه به نوروز سوی هر شجری
تو ناپدید و پدید از تو بر شجر اثری
۱توی که جز تو نپنداشت با بصارت خویش
عفیفه مریم مر پور خویش را پدری
۲به تو نداد کسی مال و متهم تو بوی
چو گشت مفلس هر شوربخت بیهنری
۳خبر همی ز تو جویند جملگی غربا
و گرچه نیست تو را هرگز از خبر خبری
۴به نوبهار تو بخشی سلب به هر دشتی
به مهرگان به تو بخشد لباس هر شجری
۵ز بیم تیغ چو تو بگذری به آذر و دی
زره به روی خود اندر کشند هر شمری
۶مگر که پیش تو سالار، کرد نتوانند
به شرق و غرب ز دریا سپاه از سفری
۷به نوبهار ز رخسار دختران درخت
نقاب سبز تو دانی گشاد هر سحری
۸چو سرد گوی شوی باغ زرد روی شود
برون نیارد از بیم دختریش سری
۹به گرد خویش در آرد کنون ز بیم تو چرخ
ز سند و زنگ و حبش بیقیاس و مرحشری
۱۰به سان طیر ابابیل لشکری که همی
بیوفتد گهری زو به جای هر حجری
۱۱چو خیمهای شود از دیبهٔ کبود فلک
که بر زنند به زیرش ز مخمل آستری
۱۲کنون ببارد شاخی که داشت بار عقیق
ز مهرههای بلورین ساده سود بری
۱۳چو صدهزاران زرینه تیر بودی مهر
کنونش بنگر چون آبگینگین سپری
۱۴رسوم دهر همین است کس ندید چنو
نه مهربانی هرگز نه نیز کینهوری
۱۵همی رسند ازو بیگناه و بیهنری
یکی به فرق ثریا یکی به تحت ثری
۱۶زخلق بیشتر اندر جهان که حیرانند
همی دوند چو بیهوش هر کسی به دری
۱۷یکی به جستن نفعی همی دود به فراز
یکی به سوی نشیبی به جستن از ضرری
۱۸یکی همی پذیرد به خواهش اسپ و ستام
یکی به لابه نیابد ضعیف لاشه خری
۱۹به عز و ناز به گه بر نشسته بد فعلی
نژند و خوار بمانده به در نکو سیری
۲۰بدین سبب متحیر شدند بیخردان
برفت خلق چو پروانه هر سو نفری
۲۱یکی همی نبرد ظن که هست عالم را
برون ازو و کسی هیچ زیر و یا زبری
۲۲یکیت گوید برگی مگر به علم خدای
نیوفتد ز درختی هگرز و نه ثمری
۲۳یکیت گوید یکی به عمر کم نشود
ز خلق تا ننشیند به جای او دگری
۲۴یکیت گوید کاین خلق بیشمار همه
ز روزگار بزاید ز مادهای و نری
۲۵یکیت گوید کافتادهاند چون مستان
که با ما مینشناسند از بهی بتری
۲۶کسی نبینی کو راه راست یارد جست
مگر که بر پدرش فتنه گشت هر پسری
۲۷یکیت گوید من بر طریق بهمانم
که نیز ناید بیرون دگر چنو ز هری
۲۸یکیت گوید خواجه امام کاغذمال
یکی فریشته بود او به صورت بشری
۲۹امام مفتخر بلخ قبةالاسلام
طریق سنت را ساخته است مختصری
۳۰به جوی و جر درافتاده گیر و گشته هلاک
چو راه رهبر جوید ز کور بیبصری
۳۱همان که اینش ثنا خواند آنش لعنت کرد
به سوی آن حجری بود و سوی این گهری
۳۲به سوی آن این را و به سوی این آن را
اگرچه نیست به گاه خطابشان خطری
۳۳خدای زین دو دعا خود کدام را شنود
که نیست برتر ازو روز داد دادگری؟
۳۴اگر به قول تو جاهل، خدای کار کند
از آسمان نچکد بر زمین من مطری
۳۵ولیکن آنکه بود خوب و راست راست بود
وگرچه زشت گراید به چشم کژ نگری
۳۶چرا مرا نه روا رفتن از پس حیدر
اگر رواست تو را رفتن از پس عمری؟
۳۷تو را که گم بدهای نیستی تو گم که منم
مگر که همچو تو ناکس خری و بینظری
۳۸مرا طریق سوی اهل خانهٔ دین است
تو را طریق سوی آن غریب ره گذری
۳۹کمر بدادی و زنار بستدی به گزاف
کسی نداده به زنار جز که تو کمری
۴۰ظفر چه جوئی بر شیعت کسی که خدای
نداد مر دین را جز به تیغ او ظفری؟
۴۱مشهری که چو شد غایب آفتاب رسول
ازو برآمد بر آسمان دین قمری
۴۲جگر وری و به شمشیر آتشی که نماند
کباب ناشده ز اعدا به آتشش جگری
۴۳نبود آهن تیغ علی که آتش بود
کزو بجست یکی جان به جای هر شرری
۴۴مرا که هوش بود کی دهم چنین هرگز
حقیقتی به گمان یا به حنظلی شکری؟
۴۵بچش، اگر چو منی یار اهل بیت و، بچن
ز شعر من شکری و ز نثر من درری
۴۶