مردم اگر این تن ساسیستی
جز که یکی جانور او کیستی؟
۱جانوران بندهش گشتی اگر
مردم تو جوهر ناریستی
۲رمز سخنهای من ار دانیی
قول منت مژده به شادیستی
۳وعده نبودیش به ملک ابد
گر گهرش گوهر فانیستی
۴نعمت باقی نرسیدی بدو
گر نه از این جوهر باقیستی
۵مایه اگر چرخ و طبایع بدی
هیچ نه زادی کس و نه زیستی
۶گر تو تن خود را بشناسیی
نیز تو را بهتر ازین چیستی؟
۷خویشتن خود را دانستیی
گرت یکی دانا هادیستی
۸گر خبرستیت که تو کیستی
کار جهان پیش تو بازیستی
۹بازی گیتی است چرا جستیش
گرت به کردار تو اصلیستی؟
۱۰دانی اگر بازی، باری، بد است
گر نه، پس آن بازی شادیستی
۱۱گر خبری هست ازین سوی تو
جستن بیشی همه پیشیستی
۱۲جستن پیشیت بفرمودمی
گرت به پیشی در بیشیستی
۱۳لابل بیشی نبود جز به فضل
فضل چه گوئی که چه شهریستی؟
۱۴هست بسوی تو همانا چنانک
فضل به دانستن تازیستی
۱۵فضل به شعر است تو گوئی، مگر
سوی تو شعر آیت کرسیستی
۱۶شعر تو ژاژست، مگر سوی تو
فضل همه ژاژ درانیستی
۱۷نیست چنین، ور نه بجای قران
شعر و رسالتها صابیستی
۱۸فضل اگر تازی بودی و شعر
راوی تو همبر مقریستی
۱۹فضل به تاویل قران است و مرد
داندی ار مغزش صافیستی
۲۰تاویل بالله نمودی تو را
رهبرت ار مصحف کوفیستی
۲۱آرزوی خواند قرآنت نیست
جز که مگر نام تو قاریستی
۲۲خواندن بیمعنی نپسندیی
گر خردت کامل و وافیستی
۲۳خیره شدستم ز تو گویم مگر
مذهب تو مذهب طوطیستی
۲۴فوطه بپوشیئی تا عامه گفت
«شاید بودن کاین صوفیستی»
۲۵گرت به فوطه شرفی نو شدی
فوطهفروش تو بهشتیستی
۲۶راه نبینی تو و گوئی دلت
رانده مگر در شب تاریستی
۲۷راست همی گویم بر من مکن
روی ترش گوئی تیزیستی
۲۸رنگ نیابی همی از علم و بوی
گوئی نه چشم و نه بینیستی
۲۹روی نیاری بسوی شهر علم
گوئی مسکنت به وادیستی
۳۰ز آب خرد خشک نگشتی زبانت
گرت یکی مشفق ساقیستی
۳۱ز آب خرد گر خبرستی تو را
میل تو زی مذهب شاعیستی
۳۲گر برسیدی به لبت آب من
آب تو نزدیک تو دردیستی
۳۳بندهٔ جهلی و بمانده بدانک
جان تو را جهل زغاریستی
۳۴گر نبدی فضل خدا و رسول
کی ز کسی طاعت و نیکیستی
۳۵این سخن ای غافل کی گفتمی
گرنه چنین محکم و عالیستی؟
۳۶نه سخن خوب و نه پند و نه علم
کس نه مزکی و نه قاضیستی
۳۷زینت سؤالی کنم ار یارمی
پاسخ اگرت از دل یاریستی
۳۸دانی گر هیچ نبودی رسول
خلق نه طاغی و نه عاصیستی؟
۳۹وانگه کس برده نگشتی ز خلق
نه نکبستی و نه شادیستی؟
۴۰در خلل ظلمت بودی اگر
خلق ز پیغمبر خالیستی؟
۴۱اینت بسنده است، اگر خواهیی
بشمرمی برتر ازین بیستی
۴۲نیست تو را طاقت این پند سخت
هستی اگر، نفس تو زاکیستی
۴۳