چند کنی جای چنین به گزین؟
چون نروی سوی سرائی جز این؟
۱چند نشینی تو؟ که رفتند پاک
همره و یارانت، هلا برنشین
۲چند کنی صحبت دنیا طلب؟
صحبت یاری به ازین کن گزین
۳مهر چنین خیره چه داری برانک
بر تو همی دارد همواره کین؟
۴بچهٔ خاکی و نبیرهٔ فلک
مادر زیرین و پدرت از برین
۵چونکه زمینی نشود بر فلک
چند بود آن فلکی بر زمین؟
۶نیک نگه کن که حکیم علیم
چونت ببستهاست به بندی متین!
۷چند در این بند به گشی چنین
دامن دنیا بکشی واستین؟
۸سوی تو جان ماهی و تنت آبگیر
صورت بسته است همانا چنین
۹ترسان گشتی که چنینی به زار
گرت برآرند از این پارگین
۱۰جهل نموده است تو را این خیال
جز که چنین گفت یکی پیش بین؟
۱۱گفت که «تو زندهتر آنگه شوی
کهت برهانند از این تیره طین»
۱۲بلکه به زندانی چونان که گفت
مه ز رسولان خدای اجمعین
۱۳این فلک زود رو، ای مردمان،
صعب حصاری است بلند و حصین
۱۴بر دل و بر وهم جهان چرخ را
زندان کرده است جهانآفرین
۱۵تا نشناسد که برون زین فلک
چیست به اندیشهٔ کس آفرین
۱۶وهم گران را که برون است ازین
راست بدیدی و به عینالیقین
۱۷خلق بدان عالم منکر شدی
سست شدی بر دلشان بند حین
۱۸جز به چنین صنع نیامد درست
وعدهٔ بستان پر از حور عین
۱۹تا نبری ظن که مگر منکر است
نعمت آن عالم را بو معین
۲۰نیست درین هیچ خلاقی که نیست
جز که بر این گونه جهان مهین
۲۱نیست چنین مرده که این عالم است
وصف چنین کردش روحالامین
۲۲جای خور و خواب تو این است و بس
آن نه چنین است مکان و مکین
۲۳آرزوی خویش بباید درو
هر کسی از خلق مهین و کهین
۲۴گر تو درو گرسنه و تشنهای
مرغ مسمن خور و ماء معین
۲۵من نه همی طاعت ازان دارمش
تا می و شیرم دهد و انگبین
۲۶رنجگی تشنه نخواهم نه آب
بیسفرم نیست به کار اسپ و زین
۲۷کار ستور است خور و خفت و خیز
شو تو بخور، چون کنی ابرو بچین؟
۲۸نیستی آگاه تو هیچ از بهشت
خور چه کنی گر نه خری راستین؟
۲۹نیستی آگاه به حق خدای
بیهده دانی که نخوردم یمین
۳۰بر نشوی تو به جهان برین
تات همی دیو بود هم نشین
۳۱گر همی اندر دین رغبت کنی
دور کند داس جهان پوستین
۳۲روی به دریا نه اگر گوهر است
آرزوی جانت و در ثمین
۳۳گر در دانش به تو بربسته گشت
من بگشایم ز در آن زوپرین
۳۴تا نشناسی تو لطیف از کثیف
ماندهای اندر قفس آهنین
۳۵کی رسد این علم به یاران دیو؟
خیره برآتش ندمد یاسمین
۳۶هیچ شنیدی که چه گفتت رسول
بار خدای و شرف المرسلین؟
۳۷گفت «بباید جستن علم را
گر نبود جایگهش جز به چین»
۳۸خانهٔ اسرار خدای است امام
روح امین است مرو را قرین
۳۹تا تو نگیری رسن عهد او
دست نشوید ز تو دیو لعین
۴۰علم کجا باشد جز نزد او؟
شیر کجا باشد جز در عرین؟
۴۱هر که سوی حضرت او کرد روی
زهره بتابدش و سهیل از جبین
۴۲از رهی و حجت او خوان برو
هر سحر، ای باد، هزار آفرین
۴۳