این گنبد پیروزهٔ بیروزن گردان
چون است چو بستان گه و گاهی چو بیابان؟
۱من خانه نه دیدم نه شنیدم به جز این نیز
یک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان
۲ناگاه گلستانش پدید آرد گلها
چون گشت بیابانش ز دیدار تو پنهان
۳این گوی سیه را به میان خانه که آویخت
نه بسته طنابی نه ستونی زده زینسان؟
۴این گوی گران را به هوا بر که نهاده است؟
تا کی به شگفتی بوی از تخت سلیمان؟
۵این گوی به کردار یکی خوان عظیم است
بنهاده در ایوان پر از نعمت الوان
۶این خوان در ایوان چو نمودندت بندیش
تا کیست سزاوار بدین خانه و این خوان
۷زین خوان و از این خانه سوی تو خبری هست؟
ای گشته بر این گوی تو را پشت چو چوگان!
۸تاچند در این گوی بخواهد نگرستن
این چرخ بدین چشم فروزندهٔ رخشان؟
۹چشم فلک است این که بدو تیره زمین را
همواره همی بیند این گنبد گردان
۱۰کانی است در این گوی پر از گوهر و دانه
زین چشم بر این گوهر مانده است در این کان
۱۱جویندهٔ این جوهر را دست چهار است
از تیر و زمستان و ز نیسان و حزیران
۱۲این گوهر از این کان چو به یک پایه برآید
کانی دگرش سازند آنگاه ز ارکان
۱۳آن کان نخستینت نمودم که زمین است
وین کان دوم نیست مگر هیکل انسان
۱۴ای گوهر بیرنگ، بدین کان دوم در
رنگی شو و سنگی و ممان عاجز و حیران
۱۵چون قیمت یاقوت به آب است تو دانی
کابت سخن است، ای سره یاقوت سخندان
۱۶هیکل به تو گشتهاست گرانمایه ازیراک
هیکل صدف توست و درو جان تو مرجان
۱۷مرجان تو مرجان خدای است ازیراک
از حکمت و علم آمد مرجان تو را جان
۱۸زنهار که مر جان را بیجان نگذاری
زیرا که به بیجان نرسد رحمت رحمان
۱۹روزی بشکافند مر این تیره صدف را
هان تا نبوی غافل و خفته نروی هان
۲۰زنهار چنان کامدهای اول، از اینجا
خیره نروی گرسنه و تشنه و عریان
۲۱جز سخته و پیموده مخر چیز که نیکوست
کردن ستد و داد به پیمانه و میزان
۲۲چیزی به گران هیچ خردمند نخرد
هر گه که بیابد به از آن چیز به ارزان
۲۳بستان خدای است، چنان دان که، شریعت
پر غله و پر کشته درختان فراوان
۲۴بسیار در این بستان هر گونه درخت است
هم کشتهٔ رحمان و هم از کشتهٔ شیطان
۲۵ای رهگذری مرد، گرت رغبت باشد
در نعمت و در میوهٔ این نادره بستان
۲۶دهقانش یکی فاضل و معروف بزرگ است
در باغ مشو جز که به دستوری دهقان
۲۷گر میوهت باید به سوی سیو و بهی شو
منگر سوی بیمیوه و پر خار مغیلان
۲۸چون نخل بلند است سپیدار ولیکن
بسیار فزون دارد در بار برین آن
۲۹مرغ است همان طوطی و هم جغد ولیکن
این از در قصر آمد و آن از در ویران
۳۰چون ابر بلند است سیه دود ولیکن
از دود جدا گشت سیه ابر به باران
۳۱هرچند که در قرطه بود هردو به یک جا
از دامن برتر بود، ای پور، گریبان
۳۲هر کس که پدر نام نهد نوح مر او را
کشتیش نباشد که رود بر سر طوفان
۳۳چونان که خرد را به میان دو محمد
فرق است به پیغمبری و وحی به فرقان
۳۴دهقان و خداوندهٔ این خانه رسول است
سرهنگ بنی آدم و پیغمبر یزدان
۳۵هرچند ستمگاران بسیار شدهستند
فرزند رسول است بر این باغ نگهبان
۳۶گرچه نبود میوهٔ خوش بیپشه و کرم
دهقان ندهد باغ به پشه نه به کرمان
۳۷هرچند که در خانهٔ تو خانه کند موش
خانه نسپاری تو همی خیره به موشان
۳۸در خانهٔ تو موش به سوراخ درون است
او را چه بکار آید کاشانه و ایوان؟
۳۹گر موش ندارد خبر از گنبد و ایوان
نادان چه خبر دارد از دین و ز ایمان؟
۴۰هرچند که بر منبر نادان بنشیند
هرگز نشود همبر با دانا نادان
۴۱گر زاغ سیه باغ ز بلبل بستاند
دستان نتواند زدن و ناورد الحان
۴۲از مرد پدید آید حکمت نه ز منبر
خورشید کند عالم پر نور نه سرطان
۴۳میدان خدای است قران، هر که سوار است
گو خیز و فراز آی و برون آی به میدان
۴۴تا کیست که بر پشتهٔ حرف متشابه
آورد کند اسپش با پویه و جولان
۴۵دشوار طلب کردن تاویل کتاب است
کاری است فرو خواندن این نامه بس آسان
۴۶با کاه مخور دانه چنین گر نه ستوری
با بوذر گفت این که تو را گفتم سلمان
۴۷آن گوز که با پوست خوردندش نبود نفع
با پوست مخور گوز و تن خویش مرنجان
۴۸معنیی سخن ایزد پیغمبر داند
بهتان بود ار تو به جز این گوئی، بهتان
۴۹بر مشکل این معجزه جز آل نبی را
کس را نبود قوت و نه قدرت و سلطان
۵۰چونان که عصا هرگز از آن سان که شنودی
ثعبان نشدی جز به کف موسی عمران
۵۱هرچند سخن گوید طوطی نشناسد
آن را که همی گوید هرگز سر و سامان
۵۲ای خوانده به صد حیلت و تقلید قران را
مانندهٔ مرغی که بیاموزد دستان
۵۳همچو سخن مرغ است این خواندن ناراست
بیحاصل و بیمعنی و بیحجت و برهان
۵۴از خواندن چیزی که بخوانیش و ندانی
هرگز نشود حاصل چیزیت جز افغان
۵۵تشنهت نشود هرگز تا آب نخوردی
هرچند که آب آب همی گوئی هزمان
۵۶چون باز نگردی بسوی موسی و هارون
یکره نشوی سیر ز فرعون و ز هامان
۵۷گویند که پیغمبر ما امت و دین را
چون رفت ز عالم به فلان داد و به بهمان
۵۸پیغمبری ای بیخردان ملک الهی است
از ملکت قیصر به و از ملکت خاقان
۵۹هرگز ملکی ملک به بیگانه نداده است
شو نامهٔ شاهان جهان پاک فروخوان
۶۰با دختر و داماد و نبیره به جهان در
میراث به همسایه دهد هیچ مسلمان؟
۶۱یا سوی شما کار نکردهاست پیمبر
بر قول خداوند جهان داور سبحان!
۶۲از بهر چه گوئید چنین خام سخنها؟
ای مغز شما دود زده ز آتش عصیان!
۶۳آنگاه شوید آگه از این بیهده گفتار
کز حسرت و غم سنگ بخائید به دندان
۶۴آن روز پشیمانی و حسرت نکند سود
آن را که نشد بر بدی امروز پشیمان
۶۵حسرت نکند کودک را سود به پیری
هر گه که به خردی بگریزد ز دبستان
۶۶هر کس که به تابستان در سایه بخسبد
خوابش نبرد گرسنه شبهای زمستان
۶۷سودی نکند حسرت و تیمار چو افتاد
بیمار به سامره و درمان به بدخشان
۶۸از دزد فرومایه نه سلطان و نه حاکم
توبه نپذیرند چو افتاد به زندان
۶۹فرزند نبی جای جد خویش گرفته است
وز فخر رسانیده سر تاج به کیوان
۷۰آن است گزیده، که خدایش بگزیند
بیهوده چه گوئی سخن بیسر و سامان؟
۷۱آنجا که به فرمانش پیمبر بنشستی
فرزند وی امروز نشسته است به فرمان
۷۲آن را که گزیدی تو خدایش نگزیدهاست
در خلق، ندانی تو به از خالق دیان
۷۳ای پیر، خداوند سگی را نپذیرد
هرچند که فربیش کنی، از تو به قربان
۷۴قربان تو فرزند رسول است، ره خویش
از حکمت او جوی سوی روضهٔ رضوان
۷۵زی درگه او شو که سلیمان زمان است
تا باز رهد جان تو از محنت دیوان
۷۶ای بار خدای همه ذریت آدم
با ملک سلیمانی و با حکمت لقمان
۷۷آنی که پدید آمد در باغ شریعت
از عدل تو آذار و ز احسان تو نیسان
۷۸دین از تو مزین شد و دنیا به تو زیبا
حکمت به تو تازه شد و بدعت به تو خلقان
۷۹چون خطبه به نام تو رسانم به سخن بر
از برکت و اقبال تو گل روید و ریحان
۸۰چون بندهت «مستنصر بالله» بگوید
پر مشتری و زهره شود بقعت یمگان
۸۱از نام تو بگدازد بدخواه تو، گوئی
ماه است مگر نامت و بدخواه تو کتان
۸۲گر جمله یکی نامه شود عدل و سعادت
آن نامه نیابد مگر از دست تو عنوان
۸۳مر بندهت را دشمن و بدگوی بسی هست
زان بیش کجا هست به درگاه تو مهمان
۸۴ای حجت بنشسته به یمگان و سخنهات
در جان و دل ناصبیان گشته چو پیکان
۸۵گر خاک خراسانت نپذیرفت مخور غم
خشنودی ایزدت به از خاک خراسان
۸۶بر حکمت و بر مدحت اولاد پیمبر
اشعار همی گوی به هر وقت چو حسان
۸۷پژمرد بدین شعر تو آن شعر کسائی
«این گنبد گردان که بر آورد بدین سان؟»
۸۸بر بحر هزج گفتی و تقطیعش کردی
مفعول مفاعیل مفاعیل فعولان
۸۹