هر کس به نسب نیک ندانی و به آلش
بر نسبت او نیست گوا به ز فعالش
۱زیرا که درختی که مر او را نشناسند
بارش خبر آرد که چه بوده است نهالش
۲قول تو چه بار است و تو پربار درختی
آباد درختی که چو خرماست مقالش!
۳فضل و ادب مرد مهین نسبت اوی است
شاید که نپرسی ز پدر وز عم خالش
۴از کوزه چو آب خوش خوردی نبود باک
گر چون خز ادکن نبود نرم سفالش
۵در حکمت و علم است جمال تن مردم
نه در حشم و اسپ و جمال است جمالش
۶آنجا که سخن دان بگشاید در منطق
از مرد سخن هرگز گویند نعالش؟
۷نفسی که ندارد پر و بال از حکم و علم
آنجا که بود علم بسوزد پر و بالش
۸گر دانا پرسد که «چرا خاک چو شد سنگ
چون خاک نیاغارد چون آب زلالش؟»
۹بس حلق گشاده به خرافات و محالات
کو بسته شود سخت بدین سست سؤالش
۱۰گر نیست به جعبهش در چون تیر مقالی
کس دست نگیرند ز پیروز و ینالش
۱۱ور نیست به دیبا تنش آراسته، شاید،
چون خویشتن آراست به دیبای خصالش
۱۲جهل آتش جان آمد و جان نال جهالت
وز آتش نادان نرهد هرگز نالش
۱۳چون زانچه نداندش بپرسند سؤالی
از هول شود زایل ازو خوابش و هالش
۱۴وز گاه بیفتد به سوی چاه فرودین
وز صدر برانند سوی صف نعالش
۱۵ای کرده تو را بسته و مطواع فلان میر
آن میخ کشن ساز و سیه اسپ عقالش
۱۶تو همبر آن میر شوی گر طمع خویش
بیرون کنی از دولت و از نعمت و مالش
۱۷میری بود آنکو چو به گرمابه درآید
خالی شود از ملکت و از جاه و جلالش؟
۱۸وانجا که سخن خیزد از چند و چه و چون
دانای سخن پیشه بخندد ز اقوالش!
۱۹بل میر حکیمی است که اندر دل اوی است
خیل و حشم و مملکت و گنج و رجالش
۲۰وانجا که سخن خیزد از آیات الهی
سقراط سزد چاکر و ادریس عیالش
۲۱آن را نبرم مال همی ظن که خداوند
در سنگ نهادهاست و در این خاک و رمالش
۲۲بل مال یکی جوهر عالی است که دانا
داند که خرد شاید صندوق و جوالش
۲۳آن مال خدای است که زنهار نهادهاست
اندر دل پاکیزهٔ پیغمبر و آلش
۲۴آن آب حیات است که جاوید بماند
نفسی که ازین داد کریم متعالش
۲۵زین مال و ازین آب رسید احمد تازی
در عالم گویندهٔ دانا به کمالش
۲۶نور ازلی را چو دلش راست به پذیرفت
الله زمین شد که ندیدند مثالش
۲۷وز برکت این نور فرو خواند قران را
بنبشته بر افلاک و بر و بحر و جبالش
۲۸وان کس که همی گوید کاواز شنودی
مندیش از آن جاهل و منیوش محالش
۲۹وین نور بر اولاد نبی باقی گشته است
کز نفس پیمبر به وصی بود وصالش
۳۰زیرا که نشد دادگر از کرده پشیمان
نه نیز ز کاری بگرفته است ملالش
۳۱زین نور بیابی تو اگر سخت بکوشی
با آنکه نیابی ز همه خلق همالش
۳۲آن کس که گرش اعمی در خواب ببیند
روشن شودش دیده ز پر نور خیالش
۳۳آن کس که اگر نامش بر دهر بخوانند
فرخنده شود ساعت و روز و مه و سالش
۳۴تا بود قضا بود وفادار یمینش
تا هست قدر هست رضاخواه شمالش
۳۵عالم به مثل بدخو و ناساز عروسی است
وز خلق جهان نیست جز او شوی حلالش
۳۶هر کو به زنا قصد جهان دارد از اوباش
بس زود بیارند در این ننگ و نکالش
۳۷کی نرم کند جز که به فرمان روانش
این شیر به زیر قدمت گردن و یالش؟
۳۸تا سعد خداوند به من بنده بپیوست
بگسست ز من دهر و برستم ز وبالش
۳۹امروز کزو طالع مسعود شدهستم
از دهر کی اندیشم وز بیم زوالش؟
۴۰هر کو سرش از طاعت آن شیر بتابد
گر شیر نر است او، بخورد ماده شگالش
۴۱ور طالع فالش به مثل مشتری آید
مریخ نهد داغی بر طلعت فالش
۴۲