وبال است بر مرد عمر درازش
چو عمر درازش فزود اندر آزش
۱سوی چشمهٔ شوربختی شتابد
کرا آز باشد دلیل و نهازش
۲هر آن ناز کغاز او آز باشد
مدارش به ناز و مخوان جز نیازش
۳به نازی کزو دیگری رنجه گردد
چه نازی که ناید بدین هیچ آزش؟
۴به خواب اندر است، ای برادر، ستمگر
چه غره شدهستی بدان چشم بازش؟
۵کرا در زیان کسان سود باشد
نداند خردمند باز از گرازش
۶مکن چشم بر بد کنش بازو گردش
مگرد و مشو تا توانی فرازش
۷که در مهر او کینه بسته است ازیرا
که بسته است چشم دل این مهره بازش
۸بده پند و خاموش یک چند روزی
یله کن بر این کرهٔ دور تازش
۹که خود زود بندازد این شوم کره
بناگاه در چاه هفتاد بازش
۱۰جهان فریبنده را نوش بر روی
چو زهر است در پیش و رنج است نازش
۱۱کرا داد چیزی کزو باز نستد؟
کرا برگرفت او که نفگند بازش؟
۱۲جهان مار بدخوست منوازش از بن
ازیرا نسازدش هرگز نوازش
۱۳نمازت برد گرش خواری نمائی
وزو خوار گردی چو بردی نمازش
۱۴به راحت شدم من چو زو بازگشتم
درست است این قول و این است رازش
۱۵نبینی که گر بازگشتی، به ساعت
به راحت بدل گشت رنج درازش
۱۶زگیتی حذر ساز و با او دوالک
مباز و برون کن دل از چنگ بازش
۱۷دل از راه دنیا به دین بازگردان
زعلم و عمل جوی زاد و جهازش
۱۸کند باز هرگز مگر دست طاعت
دری را که کردهاست عصیان فرازش؟
۱۹اگر جانت مرکب ندارد ز دانش
مکن خیره رنجه به راه حجازش
۲۰دلت گر ز بیطاعتی زنگ دارد
هلا به آتش علم و طاعت گدازش
۲۱کرا جامهٔ عز بربود دنیا
به دین باز گردد بدو اعتزازش
۲۲یکی خوب دیبا شمر دین حق را
که علم است و پرهیز نقش و طرازش
۲۳کرا دست کوتاه یابی ز دانش
مشو فتنه بر مال و دست درازش
۲۴سزد گر ننازی تو بر صحبت او
وگر همچو نرگس بود پی پیازش
۲۵کرا ره گشاده شود سوی دانش
حقیقت شود سوی دانا مجازش
۲۶و گر چند پنهان و معزول باشد
نداند سرافراز جز سرفرازش
۲۷که نادان همان خوی بد پیشت آرد
وگر پاره پاره ببری به گازش
۲۸نسازد تو را طبع با گفتهٔ او
چو گفتار تو نوفتد طبع سازش
۲۹کسی کو به شهر محبت نیاید
بده سوی دشت عداوت جوازش
۳۰به حجت نگه کن که در دین و دنیا
چگونه است از این ناکسان احترازش
۳۱