بفریفت این زمان چو آهرمنش
تا همچو موم نرم کند آهنش
۱هرکو به گرد این زن پرمکر گشت
گر ز آهنست نرم کند گردنش
۲گر خیر خیر کرد نخواهی ستم
بر خویشتن حذر کن ازین بد کنش
۳این دهر بیوفا که نزاید هگرز
جز شر و شور از شب آبستنش
۴ایمن مشو زکینهٔ او ای پسر
هرچند شادمان بود و خوشمنش
۵بر روی بیخرد نبود شرم و آب
پرهیز کن مگرد به پیرامنش
۶از تن به تیغ تیز جدا کرده به
آن سر که باک نیستش از سرزنش
۷چون مرد شوربخت شد و روز کور
خشکی و درد سر کند از روغنش
۸هر چ او گران بخرد ارزان شود
در خنب و خنبه ریگ شود ارزنش
۹بر هرکه تیر راست کند بخت بد
بر سینه چون خمیر شود جوشنش
۱۰چون تنگ سخت کرد برو روزگار
جامهٔ فراخ تنگ شود بر تنش
۱۱ابر بهار و باد صبا نگذرند
با بخت گشته بر در و بر روزنش
۱۲وان را که روزگار مساعد شود
با ناوکی نبرد کند سوزنش
۱۳ور بنگرد به دشت سوی خار خشک
از شاخ او سلام کند سوسنش
۱۴پروین به جای قطره ببارد ز میغ
گر میغ بگذرد ز بر برزنش
۱۵آویخته است زهرش در نوش او
آمیخته است تیرهش با روشنش
۱۶وین زهرگن ز ما کند از بهر او
روشن چو زهره روی چو آهرمنش
۱۷آگه منم ز خوی بد او ازانک
کس نازمود هرگز بیش از منش
۱۸زی من یکی است نیک و بد دهر ازانک
سورش بقا ندارد و نه شیونش
۱۹مفگن سپر چو تیغ بر آهخت و نیز
غره مشو به لابهٔ مرد افگنش
۲۰گر روی تو به کینه بخواهد شخود
چون عاقلان به صبر بچن ناخنش
۲۱بر دشمن ضعیف مدار ایمنی
وز خویشتن به نیکوی ایمن کنش
۲۲وان را که دست خویش بیابی برو
غافل مباش و بیخ ز بن برکنش
۲۳وان را که حاسد است حسد خود بس است
اندر دل ایستاده به پاداشنش
۲۴زان رنجهتر کسی نبود در جهان
کاندر دلش نشسته بود دشمنش
۲۵هرکو زنفس خویش بترسد کسی
نتواند، ای پسر، که کند ایمنش
۲۶احسنت و زه مگوی بدآموز را
زیرا که پاک نیست دل و دامنش
۲۷خواهد که خرمن تو بسوزند نیز
هر مدبری که سوخته شد خرمنش
۲۸دست از دروغ زن بکش و نان مخور
با کرویا و زیره و آویشنش
۲۹وصف دروغ نیز دروغ است ازانک
پایان رود طبیعت پالاونش
۳۰مشنو دروغ تا نشوی خوار ازانک
چون سیم قلب قلب بود خازنش
۳۱در هاونی که صبر بکوبد طبیب
چون صبر تلخ تلخ شود هاونش
۳۲گلشن چو کرد مرد درو کاه دود
گلخن شود زدود سیه گلشنش
۳۳ز اندیشگان بیهده زاید دروغ
همچون شبه سیاه بود معدنش
۳۴پر نور ایزد است دل راست گوی
ز اسفندیار داد خبر بهمنش
۳۵چون راست بود خوب نماید سخن
در خوب جامه خوب شود آگنش
۳۶از علم زاید و زخرد قول راست
چون مرد نیک نیک بود مسکنش
۳۷فرزند جز کریم نباشد بخوی
چون همچو مرد بود نکوخو زنش
۳۸ای حجت زمین خراسان بگوی
بر راستی سخن که توی ضامنش
۳۹ابلیس در جزیرهٔ تو برنشست
بر بیفسار سخت کش توسنش
۴۰سالوکوار زد به کمرش اندرون
از بهر حرب دامن پیراهنش
۴۱جز صبر هیچ حیله ندانم تو را
با مکر دیو و با سپه کودنش
۴۲خاموش تو که گوش خرد کر کرد
بر زیر و بم حنجرهٔ مذنش
۴۳هرچند بیشمار مر او را فن است
خوار است سوی مرد ممیز فنش
۴۴هرک اعتماد کرد بر این بیوفا
از بیخ و بار برکند این ریمنش
۴۵