ای خورده خوش و کرده فراوان فره
اکنون که رفت عمر چه گوئی که چه؟
۱ای بر جهنده کره، ز چنگال مرگ
شو گر به حیله جست توانی بجه
۲از مرگ کس نجست به بیچارگی
بیهودهای نبرد کسی ره به ده
۳حلقهٔ کمند گشت زه پیرهنت
چون کرد بر تو چرخ کمان را به زه
۴تو نرمشو چو گشت زمانه درشت
مسته برو که سود ندارد سته
۵بر نه به خرت بار که وقت آمده است
دل در سرای و جای سپنجی منه
۶خواهی که تیر دهر نیابد تو را
جوشن ز علم جوی و ز طاعت زره
۷بنگر چگونه بست تو را آنکه بست
اندر جهان به رشته به چندین گره
۸بیدار شو ز خواب کز این سخت بند
هرگز کسی نرست مگر منتبه
۹زاری نکرد سود کسی را که کرد
زاری و آب چشم کنارش زره
۱۰عمرت چو برف و یخ بگدازد همی
او را به هرچه کان نگدازد بده
۱۱زر است علم، عمر بدین زره بده
در گرم سیر برف به زر داده به
۱۲کار سفر بساز اگرچه تو را
همسایه هست از تو بسی سال مه
۱۳دیوی است صعب در تن تو آرزو
جویای آز و ناز و محال و فره
۱۴هرگه که پیش رویت سر برکند
چون عاقلان به چوب نمیدیش ده
۱۵همچون شکر به هدیه ز حجت کنون
بشنو ز روی حکمت بیتی دو سه
۱۶فرزند توست نفس، تو مالش دهش
بیراه را یکی بهره آرد به ره
۱۷هرگز نگشت نیک و مهذب نشد
فرزند نابکار به احسنت و زه
۱۸ناکشته تخم هرگز ناورد بر
ای در کمال فضل تو را یار نه
۱۹از مردمان به جمله جز از روی علم
مه را به مه مدار و نه که را به که
۲۰