بسی کردم گه و بیگه نظاره
ندیدم کار دنیا را کناره
۱نیابد چشم سر هرچند کوشی
همی زین نیلگون چادر گذاره
۲همی خوانند و میرانند ما را
نیابد کس همی زین کار چاره
۳گر از این خانه بیرون رفت باید
ندارد سودشان خواهش نه زاره
۴مگر کایشان همی بیرون کشندت
از این هموار و بیدر سخت باره
۵نه خواننده نه راننده نبینم
همی بینم ستاره چون نظاره
۶همانا سنگ مغناطیس گشته است
ز بهر جان ما هر یک ستاره
۷فلک روغنگری گشته است بر ما
به کار خویش در جلد و خیاره
۸ز ما اینجا همی کنجاره ماند
چو روغن گر گرفت از ما عصاره
۹تو را این خانه تن خانهٔ سپنج است
مزور هم مغربل چون کپاره
۱۰بباید رفتن، آخر چند باشی
چو متواری در این خانهٔ تواره؟
۱۱در این خانه چهارستت مخالف
کشیده هر یکی بر تو کناره
۱۲کهن گشتی و نو بودی بیشک
کهن گردد نو ار سنگ است خاره
۱۳به جان نوشو که چون نوگشت پرت
نه باک است ار کهن باشد غراره
۱۴تنت قارون شده است و جانت مفلس
یکی شاد و دگر تیمار خواره
۱۵بدین نیکو تن اندر جان زشتت
چو ریماب است در زرین غضاره
۱۶چو پیش عاقلان جانت پیاده است
نداری شرم از این رفتن سواره
۱۷دل درویش را گر هوشیاری
ز دانش طوق ساز از هوش یاره
۱۸به کشت بی گهی مانی که در تو
نبینم دانه جز کاه و سپاره
۱۹نیامد جز که فضل و علم و حکمت
به ما میراث از ابراهیم و ساره
۲۰چو شد پرنور جانت از علم شاید
اگر قدت نباشد چون مناره
۲۱سخن جوید، نجوید عاقل از تو
نه کفش دیم و نه دستار شاره
۲۲سخن باید که پیش آری خوش ایراک
سخن خوشتر بسی از پیش پاره
۲۳سخن چون راست باشد گرچه تلخ است
بود پر نفع و بر کردار یاره
۲۴به از نیکو سخن چیزی نیابی
که زی دانا بری بر رسم پاره
۲۵سخن حجت گزارد نغز و زیبا
که لفظ اوست منطق را گزاره
۲۶هزاران قول خوب و راست باریک
ازو یابند چون تار هزاره
۲۷