به فرش و اسپ و استام و خزینه
چه افزاری چنین ای خواجه سینه؟
۱به خوی نیک و دانش فخر باید
بدین پر کن به سینه اندر خزینه
۲شکر چه نهی به خوان بر چون نداری
به طبع اندر مگر سرکه و ترینه؟
۳چو نیکو گشته باشد، خوت، بر خوانت
چه میده است و چه کشکینهٔ جوینه
۴اگر نبود دگر چیزی، نباشد
ز گفتار نکو کمتر هزینه
۵چو ننوازی و ندهی گشت پیدا
که جز بادی نداری در قنینه
۶ز خمی دانگ سنگی چاشنی بس
اگر سرکه بود یا انگبینه
۷زمانه گند پیری سال خورده است
بپرهیز،ای برادر،زین لعینه
۸چو تو سیصد هزاران آزموده است
اگر نه بیش ،باری بر کمینه
۹نباشد جز قرین رنج واندوه
قرینی کش چنین باشد قرینه
۱۰بسی حنجر بریده است او به دنبه
شکسته است آهنینه بابگینه
۱۱به فردا چه امیدستت ؟که فردا
نه موجود است همچون روز دینه
۱۲نگه کن تا کجا بودی واینجا
که آوردت در این بیدر مدینه
۱۳چه آویزی درین؟ چون میندانی
که دینه است این مدینه یا کهینه
۱۴یکی دریای ژرف است این، که هرگز
نرسته است از هلاکش یک سفینه
۱۵ز بهر این زن بدخوی بیمهر
چه باید بود با یاران به کینه؟
۱۶که از دستش نخواهد رست یک تن
اگر مردینه باشد یا زنینه
۱۷ز دانش نردبانی ساز و برشو
بر این پیروزه چرخ پر نگینه
۱۸وز این بدخو ببر از پیش آنک او
نهد بر سینهت آن ناخوش برینه
۱۹