نماند کار دنیا جز به بازی
بقائی نیستش هر چون طرازی
۱تو کبگ کوه و روز و شب عقابان
تو اهل روم و گشت دهر غازی
۲سر و سامان این میدان نیابد
نه غازی و نه جامی و نه رازی
۳وزین خیمهٔ معلق برنپرد
اگر بازی تو از اندیشهسازی
۴بر این میدان در این خیمه همیشه
همی تازی نهانی وانفازی
۵سوی بستی نیازد جز توانا
سوی خواری نیازد جز نیازی
۶جهان جای خلاف و رنج و شر است
تو ای دانا، برو چندین چه تازی؟
۷به دیدهٔ وهم و عقل اندر نیاید
چرا هرگز نیاز؟ از بینیازی
۸حقیقت چیست؟ عمر و علم مردم
مده حقت بدین چیز مجازی
۹بجسم اندرت ضدان جفت گشتند
تفکر کن که کاری نیست بازی
۱۰رهی کان از شدن باشد نشیبی
چو باز آئی همو باشد فرازی
۱۱اگرچه کبگ صید باز باشد
بدو پیدا شده است از باز بازی
۱۲نبینی خوب را زشتی مقابل؟
نبینی عز را خواری موازی؟
۱۳نهفتهستند رازی بس شگفتی
بجوی آن راز را گر اهل رازی
۱۴بجوی آن راز را اندر تن خویش
نگر تا بیهده هرسو نتازی
۱۵نپردازی به راز ایزدی تو
که زیر بند جهل و بار آزی
۱۶یکی نامه است بس روشن تن تو
بدین خوبی و پهنی و درازی
۱۷تو را نامه همی برخواند باید
تو در نامه چو آهو چون گرازی؟
۱۸چو این نامه هم اندر نامهٔ خویش
نشان دادت بسی آن مرد تازی
۱۹به رنگ باز شد زاغت به سر بر
تو بیهوده همی شطرنج بازی
۲۰چنین بر بوی دنیا چند پوئی؟
بسوی آز چندین چند یازی؟
۲۱یکی درنده گرگی میش دین را
به کشت خیر در خشمی گرازی
۲۲چرا نامهٔ الهی برنخوانی؟
چه گردی گرد افسان و مغازی؟
۲۳همی دشوارت آید کرد طاعت
که بس خوش خواره و با کبر و نازی
۲۴ره مکه همی خواهی بریدن
که با زادی و با مال و جهازی
۲۵مگر کاندر بهشت آئی به حیلت
بدین اندوه تن را چون گدازی؟
۲۶گر این فاسد گمانت راست بودی
بهشتی کس نبودی جز حجازی
۲۷همی جان بایدت فربه ولیکن
تنت گشته است چون مرغ جوازی
۲۸اگر بالفغدن دانش بکوشی
برآئی زین چه هفتاد بازی
۲۹تو از جان سخن گوی لطیفت
یکی نامهٔ سپید پهن بازی
۳۰قلمساز از زبان خویش بنویس
بر این نامه مناقب یا مخازی
۳۱ولیکن چون فرو خوانیش فردا
پدید آید که سوسن یا پیازی
۳۲تو ای حجت به شعر زهد و حکمت
سوی جنت سخندان را جوازی
۳۳به دین بر چرخ دانش آفتابی
به دانش حلهٔ دین را طرازی
۳۴دل گمراه را زی راه دین کس
به از تو کرد نتواند نهازی
۳۵به حکمت طبع را بنواز در زهد
چنین دانم که بس خوش مینوازی
۳۶