ایا دیده تا روز شبهای تاری
بر این تخت سخت این مدور عماری
۱بیندیش نیکو که چون بیگناهی
به بند گران بسته اندر حصاری
۲تو را شست هفتاد من بند بینم
اگرچه تو او را سبک میشماری
۳تو اندر حصار بلندی و بیدر
ولیکن نهای آگه از باد ساری
۴بدین بیقراری حصاری ندیدم
نه بندی شنیدم بدین استواری
۵در این بند و زندان به کار و به دانش
بیلفغد باید همی نامداری
۶در این بند و زندان سلیمان بدین دو
نبوت بهم کرد با شهریاری
۷ز بیدانشی صعبتر نیست عاری
تو چون کاهلی سر به سر نیز عاری
۸چرا برنبندی ز دانش ازاری؟
نداری همی شرم ازین بیازاری!
۹بیاموز تا دین بیابی ازیرا
ز بیعلمی آید هم بیفساری
۱۰تو را جان دانا و این کار کن تن
عطا داد یزدان دادار باری
۱۱ز بهر چه؟ تا تن به دنیا و دین در
دهد جان و دل را رهیوار یاری
۱۲خرد یافتی تا مرین هردوان را
به علم و عمل در به ایدر بداری
۱۳ز جهل تو اکنون همی جان دانا
کند پیشکار تو را پیشکاری
۱۴ازین است جانت ز دانش پیاده
وزین تو به تن جلد و چابک سواری
۱۵به دانش مر این پیشکار تنت را
رها کن از این پیشکاری و خواری
۱۶عجب نیست گر جانت خوار است و حیران
چو تن مست خفته است از بیش خواری
۱۷جز از بهر علمت نبستند لیکن
تو از نابکاریت مشغول کاری
۱۸تو را بند کردند تا دیو بر تو
نیابد مگر قدرت و کامگاری
۱۹چه سود است از این بند چون دیو را تو
به جان و تن خویش می برگماری؟
۲۰به تعویذ بازو چه مشغول گشتی؟
که دیوی است بازوت خود سخت کاری
۲۱من از دیو ملعون گذشتن نیارم
تو از طاعت او گذشتن نیاری
۲۲گذاره شدت عمر و تو چون ستوران
جهان را بر امیدها میگذاری
۲۳بهاران به امید میوهٔ خزانی
زمستان بر امید سبزهٔ بهاری
۲۴جهانا دو روئی اگر راست خواهی
که فرزند زائی و فرزند خواری
۲۵چو میخورد خواهی بخیره چه زائی؟
وگر می فرود آوری چون برآری؟
۲۶ربودی ازین و بدادی مر آن را
چو بازی شکاری و آز شکاری
۲۷به فرزند شادی ز پیری پر انده
تو را هم غم الفنج و هم غمگساری
۲۸درختی بدیعی ولیکن مرین را
درخت ترنج و مر آن را چناری
۲۹یکی را به گردون همی برفرازی
یکی را به چاهی فرو میفشاری
۳۰نمانی مگر گلبنی را، ازیرا
گهی تر و خوش گل گهی خشک خاری
۳۱چو دندان مار است خارت، برآرد
دمار از کسی کهش به خارت بخاری
۳۲اگر جاهل اندر تو بدبخت شد، من
بدین از تو الفغدهام بختیاری
۳۳تو بیعلت عمر جاویدی از چه
همی خواهی از خلق عمر شماری؟
۳۴گنهکار را سوی آتش دلیلی
کمآزار را سوی جنت مهاری
۳۵به دانش حق جانت بگزار، پورا
چنان چون حق تن به خور میگزاری
۳۶ز مار و ز طاووس و ابلیس قصه
ز بلخی شنودی و نیز از بخاری
۳۷تو ماری و طاووس و ابلیس هر سه
سزد کاین سخن را به جان برنگاری
۳۸چو طاووس خوبی اگر دین بیابی
وگر تنت بفریبد آن زشت ماری
۳۹تو را عقل طاووس و، مار است جهلت
تن ابلیس، بندیش اگر هوشیاری
۴۰حقیقت بجوی از سخنهای علمی
فسانه چو دیوانه چون گوش داری؟
۴۱به چشمت همی مار ماهی نماید
ازیرا تو از جهل سر پر خماری
۴۲چو از شیر و از انگبین و خورشها
سخن بشنوی خوش بگریی به زاری
۴۳امیدت به باغ بهشت است ازیرا
که در آرزوی ضیاع و عقاری
۴۴بیندیش از آن خر که بر چوب منبر
همی پای کوبد بر الحان قاری
۴۵بدان رقص و الحان همی بر تو خندد
تو از رقص آن خر چرا سوکواری؟
۴۶چرا نسپری راه علم حقیقت؟
به بیهودهها جان و دل چون سپاری؟
۴۷به راه ستوران روی می به دین در
به چاه اندر افتادی از بس عیاری
۴۸سخن بشنو از حجت و باز رهشو
بیندیش اگر چند ازو دل فگاری
۴۹