جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی؟
که تو میزبانی نه بس نیک خوانی
۱کس از خوان تو سیر خورده نرفته است
ازین گفتمت من که بد میزبانی
۲چو سیری نیابد همی کس ز خوانت
هم آن به که کس را به خوانت نخوانی
۳یکی نان دهی خلق را می ولیکن
اگرشان یکی نان دهی جان ستانی
۴نهام من تو را یار و درخور، جهانا
همی دانم این من اگر تو ندانی
۵ازیرا که من مر بقا را سزاام
نباشد سزای بقا یار فانی
۶مرا بس نهای تو ازیرا حقیری
اگرچه به چشمم فراخ و کلانی
۷ز تو سیر ناگشتن من تو را بس،
جهانا، برین کهت بگفتم نشانی
۸چو این پنج روزم همی بس نباشی
نه بس باشیم مدت جاودانی
۹تو میماند خواهی و من جست خواهم
جهان گر توی پس مرا چون جهانی
۱۰جهانا، زبان تو من نیک دانم
اگرچه تو زی عامیان بیزبانی
۱۱چو زین پیش زان سان که بودی نماندی
یقینم کزین پس بر این سان نمانی
۱۲به مردم شدهستی تو با قدر و قیمت
که زر است مردم تو را و تو کانی
۱۳چه کانی؟ ندانم همی عادت تو
که از گوهر خویش می خون چکانی
۱۴تو، ای پیر مانده به زندان پیری،
ز درد جوانی چنین چون نوانی؟
۱۵جوانیت باید همی تا دگر ره
فرومایگی را به غایت رسانی
۱۶ز رود و سرود و نبید و فسادت
زنا و لواطت چو خر کامرانی
۱۷گرفتار این فعلهائی تو زیرا
به دل مفسدی گر به تن ناتوانی
۱۸مخالف شدهستی تن و جان و دل را
تنت زاهد است و دل و جانت زانی
۱۹چو بازی شکسته پر و دم بماندی
جز این نیست خود غایت بدنشانی
۲۰به حسرت جوانی به تو باز ناید
چرا ژاژخائی، چرا گربهشانی؟
۲۱جوانی ز دیوی نشان است ازیرا
که صحبت ندارد خرد با جوانی
۲۲اگر با جوانی خرد یار باشد
یکی اتفاقی بود آسمانی
۲۳جوان خردمند نزدیک دانا
چو دری بود کش به زر در نشانی
۲۴دو تن دان همه خلق را، پاک پورا،
یکی این جهانی یکی آن جهانی
۲۵جوان گر برین مهر دارد، نکوهش
نیاید ز دانا بر این مهربانی
۲۶تو، ای پیر، با اسپ کرهٔ جوانان
خر لنگ خود را کجا میدوانی؟
۲۷درخت خرد پیری است، ای برادر،
درختش عیان است و بارش نهانی
۲۸بیا تا ببینم چه چیز است بارت
که زردی و کوژی چو شاخ خزانی
۲۹چرا بار ناری چو خرما سخنها؟
همانا که بیدی ز من زان رمانی
۳۰جوانی یکی مرغ بودت گر او را
بدادی به زر نیک بازارگانی
۳۱اگر سود کردی خرد، نیست باکی
ازانک از جوانی کنون بر زیانی
۳۲جوانی یکی کاروان است، پورا،
مدار انده از رفتن کاروانی
۳۳نشان جوانی بشد زان مخور غم
جوان از ره دانش اکنون به جانی
۳۴اگر شادمان و قوی بودی از تن
به جانت آمد از قوت و شادمانی
۳۵ازین پیش میلت به نان بود و اکنون
یکی مرد نامی شد آن مرد نانی
۳۶نهال تنت چون کهن گشت شاید
که در جان ز دین تو نهالی نشانی
۳۷نهالی که چون از دلت سر برآرد
سر تو برآید به چرخ کیانی
۳۸نهالی که باغش دل توست و ز ایزد
برو مر خرد را رود باغبانی
۳۹تو را جان جان است دین، ای برادر
نگه کن به دل تا ببینی عیانی
۴۰تنت را همی پاسبانی کند جان
چو مر جانت را دین کند پاسبانی
۴۱اگر جانت را دین شبان است شاید
که بر بیشبانان بجوئی شبانی
۴۲وگر بر ره بیشبانان روانی
نیابی از این بیشبانان شبانی
۴۳زمینیت را چون زمین باز خواهد
زمان باز خواهدت عمر زمانی
۴۴تو اندر دم اژدهائی نگه کن
که جان را از این اژدها چون رهانی
۴۵کنون کرد باید طلب رستگاری
که با تن روانی نه بیتن روانی
۴۶که تو چون روانی چنین پست منشین
که با تو نماند بسی این روانی
۴۷نمانی نه در کاروان نه به خانه
نه بیزندگانی نه با زندگانی
۴۸تو را در قران وعده این است از ایزد
چرا برنخوانی گر اهل قرانی؟
۴۹تو را جز که حجت دگر کس نگوید
چنین نغز پیغامهای جهانی
۵۰