نگه کن سحرگه به زرین حسامی
نهان کرده در لاژوردین نیامی
۱که خوش خوش برآردش ازو دست عالم
چو برقی که بیرون کشی از غمامی
۲یکی گند پیر است شب زشت و زنگی
که زاید همی خوب رومی غلامی
۳وجود از عدم همچنین گشت پیدا
از اول که نوری کنون از ظلامی
۴مپندار بر روز شب را مقدم
چو هر بیتفکر یلهگوی عامی
۵که شب نیست جز نیستیی روز چیزی
نه بیخانهای هست موجود بامی
۶اگر چند هر پختنی خام باشد
نه چون تر و پخته بود خشک و خامی
۷نظامی به از بینظامی وگرچه
نظامی نگیرد مگر بینظامی
۸بسوی تمامی رود بودنیها
به قوت تمام است هر ناتمامی
۹تو در راه عمری همیشه شتابان
در این ره نشایدت کردن مقامی
۱۰به منزل رسی گرچه دیر است، روزی
چو میبری از راه هر روز گامی
۱۱نبینی کهت افگند چون مرغ نادان
ز روز و شبان دهر در پیسه دامی؟
۱۲نویدت دهد هر زمانی به فردا
نویدی که آن را نباشد خرامی
۱۳که را داد تا تو همی چشم داری
فزون از لباس و شراب و طعامی؟
۱۴منش پنجه و هشت سال آزمودم
نکرد او به کارم فزون زین قیامی
۱۵یکی مرکبی داده بودم رمنده
ازین سرکشی بدخوئی بد لگامی
۱۶همی تاخت یک چند چون دیو شرزه
پس هر مرادی و عیشی و کامی
۱۷مرا دید بر مرکبی تند و سرکش
حکیمی کریمی امامی همامی
۱۸«چرا» گفت ک «این را لگامی نسازی
که با آن ازو نیز ناید دلامی؟»
۱۹ز هر کس بجستم فساری و قیدی
بهر رایضی نیز دادم پیامی
۲۰نشد نرم و ناسود تا بر نکردم
بسر بر مر او را ز عقل اوستامی
۲۱کنون هر حکیمی به اندیشه گوید
که هرگز ندیدم چنین نرم و رامی
۲۲طمع بود آنکهم همی تاخت هرسو
شب و روز با من همی زد لطامی
۲۳چو زو بازگشتم ندیدم به عاجل
به دنیا و دین خود اندر قوامی
۲۴جهان هرچه دادت همی باز خواهد
نهاده است بیآب رخ چون رخامی
۲۵به هر دم کشیدن همی وام خواهی
بهر دم زدن میدهی باز وامی
۲۶کم از دم چه باشد، چو میباز خواهد
چرا چشم داری عطا زو حطامی؟
۲۷که دیدی که زو نعرهای زد به شادی
که زو برنیاورد ای وای مامی؟
۲۸که بودی آنکه بخرید سودی ز عالم
که نستد فزون از مصیبت ورامی؟
۲۹حذر دار تا ریش نکندت ازیرا
حسامی است این، ای برادر، حسامی
۳۰مرا دانی از وی که کردهاست ایمن؟
کریمی حکیمی همامی امامی
۳۱که فانی جهان از فنا امن یابد
اگر زو بیابد جواب سلامی
۳۲اگر صورتش را ندیدی ندیدی
به دین بر ز یزدان دادار نامی
۳۳وگر لشکر او ندیدی نبیند
چنان جز به محشر دو چشمت زحامی
۳۴به جودش بشست این جهان دست از من
نه جوری کشم زو نه نیز انتقامی
۳۵برابر شدم بیطمع با امیری
که بایدش بیچاشت از شام شامی
۳۶چو من هر حلالی بدو باز دادم
چگونه فریبد مرا زو حرامی؟
۳۷سرم زیر فرمان شاهی نیارد
نه تختی نه گاهی نه رودی نه جامی
۳۸